دیدار سنتی شاعران با رهبر انقلاب در شب میلاد امام حسن مجتبی علیهالسلام به خاطر اختلاف تقویمی سال شمسی با قمری، در سال گذشته دو بار برگزار شد؛ ششم فروردین و بیستوپنجم اسفند. در این نوشته به دو موضوع خواهم پرداخت، یکی بحث غزل عاشقانه که در دیدار اخیر مطرح شد و یکی اشاره رهبری به مضمونسازی در شعر شاعران با ذکر بیتی از حزین لاهیجی (شادم که از رقیبان، دامنکشان گذشتی/ گو مشتِ خاکِ ما هم بر باد رفته باشد) است که در هر دو دیدار این بیت خوانده شد. سال گذشته فرصتی نبود تا به نکته مهم دیدار بیستوپنجم اسفند پرداخته شود، اما فرصتی است تا نخستین مقاله سال جدید را به این مهم اختصاص دهم: عشق عفیف!
سالهاست که در روزنامه گاهی برخی افراد اشعار بندتنبانی خود را میفرستند و انتظار چاپ دارند! حتی با لابی و تماس این و آن! اما این تنها تلخی ماجرای روزنامهها با شعر و شاعری نیست، در گذشتههای دور اگر کسی در شعرش به عشق زمینی میپرداخت، برخیها آن را مانع چاپ میدیدند! به یاد دارم که این شکل افراطی نگاه به مقوله عشقهای زمینی که برخاسته از محبت به جنس مخالف است، در چهار دهه پیش چنان بود که حتی این واژه بین دختر و پسرهای تازه ازدواجکرده هم زیرزمینی شده بود. معتقدم اثر آن افراط را این روزها میبینیم که آرزو میکنیم کاش بین جوانان ما در ارتباط و ازدواج همین عشق زمینی که «تعهدآور» است، شکل بگیرد تا شاهد این ارتباطات سست و بیمایه و سندروم سیندرلا در دختران و مسئولیتگریزی در پسران نباشیم. شاید اگر عشق زمینی که برای بسیاری از بزرگان تاریخ ادب و عرفان ما مقدمهای در عشق الهی بوده است، بهقدر خود ارج داده میشد و مقوله وفا و تعهدآفرینی آن در میان پسران و دختران شناخته میشد، اخلاق فاقد هرگونه محبت عمیق که در میان بسیاری از جوانان شکل گرفته است و مانند یک آسیب اجتماعی بزرگ رخ مینماید، فرصت عرضاندام نمییافت.
همینحال نیز اگر رهبریمعظم در سخنان اخیر خود مقوله غزل عاشقانه عفیف و نجیب را مطرح نمیکردند، شاید کسی مثل من فرصت یا امکان پرداختن به چیزی را که سالهاست میخواهم بهنوعی به آن بپردازم نمییافت! ایشان در دیدار ۲۵ اسفند ۱۴۰۳ با شاعران این موضوع را بهخوبی تبیین کردند: «یک نکته دیگر، بحث شعر عاشقانه، غزل عاشقانه است. گاهی اوقات من اینجا در این جلسه میبینم - و در سالهای گذشته هم بوده- که مثلاً غزل عاشقانه کأنّه یک جرمی است، یا مثلاً یک چیز منفیای است؛ نه، بالاخره در شاعر احساسات حاکی از محبت و به صورت عشق، به وجود میآید، عیبی هم ندارد. بنابراین گفتن شعر عاشقانه هیچ اشکالی ندارد.»
