جوان آنلاین: شهید حمید پورجبار در ۲۶بهمن سال ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. آنطور که همرزمان شهید از لحظه شهادتش نقل کردهاند: «حمید پورجبار، با بچههای اطلاعات و عملیات، به قصد شناسایی به منطقه مورد نظر میرود. اما نیروهای عراقی ایشان را دیده و شروع به تیراندازی میکنند. در هنگام درگیری با دشمن، ترکش به دوربین حمید میخورد. او به سرعت دوربین دیگری را آماده کرده و مشغول عکسبرداری میشود که با اصابت ترکش دیگری به قلبش، به شهادت میرسد. حتی دفتر اعزام به جبههاش که آن لحظه در جیبش بود نیز با اصابت ترکش سوراخ میشود.» پیکر پاک شهید حمید پورجبار، در بهشتزهرا، قطعه ۵۳، در کنار شهید حسین انصافی، رفیق دیرینهاش، به خاک سپرده شد. شهید حمید پورجبار در عملیات کربلای ۵ و تنها چند روز قبل از شهادت به دوستش میگوید، به من یقین شده به زودی شهید خواهم شد. آنچه پیش رو دارید، ماحصل همکلامی ما با مادروپدر شهید حمید پورجبار است، خواندنش خالی از لطف نیست.
نان گرفتن با من است
از مادر میپرسم چند سال داری؟ او با لبخندی آرام پاسخ میدهد: «نمی دانم چند سال دارم. فراموش کردهام اصلاً متولد چه سالی هستم!» او در ادامه میگوید: راستش را بخواهید، بعد از شهادت حمید، زندگی بر ما بسیار سخت گذشت. خیلی چیزها از یادمان رفت. امروز هم که با شما صحبت میکنم، تمام تلاشم این است، خاطرات زندگی حمید، از تولد تا شهادت را به خوبی برایتان مرور کنم. این خاطرات همیشه برای من و پدرش زنده هستند و تسلایمان میدهند. مادر شهید حمید پورجبار میگوید: حمید فرزند دوم خانواده بود که در سال ۱۳۳۹، در محله سپه غربی تهران به دنیا آمد. پدرش حاجحسن پورجبار، اهل همدان و من اصالتاً اهل طالقان و ساکن تهران هستم. حمید سه برادر و یک خواهر دیگر هم دارد.
شهید من، کودکی مؤمن و متعهد بود که غیرت زیادی داشت. از همان دوران نوجوانی روی خانواده حساسیت داشت. حمید اجازه نمیداد برای خرید از خانه بیرون برویم و بیشتر کارهای بیرون را خودش انجام میداد. یک روز از سپاه به خانه آمد و خوابید. من رفتم نان خریدم و برگشتم. وقتی بیدار شد، به من گفت: چرا تو رفتی نان بگیری؟! من را بیدار نکردی؟ نان گرفتن با من است.
حمید درسخوان و بااستعداد بود. در شش سالگی به مدرسه ابتدایی خوزستان در خیابان دامپزشکی تهران رفت. پس از تغییر محل سکونت به محله رشدیه، دوره متوسطه را در دبیرستان اسدآبادی و رشته علوم انسانی گذراند و در سال ۱۳۵۶ با معدل خوب۱۸ موفق به اخذ دیپلم شد. او فردی خوشخط و علاقهمند به هنر عکاسی بود.
تشییع و تدفین شهدای انقلاب
مادرشهید در ادامه خاطر نشان میکند: پسرم حمید در فعالیتهای انقلابی هم سهم داشت. او همراه با دیگر دوستان و همراهان انقلابی خود در مسجد صادقیه خیابان خوش فعالیت داشت. از پخش اعلامیه گرفته تا شرکت در تظاهرات و راهپیماییهای ضد رژیم شاهنشاهی. هم خودش و هم برادرش آن دوران اقدامات زیادی انجام دادند که ما تا مدتها از این فعالیتها بیاطلاع بودیم. آنها حرفی به ما نمیزدند و چیزی را برای ما تعریف نمیکردند. دوست نداشتند که ما ازکارهایشان سردر بیاوریم.. پسرم در بهمن ۱۳۵۷ با سایر دوستان همراه شد تا به انقلابیون کمک کند. او با ماشین شخصی، مشغول کمک به مجروحان و حتی تشییع و تدفین شهدای انقلاب میشد.
