جوان آنلاین: در ۱۴ فروردین ۱۳۲۸، محاکمه ۹ نفر از متهمان به شرکت در سوءقصد بهمن ۱۳۲۷ به پهلوی دوم در دادگاه نظامی آغاز شد. این مناسبت، موسمی مغتنم است که در باب زمینهها و پیامدهای این رویداد تاریخی سخن رود. مقال پی آمده با استناد به پارهای از روایات و تحلیلها درصدد چنین خوانشی بوده است. امید آنکه تاریخپژوهان ایران معاصر و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
در چند و، چون «داستان ترور»
در آغاز سخن بهنگام است تا بر رویداد ترور محمدرضا پهلوی در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ مروری داشته باشیم. این امر موجب میشود که فرازهای بعدی مقال به سهولت فهم شود. در گزارشی بر تارنمای مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی در این باره آمده است:
«در پانزدهم بهمن ۱۳۲۷، فردی به نام ناصر فخرآرائی طبق یک برنامهریزی از پیش طراحی شده، فرصتی پیدا کرد تا در پوشش خبرنگار نشریه پرچم اسلام، شاه که در حال بازدید از دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود، نزدیک شود و با شلیک پنج یا شش گلوله او را ترور کند، اما از پنج تیری که فخرآرائی شلیک کرد فقط دو تیر به شاه اصابت کرد. آن دو تیر هم صرفاً مختصری بالای لبش و کتفش را مجروح ساخت. چند لحظه بعد ضارب در همان محل ترور، از سوی سرتیپ صفاری رئیس شهربانی وقت با شلیک دو یا سه گلوله کشته شد و انگیزههای او از این کار در پردهای از ابهام باقی ماند. در همان زمان ادعا شد که وی با خسرو روزبه در حزب توده مرتبط بوده و به همین بهانه شاه دستور غیرقانونی شدن فعالیت حزب توده را صادر کرد. البته شاه به همین نیز اکتفا نکرد، بلکه به خاطر آنکه فخرآرائی خود را خبرنگار نشریه پرچم اسلام معرفی کرده بود و کارت این نشریه را به همراه داشت، مخالفین مذهبی خود مانند فدائیان اسلام را نیز تحت فشار بیشتری قرار داد. به گفته یرواند آبراهامیان در کتاب ایران میان دو کودتا، به بهانه این ترور شاه یک کودتای سلطنتی به راه انداخت! این ترور، موهبتی در لباس مبدل برای شاه بود. سپس در شرایطی که حکومت نظامی اعلام شده بود، انتخابات مجلس مؤسسان برگزار شد! این مجلس علاوهبر افزایش اختیارات شاه، تشکیل مجلس سنایی را تصویب کرد که نیمی از سناتورهای آن از سوی شاه منصوب میشدند. در مورد این حادثه و اینکه چه کسانی پشت پرده تحریککننده ناصر فخرآرائی بودند، تاکنون از سوی پژوهشگران تاریخ معاصر دیدگاههای مختلفی مطرح شده است....»
معمای صدور کارت خبرنگاری «پرچم اسلام»، برای ناصر فخرآرائی
ماجرای ترور شاه در دانشگاه، بعدها جنبههایی معماگون یافت و پشت پردههای فراوانی برای آن بیان شد. یکی از این موارد، چند و، چون صدور کارت خبرنگاری برای ضارب و اعزم او به محل حادثه است. فاطمه پهلوانپور پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در این فقره مینویسد:
«در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ مانند سالهای گذشته، محمدرضا برای شرکت در جشن دانشگاه از کاخ سلطنتی حرکت کرد، اما هنگامی که به طرف پلههای ورودی دانشکده حقوق رسید، ناگهان صدای تیراندازی بلند شد! گلوله به لب بالای شاه خورد و شاه بیدرنگ، سر خود را پایین آورد. ضارب، اسلحه به دست ایستاده بود و پنج تیر شلیک کرد که یکی از تیرها نیز به پشت شاه اصابت کرد. ضارب پس از شلیک پنج تیر اسلحه را به طرف شاه پرتاب کرد! سربازهای گارد، چند تیر به طرف ضارب شلیک کردند و او را کشتند. پس از بررسی محتویات جیب ضارب، مشخص شد که وی ناصر فخرآرائی خبرنگار روزنامه پرچم اسلام بوده است. شاه نیز به بیمارستان منتقل شد و با چند بخیه، حالش رو به بهبودی رفت. این فرض هم وجود دارد که ترور شاه، با اشاره به موافقت یا رضایت سرلشکر رزمآرا صورت گرفته باشد. حتی نوشتهاند که رزم آرا با اصرار کارت خبرنگاری روزنامه پرچم اسلام را برای فخرآرائی گرفته بود. رزم آرا دو هدف را دنبال میکرد: اولاً اگر فخرآرائی موفق نمیشد، کار او بهانه خوبی برای دولت فراهم میکرد تا اشخاص و گروههای مخالف را پاکسازی کند، ثانیاً اگر موفق میشد، آن وقت، مرد مقتدری، چون او شانس اول جانشینی بود. حسین فردوست، این واقعه را اینگونه نقل میکند: ترور به آیتالله کاشانی و حزب توده منتسب شد، ولی شک و تردید نسبت به رزمآرا هم وجود داشت. شایعاتی درباره رابطه رزمآرا با برخی سران حزب توده در قضیه ترور محمدرضا نیز وجود داشت، بعدها که خود رزم آرا ترور شد، رئیس اطلاعات ستاد ارتش (مبصر) دفتر خاطرات او را در جستوجوی خانهاش پیدا کرد که مطالب جالبی درباره ۱۵ بهمن در آن یافته بود و با من در میان گذاشت. سخنان مبصر برای من کافی بود که مطمئن شوم در خاطرات رزمآرا دلایلی بر نقش وی در ترور وجود داشته است... بدون تردید اگر ترور موفق میشد، رزمآرا با در اختیار داشتن ارتش و نیروهای نظامی، حاکم مطلق ایران میشد و در آن صورت، محمدرضا جانشینی نداشت....»