معتقدم برای آن جوانی که زندگیاش با رسانهها و وسایل ارتباطی جدید و موسیقی پاپ پیوند خورده و در آنها فضیلتی را دنبال نمیکند و در مقابل به هر سخافتی روی خوش نشان میدهد، شعر عاشقانه، مغتنم و بسیار اثرگذار است. اگر سطح شعردوستی و غزلدوستی جوانان ما در سطح شعر سعدی و عطار میماند، شاید اکنون گرفتار موسیقی پاپ که پر از ترانههای سطحی است و شنونده را در همان سطح رها میکند و اجازه رشد روحی و حتی عقلی را به او نمیدهد، نمیشدیم. البته ترانههای موسیقیهای جدید فقط یک فقره از آسیبهای کمتوجهی به غزلیات عاشقانه است. سلیقه جوانان را میتوان ساخت، یا منظری عالی در زمان شکلگیری سلیقه پیش چشم و گوش و عقل و هوش آنان ایجاد کرد، نه آنکه بگوییم سلیقه چیزی پیشینی یا خودجوش است! در گذشته کسی مثل احمد کسروی با استدلال مبتذل عقبافتادگی جوانان ما را (مثلاً درمقابل صنعتیبودن جوانان آلمان) به دلیل توجه آنان به شعر سعدی و حافظ میدانست. او درباره شعر حافظ میگوید: «مقصود حافظ قافیهساختن و غزلسرودن بوده نه سخنگفتن و معنایی را بازنمودن، و این است که شما در غزلهایش میبینید که هر بیتی در زمینه دیگری است و ارتباطی در میان آنها دیده نمیشود»! اگر کسی با افکار کسروی و هوادارانش (باهماد آزادگان) و به آتشکشیدن گلستان و بوستان و دیوان شاعران ایرانی به دست آنان آشنا باشد، و برخی افکار تازه را که به طریق دیگری در شبکههای ارتباطی جدید تخریب فرهنگ شعری ایرانیان را دنبال میکنند، کنار هم قرار دهد، و سری هم به ترانههای عامهپسند که گویا فقط یک «ریتم» به جوانان هدیه میدهد بزند، بر اهمیت «شعر» چونان یک رسانه هویتساز پیخواهد برد. این تعبیر رهبر انقلاب درباره شعر گواهی بر همان نیاز نسل جدید به یک رسانه اصیل فرهنگی است: «شعر مهم است. شعر یک هنر بینظیر است. وجود انواع و اقسام رسانهها نتوانسته شعر را از موجودیت رسانهای قوی و تأثیرگذار خودش تنزل بدهد. شعر حقیقتاً یک رسانه اثرگذار است. لذاست که هر چه شعر پیشرفت پیدا کند و شعرای خوب زیاد بشوند، جای خرسندی و خوشحالی دارد.»
ملکالشعرای بهار قصیدهای در هجو احمد کسروی دارد که مناسب حال تمامی کسانی است که در این عصر نیز میخواهند «رسانه شعر فارسی» را از ما بگیرند و در جای آن هنر مبتذل و ترانه آبکی بنشانند. «کسروی تا راند درکشور سمند پارسی/ گشت مشکل فکرت مشکلپسند پارسی/ فکرت کوتاه و ذوق ناقصش را کی سزد/ وسعت میدان و آهنگ بلند پارسی/ طوطی شکرشکن بربست لب کز ناگهان/ تاختند این خرمگسها سوی قند پارسی».
اما در بخش دیگر این نوشته بیتی از حزین لاهیجی را که در سخنان رهبری به آن اشاره شد، بهقدر وسع و فهم خود شرح میدهم، تا به نوعی درهمآمیختگی عشق زمینی و آسمانی را در اینگونه اشعار هم نشان دهم، زیرا گاهی میبینم آنچه که خاص و عام از یک مضمون شعری میفهمند بسیار غیرواقعی و حتی عجیب است. رهبر انقلاب در دیدار اخیر با شاعران گفتند این تعبیر «دامنکشان گذشتی» مضمونسازی است... «به هر حال، مضمون لازم است؛ زبان، استفاده از واژههای متناسب، لازم است؛ نیامدن زبان عوامانه و گفتارِ رایجِ بخصوص در سطوح پایین در شعر، لازم است. [اگر]به اینها توجه بکنید، شعر اعتلا پیدا میکند، شعر برجسته میشود. مضمونهای درسآموز با زبان رسا و شیرین و همراه احساس لطیف و رقیق شاعرانه، اینها اگر باشد، شعر واقعاً شعر برجستهای خواهد شد». ایشان در دیدار ششم فروردین سال گذشته نیز با ذکر این بیت حزین لاهیجی بر قابلیت زبانفارسی در بیان «معنای دقیق علمی، معنای دقیق روحی و هر مفهوم دقیق و ظریفی» اشاره کردند و با اشاره به اینکه مضمون «دامنکشان گذشتی» را نمیتوان به عربی ترجمه کرد تأکید کردند که با این قابلیت، اما متأسفانه «ما از زبان فارسی داریم غفلت میکنیم. هجوم زبانهای بیگانه هم زیاد شده، هجوم زبانهای اروپایی، غربی و بالخصوص انگلیسی زیاد شده، همینطور بیدریغ مصرف میکنند. به نظر من عکسش باید انجام بگیرد؛ بایستی معادلهای فارسی [ترویج بشود]».