آموزش عکاسی در مکتبالصادق
بعد از پیروزی انقلاب، مدتی در مکتبالصادق خیابان صبا بالاتر از انقلاب به کار عکاسی مشغول میشود و علاوه بر آن، بعد از ظهرها در مغازه به پدرش که قصاب بود، کمک میکند. مادر شهید میگوید، حمید فردی سختکوش بود و هیچگاه کار کردن را عار نمیدانست. او همواره تأکید داشت، رزقی که به خانه میآورد، حلال و طیب باشد و میگفت: این لقمههایی که میخوریم، تأثیر زیادی بر آخر و عاقبت ما دارند. حمید فردی مهربان و بسیار خوش اخلاق بود. علاقه زیادی در کمک به اشخاص نیازمند و بیبضاعت داشت. در آغاز نوجوانی، ضمن آشنایی با معارف اسلامی، اهل تهجد و دعای نیمهشب بود. حمید خیلی اهل مطالعه بود. مدتی هم در مدرسه علمیه مسجد لولاگر، مشغول آموزش مقدمات طلبگی، (جامع المقدمات و غیره) بود.
دوربینی که سلاحش بود
مادر خاطرات روزهایی را برایمان تورق میکند که حمید برای اولین بار تصمیم به رفتن میگیرد، او میگوید: یک روزآمد و گفت که میخواهم به جبهه بروم. ابتدای جنگ بود. به حمید گفتم، مادر جبهه دیگرکجاست؟! گفت، همان جایی که بعثیها به خاکمان حمله کردند. صدام وارد خاک ما شده! میخواهم بروم آنجا. خودت شنیدی که فرودگاه را هم زدهاند. گفتم حمید شما بروید که کاری از دستتان بر نمیآید! نمیتوانید دفاع کنید. گفت، مادرجان چرا نمیتوانم؟ ما تمرین کرده و آموزش دیدهایم و میتوانیم از خاک کشورمان دفاع کنیم. اگر شما اجازه بدهی من میروم. آن زمان هنوز مجرد بود. وقتی رضایت من و پدرش را گرفت راهی شد. خیلی رفت و آمد. برای ما هم دیگرعادی شده بود. میدانستیم میرود و میآید، حتی مجروح. گاهی میان همه این رفت و آمدها از جبهه برای ما میگفت از شهدا از رزمندهها، از غیرتشان از رشادت و دلیریشان. حمید عکاس جنگ بود. خیلی هم خوب عکاسی میکرد. دوربین سلاحش شده بود. او از هنرش به خوبی استفاده میکرد. بارها از شهدا و رزمندگان تصویر گرفت. تصاویری که برای همیشه در تاریخ ماندگار شد.
حمید در دانشگاه نیز شرکت کرد و قبول شد، اما تصمیم گرفت به دانشگاه نرود زیرا حضور در جبهه را در آن شرایط مهمتر از ادامه تحصیل میدانست. خیلی حواسش به این بود که اسلحه رفقای شهیدش روی زمین نماند. کاش افرادی که امروز سر کار هستند، مانند این بچهها خوش رو و خوشقلب باشند. آنروزها ما خیالمان راحت بود.
یک مرتبه دختر حمید رفت عکاسی تا از روی نگاتیو دوربین پدرش، چند عکس چاپ کند. عکاس تا چشمش به تصاویر افتاده بود، از نوهام پرسیده بود، این عکسهای زیبا برای چه کسی است؟ عکاس این تصاویر کیست؟! او هم گفته بود، پدرم این عکسها را از جبهه گرفته. عکاس کنجکاو شده بود و نام پدرش را پرسیده بود. او هم معرفی کرده و گفته بود، شهید حمید پورجبار. آن بنده خدا وقتی اسم حمید را شنید گفته بود، حمید استاد من بود. من عکاسی را از او یاد گرفتم. در مراسم تشییع پیکر حمید یکی از دوستانش که عکاس بود از مراسم عکس گرفت، بعد هم همه آن تصاویر را برای ما آورد. عکسهایی که به یادگار برای ما ماند.
یک بقچه لباس رزم!
او میگوید: «سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه درآمد. او بعد از طی دوره آموزش در پادگان امام حسین (ع)، در منطقه مقداد تهران خدمت میکرد. او در منطقه مریوان کردستان، مدتی با گروههای ضد انقلاب درگیر میشود. با شروع جنگ تحمیلی، حمید با عضویت در گردانهای اولیه سپاه، به مناطق جنگی اعزام میشد.