ضارب اسلحه را انداخت و دسـت بلند کـرد، اما او را کشتند
طیفی از تحلیلهای مربوط به واقعه ۲۵ بهمن ۱۳۲۷، مربوط به ملیون است که آن را به مثابه اهرمی برای بسط دیکتاتوری در کشور میشناختند. دکتر سیدحسین فاطمی در یادداشتهایی که از خود باقی گذارده، موضوع را به ترتیب پی آمده میبیند:
«سه ساعت بعدازظـهر آن روز هـم، مراسم جشن دانشگاه با حضور شاه در محوطه دانشکده حقوق انجام میگرفت. آن روز گفته شد که عکاس یک روزنامه گمنام که اسمش ناصر فخرآرائی بود، چند تیر بـه طـرف شاه نشانهروی کرده که از کلاه و کنار لب شاه رد شده و لبش را مجروح کرده است. ضارب همانجا به وسیله سرتیپ صفاری رئیس شهربانی وقت کشته شد، در صورتی که عدهای میگفتند اسلحه را انداخته بـود و دسـت بلند کـرد، یعنی تسلیم است و معمولاً در اینطور موارد هیچوقت سوء قصدکننده را نمیکشند، زیرا ضمن تحقیقات بعدی، میتوانند منشأ سوءقـصد را پیدا کنند. بلافاصله درباره علت یا علل اینسوءقصد، صحبتهای زیـاد در شـهر پیـچید و عمدهحرفها این بود که سپهبد رزمآرا رئیس ستاد که طبق رسوم همیشه در اینگونه تشریفات حاضر و هـمراه شـاه باید باشد، در آن روز در اتاق ستاد مشغول کار بود. نتیجه وخیمی این سوء قصد، [برای]آزادی نـیممرده مـا داشـت. شهرت این بود که پس از انتقال شاه به بیمارستان ارتش و پانسمان و بردن او به کاخ سلطنتی، مـوقعی که جلسه دولت در تالار کاخ وزارت امور خارجه تشکیل بود، رزمآرا میرود در جلسه شرکت مـیکند و به ساعد میگوید: یـا بـاید الان حکومتنظامی اعلان شود یا شهر را نظامی اشغال خواهد کرد (یعنی کودتا میکنند) ... ساعد بره هم که، چون موم فقط برای حفظ عنوان نخستوزیر [ی]نرم بود، حکومت نظامی را در جلسه تصویب کرد و بگیر و ببند شـروع شد. هر کس صحبتی از آزادی و مشروطیت کرده بود به زندان افتاد. تمام روزنامهها به استثنای سه یا چهار ورقه بیبو و بیخاصیت، بقیه توقیف شدند و در مجلس نیز وکلا ماستها را کیسه کردند و چنانکه بعد بـه تـفصیل توضیح خواهم داد چند نفر اقلیت مجلس هم مصلحت دیدند تا در آن روزها کم دود بکشند! پشت سر این ماجرا، لایحه تحدید مطبوعات و بعد از آن مسئله تشکیلمجلس مؤسسان و تحدید مشروطیت و اختیار انحلال مـجلس بـه شاه و تأسیس سنا و ... به میان آمد. نگفته نباید گذاشت که پس از مسافرت شاه به انگلستان، یکی دو ماه بعد، وزیر خارجهوقت (نوری اسفندیاری) به عنوان شرکت در جلسات مـجمع سـازمان ملل که در پاریس تشکیل میشد، سری به لندن زد و ناگهان یک روز رادیوی لندی خبری داد که نوری اسفندیاری درباره تغییر قانون اساسی و تشکیل مؤسسان با مستر بوین وزیر خارجه انگلیس مـذاکره کـرده اسـت. وزارت خارجه ایران، رادیو و دولت یکچنین اتـهامی را بـه شدت رد کـردند....»