مضمون دامنکشان را صائب هم که حزینلاهیجی متأثر از اوست دارد: «زپیش دیده صائب چنین دامنکشان مگذر/ که، چون بند قبا صد جا سر بند ترا دارد»، «ای که میخندی چو گل بر سینهی صد چاک من/ باش تا آن شاخ گل دامنکشان آید برون». یا حافظ: «دامنکشان همی شد در شربزرکشیده/ صد ماهرو ز رشکش جَیبقصب دریده» و سعدی: «او میرود دامنکشان، من زهرتنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود» و «دامنکشان که میرود امروز بر زمین/ فردا غبار کالبدش در هوا رود» و مولانا در دیوان شمس: «دامنکشانم میکشد در بتکده عیارهای/ من همچو دامن میدوم اندر پی خونخوارهای» و «ای سرخوشانای سرخوشان آمد طرب دامنکشان/ بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما».
در توصیف بیت حزین این مقدمه لازم است که عارفان نسبت به وجود حضرت باری و عشق به او غیرت میورزیدند و وجود غیر را برنمیتابیدند. سعدی: «به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار/ بسی نماند، که غیرت وجود من بکشد». عنوان «رقیب عشقی» که مفهومی در عشقهای زمینی و پرکاربرد در صفحات حوادث روزنامههاست، در این اشعار عارفانه برای توصیف غیرت شاعر به معشوقه خود که وجود خداوند است، بهکار میرود. دامنکشانرفتن یا دامنکشانگذشتن نیز کنایه از خرامیدن با ناز و غرور معشوقه از کوچه عاشق یا از مقابل چشمان اوست. معشوقه چرا دامن میکشاند؟! غیر از آن اعوجاج و مستی و بیخودی که حرکت مواج دامن در مغز و روح عاشق میپراکند، برای آن است که اندکی از ساق سیمین خود را به عاشق بنمایاند و این خُرد را گواهی بر کلان بگیرد! حافظ: «رشتهی تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار/ دستم اندر دامنِ ساقی سیمینساق بود»!
این دامنکشانگذشتن آنقدر در عشق، زندهکننده و روحبخش است که حکیم نظامی حتی حضرتباری را «خواجهی دامنکشان» مینامد که این دامنکشان برخلاف موارد قبلی که صفت است، جمع دامنکش است. «یک نفسای خواجهی دامنکشان/ آستنی بر همه عالم فشان».
حزین به معشوقه میگوید من شادم که از جلوی چشم رقیبان من با ناز و غرور و بدون توقف گذشتی، نه برای نمایاندن ساق خود! حتی اگر از این برکشیدن دامن، مشتی از خاک من که خاک پای معشوق هستم نیز به هوا بلند شده باشد! خب عاشق برای اینکه خاک شود یا باید جان بدهد و خاک شود یا باید تواضع و خاکساری داشته باشد و خاک پای معشوق شود. در هر دو حال انتظار دارد که خاک او حرمت داشته باشد یا به باد داده نشود. با اینحال وقتی که معرکه عبور معشوقه است، آنهم دامنکشان، و آنهم از میان رقیبان، میارزد که خاک عاشق هم بر باد برود!
اگر همین مضمون را برای عشق الهی تبیین کنیم، با همین تعابیر معنا میدهد. وجود حضرتباری میتواند برای هر بندهای که عاشق او باشد، به تمامی یک معشوقه اختصاصی باشد! و این فقط از وجود او برمیآید. عاشق تمامی وجود خویش را در آیینه معشوق میبیند و معشوق نیز همین تجلی را در وجود عاشق دارد.
فیالجمله چنین مضامینی کجا و آنچه در رسانههای جدید در دسترس نوجوانان است، کجا؟! برخی گمان میکنند تا کسی ضربهای عشقی نخورد به عرصه شعر پا نمیگذارد. این نه درست است، نه دقیق و نه حتی ضروری. آن عشقی که باید و میتواند زندهکننده باشد، لزوماً این عشقهای زمینی بعضاً ننگین که از عاشق مردهای باقی میگذارد، نیست که «در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید/ دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید».
در پایان معتقدم یکی از بهترین، ضروریترین و پرمضمونترین سخنان رهبر انقلاب همین سخنانی است که هر سال در جمع شاعران دارند که رشک مستمعان را برمیانگیزاند، اما رسانهها بسیار منفعلانه و بیتوجه از کنار آن میگذرند. مسئولان نیز که ندیدهام بدانند که باید چه کنند و این سخنان را چگونه ارج نهند. امید که آیندگان بهره خود را از این سخنان بیشتر از ما ببرند.
| سردبیر