یک مرتبه از جبهه با سر و وضع به هم ریخته به خانه آمد. لباسهایش هم چرک بود. گفتم مادرجان این لباسهایت را در بیاور تا من بشورم. گفت لباسهای بچهها هم مانند لباسهای من چرک شدهاند. آنها را هم بیاورم بشوری؟! گفتم برو بیاور. رفت لباس بچهها را آورد. همه را شستم و مرتب کردم. به حمید گفتم من نمیتوانم آنها را اتو کنم. گفت اشکال ندارد. همین که شستید و مرتب شدند، خیلی هم خوب است. همه لباسها را داخل بقچه گذاشتم و حمید، همه را روی موتور گذاشت و با خود برد.
یک مرتبه هم وقتی به خانه آمد، دیدم دست و رویش سیاه شده است. پرسیدم: «حمید جان، مادر، چرا اینطور هستی؟ او پاسخ داد: پلهها را میشستیم. با تعجب گفتم: شما میشستید؟ با آرامش گفت: بله، مادر! کار نباید روی زمین بماند. در شرایط جنگ، هر کسی هر کاری از دستش برمیآید، باید برای کشور انجام دهد. هر کاری بتوانیم.
دامادی اهل جبهه، اهل شهادت
روایتهای مادرانه به ازدواج حمید میرسد. مادر با شوروشوق خاصی، خاطرات آن روزها را برایمان بازگو میکند: در یکی از رفت وآمدهای حمید به جبهه، به او گفتم: «دیگر باید ازدواج کنی! خوب نیست که مجرد باشی پسرم». او پذیرفت و گفت: «مادرجان، یک نفر هست، خواهر یکی از همرزمانم که اهل تبریز است. شما میآیید برویم آنجا برای خواستگاری؟» گفتم: «هر جا که شما بگویی من میروم». حمید هنوز دختر را ندیده بود. ما رفتیم خواستگاری. خانوادهشان خوب بودند. ابتدا داخل اتاق رفتم و عروس خانم را دیدم. از او خوشم آمد. حمید گفت: «مادر اگر شما پسندیدی، من هم میپسندم». سپس به خانواده عروس گفتم: «پسرم پاسدار است، اهل جبهه و شهادت. ما سرمایه چندانی نداریم که برای دختر خانم خانه و زندگی آن چنانی و طلا تهیه کنیم.» آنها هم پذیرفتند. اصلاً اهل تجملات نبودند. برای خرید عروسی، یک تکه طلا برداشتیم و خیلی محترمانه نظرات ما را پذیرفتند.
رفتم پیش یکی از امام جمعههای شهر تبریز که اسمش را به خاطر ندارم. ما مهریه را ۳۰هزار تومان در نظر گرفته بودیم، اما ایشان گفتند: «اگر بیشتر از ۴هزارتومان مهریه تعیین شده باشد، خطبه عقد را نمیخوانم». خانواده عروس قبول کردند و مهریه حمید شد ۴هزارتومان. نهایتاً در سال ۱۳۶۰ ازدواج کردند. بعد از عقد، عروس خانم را به تهران آوردیم و مراسم بسیار سادهای برایشان گرفتیم. سپس آنها را به مشهد فرستادم. ثمره زندگی حمید، تولد یک پسر و یک دختر بود که در زمان شهادت حمید، پسرش پنج سال و دخترش ۱۸ماه داشت.
حمید مدتها در لشکر محمد رسولالله در عملیاتهای مختلف حضور داشت. با بزرگشدن فرزندانش، از او خواسته میشد که، چون عیالوار و دارای خانواده است، دیگر به جبهه و مناطق پرخطر نرود. اما حمید در پاسخ میگفت:من تصمیم خودم را گرفتهام و تا زمانی که جنگ است، در منطقه جنگی حضور دارم. گفت تا جبهه هست من هم هستم. همه اینها را به همسرش گفته بود. آنها هم اهل جبهه و جهاد بودند و برای همین شرایط حمید را به خوبی درک میکردند.
