درآمد: افسانه بايگان درنمايشي درسال 1379، نقشِ «زريِ سووشون»،رمان ماندگار دكتر سيمين دانشور را بازي كرد. او اما،به اين نقش تنها از منظر نمايشي ننگريست، كه در دنياي ذهني ومورد علاقه دانشور سفري عميق كرد.اودر گفت وشنود پيش روي،بخش هايي ازيافته هاي اين سفر را به خواننده اهدا نموده است. درسالروز درگذشت بانو دانشور، مطالعه اين مصاحبه حلاوتي دگر دارد.
کتاب سووشون را چگونه تهیه کردید؟ چه شد كه اين اثر به دستتان رسید؟
در خانوادهای رشد کردم که همه بهنوعی درگیر دغدغههای هنری بودند و به شکلهای مختلف در زمینه شعر، نقاشی، موسیقی و تئاتر فعالیت میکردند. مطالعه در خانواده ما یک رسم بود و بنابراین طبق یک عادت دیرین به مطالعه علاقمند هستم. برایم یکی از شخصیتهای جالب در دوران نوجوانی سرکار خانم دانشور بود؛ بهخصوص دوران خاص تاریخی زندگی ایشان به نظرم خیلی جالب بود. به عبارتی میتوان گفت زندگی خانم دانشور با آلاحمد و تحولات شخصیتی این دو مصداق کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» بود. به هر حال این رمان بهجز این که به لحاظ ساختاری بسیار بدیع و ناب نوشته شده در برگیرنده دوران خاص تاریخی هم هست. این جهانبینی ساری در رمان است که صد چندان جذابش میکند. اسطوره قهرمانی سیاوش که پاک و معصوم در طول تاریخ حیات انسان تکرار میشود. يكي از دوستان مي گفتند خانم دانشور رمان سُووشون را سَووشون تلفظ میکردند. البته میدانستم ایشان سیاوش را مد نظر دارند و نام رمان در حقیقت اختصار سیاووشون است، اما نمیدانستم سَووشون گفته میشود. من رمان سووشون، غروب جلال و به کی سلام کنم؟ را خواندهام. همان طور که میدانید در آثار خانم دانشجور نگاه ناب زنانهای وجود دارد که در آن دوران شعرهای فروغ فرخزاد را میدیدیم، اما بهراستی در رماننویسی نویسندهای با این عمق نداشتیم.
چرا مطالعه اين رمان براي شما لذت بخش بود؟
لذت خواندن این رمان شاید برایم به این دلیل باشد که فاصله تاریخی بین نسل من و زمان وقوع رمان عمیق نبود، چون ریتم زندگی کند بود. آن موقع ماهواره و اینترنت نبود و با شنیدن خاطرات و دیدن آلبوم عکسها خیلی راحت به آن دوران برمیگشتیم.
اولین بار داستان سووشون را کی خواندید؟
فکر کنم سال 57، 58 بود و بعد از آن این رمان را چندین بار خواندم. زری یکی از معدود نقشهایی بود که فکر میکردم چقدر خوب است آن را بازی کنم. سیر تحولی زری زیباست. اگر کسی زندگی زری بعد از مرگ یوسف را بنویسد و خوب هم بنویسد چقدر خواندن دارد! زری سیری را گذرانده که برای تحول و دگردیسی کامل است، درست مثل کرمی که باید دور خودش پیله ببندد و دورانش را طی کند تا به پروانه تبدیل شود. حال این مسئله مطرح میشود این پروانه در پروازش چگونه با زندگی روبرو میشود.
با توجه به این که «زری» در سووشون نقش محوری دارد و اگر آن را از رمان برداریم، هیچ چیزی از آن نمیماند. در باره نقشتان توضیح بدهید. طبق گفتههای خانم محامدی ایشان در انتخاب بازیگر نقش زری بسیار سختگیر بودند و میخواستند شخصیت نزدیک به آن را انتخاب کنند. اندکی در باره شرایط پذیرش و تغییر شخصیت در زمان نمایش توضیح بدهید، چون این نمایش هم عناصر تصویری دارد و هم عناصر نمایشی.
