جوان آنلاین: ۱۷ تیر ۱۴۰۲ تروریستهای مسلح گروه جیش الظلم در پوشش ارباب رجوع قصد ورود به محوطه اصلی کلانتری ۱۶ کوی شهدای زاهدان را داشتند که با هوشیاری سرباز وظیفه نگهبان درِ اصلی ناکام میمانند. با حضور مقتدرانه مأموران پلیس مستقر در مقر انتظامی و پس از ناکامی تروریستها در ورود به محوطه اصلی کلانتری، مهاجمان مسلح وارد برجک نگهبانی کلانتری شده و اقدام به تیراندازی کورکورانه به اطراف و درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی و انتظامی میکنند. در این حمله تروریستی نیروی کادر علیرضا کیخا و سرباز وظیفه مبین رشیدی به شهادت میرسند. از چهار تروریستی که به کلانتری ۱۶ زاهدان حمله کردند چهار قبضه سلاح جنگی، تعدادی نارنجک و چند جلیقه انتحاری کشف شد و هر چهار تروریست به هلاکت رسیدند. شهید علیرضا کیخا و سرباز وظیفه مبین رشیدی تا آخرین لحظه و تا پای جان مقابل تروریستهای جیش الظلم ایستادند. برای آشنایی با سیره و سبک زندگی شهید علیرضا کیخا با پدرش همکلام شدیم که در پی میآید.
مشتاق شهادت
ما اصالتاً اهل زاهدان هستیم. من سه فرزند دارم که علیرضا فرزند اول من بود. او ۱۱ سال در خدمت نیروی انتظامی بود و در زاهدان خدمت میکرد و نهایتاً هم در ۱۷ تیر ۱۴۰۲ به افتخار شهادت نائل آمد. خیلی به نظام علاقه داشت و با عشقی که به کشور و مردمش داشت وارد این حرفه شده بود. به مادرش گفته بود من تا لباس نظام را برتن دارم و هستم اجازه نمیدهم دشمنان کوردل و معاندان به کشور ما چپ نگاه کنند و به ما که برای تأمین امنیت مردم اینجا هستیم، پوزخند بزنند. من هستم و تا هستم میایستم و مبارزه میکنم. اگر از مأموریتها برگشتم که برمیگردم، درغیر این صورت شهادت نصیب من خواهد شد که من مشتاق آن هستم که همانطور هم شد.
علیرضا قبل از اینکه وارد نظام شود دو سالی درس طلبگی خواند. خادمالحسین (ع) بود و در هیئت بیتالمهدی (عج) فعالیت میکرد. علیرضا در مراسم اهل بیت (ع) و ایام محرم مداحی میکرد و در مسجد پیامبر اعظم (ص) اذان میگفت و قاری قرآن بود. همیشه بانی امور خیر و نذورات میشد. پسرم خیلی مهربان و دلسوز بود. احترام من و مادرش را داشت. او بسیار مردمدار بود و در رعایت حقوق دیگران کوتاهی نمیکرد. واقعاً لیاقت شهادت را داشت. به نظر من آنقدر خوب بود که خدا او را گلچین کرد.
تا شهید نباشی شهید نمیشوی
آخرین دیدار من و علیرضا به یک هفته قبل از شهادتش برمیگردد. به خانه ما آمده بود. آخر هفتهها سعی میکردیم همه خانواده دور هم جمع شویم. علیرضا هم آمد. بعد رو به مادر و خواهرش کرد و گفت هفته بعد باید امیرعباس را مدرسه شاهد ثبتنام کنیم. من به علیرضا گفتم که نمیشود باید جزو خانواده شهدا باشیم تا بچهها را در مدرسه شاهد ثبتنام کنند. بعد خواهرش به شوخی گفت علیرضا تو جانباز هم نیستی، چه برسد به شهادت! شهادت کجا بود؟! علیرضا رو به خواهرش کرد و گفت: «آبجی من شهیدم تا شهید نباشی شهید نمیشوی.» اصلاً کسی فکرش را هم نمیکرد یک هفته بعد از این شوخیاش درباره شهادت، این اتفاق بیفتد و او به شهادت برسد.
تاآخرین لحظه تا پای جان
صبح روز شهادتش، وقتی تروریستها به کلانتری حمله کردند با من تماس گرفت و گفت بابا تروریستها قصد دارند وارد کلانتری شوند. همه بچهها در حال مقاومت هستند. با مادرش هم صحبت کرد و بعد هم با ما خداحافظی کرد. در این حمله تروریستی به کلانتری ۱۶ زاهدان پسرم علیرضا و سرباز وظیفه مبین رشیدی به شهادت رسیدند. آنطور که همرزمانش برای من روایت کردند علیرضا تا آخرین لحظه و تا پای جانش مقابل تروریستها ایستاد و از دیگر همکارانش مقابل هجوم تروریستها دفاع کرد.
کمی بعد از آن بود که خبر شهادتش را به ما دادند. من خبر را از زبان رفقایش شنیدم. با من تماس گرفتند و خبر را دادند. گفتم تا نبینم باور نمیکنم که شهید شده است. شاید باور نکنید، اما هنوز هم منتظرم درِ خانه باز و علیرضا وارد شود. دلم خیلی برای او تنگ شده است.
شفیع ما باش
من پیکر غرق به خونش را در سردخانه دیدم. تا چشمم به او افتاد گفتم پسرم فردای قیامت دست ما را هم بگیر و شفیع ما باش. من او را با خدا معامله کردم. به علیرضا گفتم تو فدای علی اکبر (ع) حسین (ع). تو فدای حضرت زینب (س). شهادت همهاش زیبایی است و من جز زیبایی چیز دیگری ندیدم، اما دلتنگی ما از فراق دیدار روی اوست. همه زندگی من و علیرضا پر از خاطره است. این روزهایم را با مرور خاطرات او میگذرانم. با دو یادگار شهیدم امیرعباس و آرتین که چند روزی میآیند و با ما هستند و دلمان با حضورشان شاد میشود. خودش هم همیشه سفارش بچههایش را به من میکرد و میگفت بابا جان! بچههای من را تنها نگذاری! علیرضا ۳۷ سال داشت. او عاشق شغلش بود و افتخار میکنم در راه انقلاب و دفاع از کشورش به شهادت رسید. همکلامیمان در آخر با روضههای او به اتمام رسید. او از امام حسین (ع) و روز عاشورا برایم خواند و شهیدش را فدای دل بیبی جانمان زینب (س) کرد.