رفیقی در قامت یک شهید
مادر در ادامه همکلامیمان به یکی از دوستان و رفقای شهید اشاره میکند. رفیقی که حمید یک ماه بیشتر نتوانست دوریاش را تاب بیاورد و به او ملحق شد. مادر شهید با اشاره به این نکته میگوید: «شهید حسین انصافی یکی از دوستان نزدیک حمید بود. حسین پسر فعال و خوبی بود. بچه درس خوانی که به خاطر حضور در جبهه درس و دانشگاه را رها کرده بود. حسین پس از چندین بار حضور در جبهههای جنگ در تاریخ ۲۷ دی سال ۱۳۶۵ و در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. شهادت حسین روی حمید خیلی تأثیر گذاشته بود. دلتنگ حسین شده بود. اما دلتنگیاش یک ماه بیشتر طول نکشید.
آرام گرفت کنار شهید حسین انصافی
حقیقت این است که در حین عملیات کربلای ۵، نامهای ازحمید به دستم رسید. وقتی نامه را دیدم با خودم گفتم، خب این نشان میدهد، حال حمید خوب است. اینگونه بود که کمی خیالم راحت شد. اما یک روز دیدم میهمانهایی که یک ماه پیش برای تسلای خاطر خانواده شهید انصافی به خانهشان آمده بودند، به خانه ما میآیند. خیلی تعجب کردم. این آمدوشدها من را نگران کرد. بعد هم که خبر شهادت حمید را به من دادند. شنیدن خبرشهادت او چنان من را اذیت کرد که بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم گفتم، جواب همسرش را چه بدهم؟! هوای سرد و برفی سال ۱۳۶۵ بود. کوچه پر شده بود از برف. مردم به سختی تردد میکردند. برادرشوهرم یک کامیون نمک آورد و ریخت داخل کوچه، تا مسیر باز شود و مشکلی برای مردم پیش نیاید. همسایهها کوچه را گلباران کرده بودند. همه آمده بودند. مانده بودم به عروسم چه بگویم؟! همسرش که آمد و گلباران داخل کوچه را دید، متوجه شهادت حمید شد. زمانی هم که میخواستند پیکرحمید را تشییع کنند، من با او در مسجد وداع کردم. پیکر پسرم را دیدم. چهره معصوم و زیبایش را که با شهادت زیباتر هم شده بود. بعد از وداع او را به بهشت زهرا (س) بردند. در آن شرایط خیلی مراقب بودم که گریه و بیتابی نکنم. خیلی محکم و قوی بمانم. خدا به من قوت و صبر زیادی داده بود. نمیخواستم دشمن شاد شوم. حمید را درکنار دوست عزیزش، حسین انصافی دفن کردیم. همه سعی من در آن شرایط این بود که مراسمی در خورو شایسته یک شهید برای پسرم بگیرم. میخواستم حمیدم سر بلند باشد.
سفارشی برای ادای دین
خیلی دلم برای همسرش و بچههایش سوخت. تازه خانه طبقه بالا را بازسازی کرده بودند. حتی در وصیتنامهاش نوشته بود که من نیمی از پول درهای خانه را هنوز مقروض هستم. این را به پدرش سفارش کرده بود که حتماً دین او را بدهیم و مقروض نماند. نمیخواست حقالناسی برگردنش باشد. بعد از شهادت حمید پسردیگرم که کلاس نهم بود، راهی شد. شناسنامهاش را دست کاری کرد و رفت. ششماه هم در جبهه بود. حمید هرگز با لباس سپاه به خانه نمیآمد و من آرزو داشتم، برای یک بار هم که شده او را درلباس سپاه ببینم، اما او میگفت: «نه مادر نمیخواهم پیش دروهمسایه با لباس سپاه بیایم.» هر بار که به جبهه میرفت، من آش درست میکردم و به مردم میدادم. حمید میگفت: «مادر خواهش میکنم که آش درست نکن، نمیخواهم کسی بداند، من به جبهه میروم». میخواهم این را به شما بگویم که شهدا خودشان راهشان را انتخاب کردند و در این مسیر گام برداشتند. آن زمان همه یک دل بودند و کمک میکردند. هرکسی در حد توان، پیروجوان. خودم بارها ملحفهها و لباسهای رزمندهها را میشستم و از طریق حمید به جبهه میرساندم.