خلاصه بعد از دو ماه تمرین در اداره تئاتر و چند روز در سالن اصلی تئاتر شهر کار را برای جشنواره فجر آماده کردیم و بعد از بازبینیهایی که انجام شد، برای اولین اجرا رفتیم. از اولین اجرا خاطره خاصی دارم. روز قبل از اجرا میزان آلودگی هوا در مرکز شهر زیاد بود و من که بعدازظهر آن روز سر تمرین بودم، یکباره احساس کردم یک چیز در سرم چرخید و به علاوه استرس صحنه داشتم و نگرانی از این که قرار است چه اتفاقی برای بازیگری که همیشه سینما کار کرده است، بیفتد؟ از آن شب تا روز اجرا 41، 42 درجه تب و حالت زکام داشتم، طوری که قبل از این که برای اجرا بیایم، در بیمارستان سرم، آمپولهای ضد حساسیت، ویتامین C و این حرفها زدم تا این که آماده گریم شدم و لباس پوشیدم. اصلاً نمیتوانم احساسم را بیان کنم. تقریباً از آدمها، حرفها و رفت و آمدها یک وهم و زمزمه گنگی در ذهن دارم. خودم چیزی را به یاد ندارم، ولی خانم محامدی میگفت: «یعنی تو متوجه نشدی دو ساعت اجرا را به سه ساعت اجرا تبدیل کردی؟» گفت: «تو نصف دیالوگها را بیرون از صحنه میگفتی، بعد یکسری چیزهایی را که ما از کتاب حذف کرده بودیم و تو از کتاب یادت بود به دیالوگهایت اضافه کردی و آنها را برای خودت گفتی». واقعاً هیچکدام از اینها را به یاد نداشتم که اتفاق افتاده است.
آن شب دو اجرا داشتید؟
بله، ظاهراً برای دومی کمی بهتر شده بودم، ولی آن اجرا هم همان مشکلات خودش را داشت. بعد از این اجرا توانستم یک اجرای خوب و شسته رفته ارائه بدهم. به هر حال ضمیر ناخودآگاه و خودآگاهم با هم مخلوط شده و یک زری مابین رمان و نمایشنامه به وجود آمده بود.
اجرا تا کی ادامه داشت؟ استقبال چطور بود؟
فکر میکنم تا اردیبهشت یا خرداد ادامه داشت... خوب بود، معمولاً استقبال بهویژه در روزهای آخر هفته خیلی خوب بود.
در دهه 60 در گفتگویی، دانشور به گلشیری میگوید من نمیگویم پیشگو یا غیبگو هستم، ولی در زمان نوشتن رمان سووشون گویی از ناخودآگاه به من الهام شده که قرار است چنین مسئلهای برای جلال اتفاق بیفتد و میگوید میدانم میخواهم به کجا برسم. هیچوقت هم پیوندم را از دین قطع نکردم.
بله، در حقیقت همان طور که فرمودید زنی با چنین ارتباط عمیق و عاشقانهای زندگی میکند و زنی که به سرچشمه الهامش متصل است، چرا باید به او الهام نشود؟ بهراستی سرچشمه وحی و الهام مشترک است، ولی آن قابلیتهای ظروف آدمی است که تعیین میکند برای چه کسی وحی و برای چه کسی الهام است. طبیعی است یوسف خانم دانشور بهگونهای نشان از مبارزه مردی چون جلال آلاحمد باشد. در سووشون خط سیر زندگی جلال به صورت تراژدی سیاووشان تعریف شده است.
زری بهگونهای خود سیمین است؛ دختری شیرازی که در یک فضای بورژوا کمکم رشد میکند و به دلیل موضوعاتی که از طریق شوهرش به آنها آگاه شد، صاحب اندیشه و جهانبینی میشود. فکر میکنم زری بعد از سووشون خیلی جذاب است، زری آرام، عاشق و لطیفی که همسرش را از دست داده است و زری در حال دگردیسی است. برای زری وقتی مرگ یوسف اتفاق میافتد، مثل این است که این اتفاق برای مرید و مرادی میافتد. مثلی معروف است که میگوید دو پرنده را که به هم ببندی، هر دو پرندهاند، اما نمیتوانند پرواز کنند، از این رو یکی باید به هر شکل ممکن حالا مرگ یا فراق جدا شود تا پرنده دوم بتواند پرواز کند. مثلاً فراق مولانا از شمس، ولی کجاست سیمینی که این را بنویسد؟
اگر بخواهید به ایجاز سیمین دانشور را معرفی کنید، چه میگویید؟
سئوال سختی است، چه میتوان گفت؟ زنی شگرف، عمیق، زنی که تواناهاییهایش در سایه نام بلند شوهرش شناخته نشد یا زنی که دوش به دوش مردش به نهایت بالندگی در عرصه ادبیات معاصر رسیده است! نمیدانم، شاید همان یک علامت سئوال بهترین جواب باشد.