پدر شهید
همکلامیمان که با مادر تمام میشود، گوشی تلفن را به دست پدرشهید میدهد، حرف برای گفتن زیاد است، اما همان ابتدا میرود سراغ خلقیات شهید. میگوید: «پسرم حمید اهل غیبت نبود، اگر میدید در مجلسی غیبت کسی را میکنند، با ناراحتی تذکر میداد اگر توجهای نمیشد، مجلس را ترک میکرد. ماه مبارک رمضان بود، یک شب قبل از سحر، باصدای عجیبی، ازخواب بیدارشده و، چون حمید با برادرش در اتاق دیگری بودند با کنجکاوی که علت صدا چیست، متوجه شدم، بچهها در اتاق خود مشغول دعا و ذکرالعفو هستند و به حال ایشان غبطه خوردم. با خود گفتم، من پدرشان هستم، نمیتوانم خواب را رها کنم و به نماز شب بایستم، اما اینها اینگونه در دل شب با خدا راز و نیاز میکنند. خیلی به خانواده، همسر و فرزندانش اهمیت میداد. اهل نماز اول وقت بود. هر جا بود نمازش را رها نمیکرد.»
فرزندی که باعث مباهات بود
پدر شهید در ادامه خاطر نشان میکند و میگوید: حمید خیلی اهل کارخیر بود. به افرادی که نیازمند بودند، کمک میکرد. تا زمانی که درخانه بود همه امور مربوط به خانه را برعهده میگرفت و انجام میداد، میگفت: «تا من هستم، انجام این کارها به عهده من است.» من خودم مغازه قصابی داشتم. حمید هم در سپاه مشغول بود و هم برای کمک به من به مغازه میآمد. خیلی از کارهای سخت و سنگین مغازه را هم خودش انجام میداد. داشتن چنین فرزندی باعث افتخار و مباهات ما بود. گاهی خانواده از حمید میخواست که دیگر به جبهه نرود، اما او اصرار بر حضور داشت و میگفت، شما نمیدانید آنجا چه خبر است. هر کسی هر کاری از دستش بر میآید باید برای اسلام و کشور انجام بدهد. خود من هم گاهی کمکهای مردمی را به جبهه میرساندم سه، چهار مرتبه به جبهه رفتهام و از نزدیک شاهد فضای معنوی و خاص آنجا شدهام. حضور در چنین فضایی، نعمت بزرگی بود.
ترکشی به دوربین و ترکشی به قلب...
در ادامه همکلامی پدر شهید به هنردیگر فرزندش (عکاسی) اشاره میکند و میگوید: او عکاسی را در یک مغازه عکاسی، یاد گرفت. رفته بود برای کمک که همه چموخم کار را آموزش دید و با علاقهای که داشت در این هنر موفق هم بود. نهایتاً حین ثبت لحظات جنگ و دلاوری رزمندگان به شهادت رسید. آنهایی که در آن لحظات در صحنه حضور داشتند، میگفتند شب هنگام، به همراه نیروهای اطلاعات و عملیات برای شناسایی در داخل یکی از کانالهای منطقه، مشاهده میشود یکی از رزمندگان زخمی، تقاضای کمک میکند. بین گروه اختلاف میشود که چه کسی فرد زخمی را به عقب ببرد یا ادامه مسیر داده شود. حمید با قبول مسئولیت بردن فرد زخمی، او را به دوش کشیده و به تنهایی به عقب برمیگرداند. صبح روز بعد و به رغم خستگی زیاد، دوباره با بچههای اطلاعات و عملیات، به قصد شناسایی میرود. اما نیروهای عراقی ایشان را دیده و تیراندازی شروع میشود. در هنگام درگیری با دشمن، ترکش به دوربین حمید میخورد. او به سرعت دوربین دیگری را آماده کرده و در حال عکسبرداری بوده که با اصابت ترکش گلوله خمپاره به داخل قلبش، به شهادت میرسد. حتی دفتر اعزام به جبههاش که آن لحظه در جیبش بود نیز با اصابت ترکش سوراخ میشود.»
ایستادند پای کار نظام
درپایان پدرشهید میگوید: «ما از شهادت حمید اطلاع نداشتیم. خبر شهادت دایی حمید را که به ما دادند ما رفتیم تا پیکر ایشان را بیاوریم. وقتی رسیدیم دیدم تابوت دیگری به نام «شهید حمید پورجبار» هم آنجا هست. آنجا بود که متوجه شهادت پسرم شدم و بعد از طریق بستگان به خانواده این خبر را اطلاع دادم. بچههای ما درس و دانشگاه را رها کردند و با ازخود گذشتگی راهی میدان جهاد شدند. عجیب بود برای ما غیرت، درک، فهم سیاسی و موقعیتشناسیشان. بچههایی که تا شهادت پای این نظام و انقلاب ایستادند.