برای رزمآرا این ترور یک بازی دو سر برد بود
اعضای حزب توده نیز در تحلیلهایی که بعدها ارائه کردند، سخنانی شبیه به ملیون گفتند. آنان نیز معتقد بودند که رزمآرا به مثابه یکی از مهرههای شناخته شده دولت انگلستان در ایران درصدد انجام یک بازی دو سر برد بوده است. محمدمهدی پرتوی، از اعضای حزب مزبور در این خصوص خاطرنشان کرده است:
«در دوران پس از جنگ، رقابت شدیدی بین انگلستان و امریکا بر سر حفظ یا کسب مواضع و منافع در ایران در گرفته بود. جناحی از هیئت حاکمه از جمله در دربار با گرایش به سوی امپریالیسم تازه نفس امریکا میکوشید آینده خود را هر چه بیشتر تحکیم نماید. شاه که در پی تأمین اختیارات مطلقه و احیای دیکتاتوری فردی خویش بود، میکوشید مناسبات خود را با هر دو امپریالیسم امریکا و انگلیس حفظ کند و از تضاد میان آنها، در جهت مقاصد قدرت طلبانه خویش بهره جوید. سیر حوادث به زیان مواضع امپریالیسم انگلستان، نمیتوانست بدون واکنش باقی بماند. این واکنش با اقدام به ترورشاه در ۱۵ بهمن ماه، در محوطه دانشگاه تهران صورت پذیرفت. ضارب فخرآرائی بود که با کارت خبرنگاری روزنامه پرچم اسلام در مراسم سالروز تأسیس دانشگاه تهران شرکت کرده بود. تمام مدارک و شواهد حاکی از آن است که در پشت این حادثه مرد قدرتمند ارتش و عامل مؤثر و امید آینده انگلستان، یعنی سپهبد رزمآرا رئیس ستاد ارتش - که فردی جاهطلب و قدرتپرست بود و خود را برای کسب قدرت مطلقه کشور آماده میکرد- قرار داشت. در واقع ترور شاه، مقدمه یک کودتای تمام عیار بود که باید در صورت کشتهشدن او انجام پذیرد و یک دیکتاتوری نظامی به ریاست رزمآرا سرکار بیاید تا مواضع متزلزل شده انگلستان را در ایران کاملاً تحکیم کند. در ضمن پیشبینی شده بود که در صورت عدم موفقیت طرح ترور شاه، شاه و اطرافیان او چنان مرعوب و مطیع خواهند شد که باز هم زمینه برای تحقق خواستهای انگلستان فراهم خواهد شد. ۱۵ بهمن روز حادثه مصادف بود با برگزاری مراسم سالروز درگذشت ارانی در امامزاده عبدالله از سوی حزب توده که به تصمیم رهبری آن این مراسم از روز پنجشنبه ۱۴ بهمن (روز مرگ ارانی) به جمعه ۱۵ بهمن موکول شده بود و به این بهانه، به دستور ریاست ستاد ارتش تمام پادگانها و واحدهای ارتش در تهران به حال آمادهباش در آمده بودند. قرار بود در صورت موفقیت ترور و مرگ شاه، تمام اعضای خاندان سلطنتی و مقامات دولتی یکجا بازداشت شوند و بلافاصله بازداشت و سرکوب همه مخالفین سیاسی نیز انجام گیرد....»
توقیف همه زعمای قوم پس از ترور
احمد هاشمی، مدیر روزنامه اتحاد ملی نیز براساس آنچه از پیشینه و پیامد این رخداد میداند، آن را به تیمسار رزم آرا منتسب میکند و البته دارای برنامهریزی دقیق و همهجانبه نگر میداند:
«نقشه آن بود که بلافاصله بعد از اتمام سوءقصد و اتمام کار گارد احترامی که در محل حاضر بود، تمام حاضرین را که از زعمای قوم ایران محسوب میشدند، در همان سالن دانشگاه تحت بازداشت درآورند. در آن روز شاهپورها، هیئت دولت، وکلا، امرای ارتش و نزدیکان شاه، رجال و خلاصه هرکس که سرش به کلاهش میارزید، در آن محیط حاضر بود و اگر آن عده توقیف میشدند، دیگر مزاحمی در آن بین نبود... رسم چنین بود که هر سال هیئت دولت به اتفاق رئیس ستاد ارتش، در خارج از سالن منتظر موکب ملوکانه بوده و شاه را استقبال میکردند، ولی آن روز به خصوص رزمآرا نبود و این برای همه جالب بود. حالت آمادهباش پادگانهای مرکز در آن روز تأیید شد و معلوم است که طرحکنندگان توطئه، همه اطراف و جوانب را خوب سنجیده بودند و از لحاظ محاسبه سیاسی، خیلی روز خوبی را انتخاب کرده بودند: روز جمعه و تعطیل عمومی، تمام سران و زعمای قوم در یک محل متمرکز، افکار متوجه میتینگ و اجتماع تودهایها در امامزاده عبدالله و... کما اینکه اولین اقدامی که پس از ترور شاه در محیط دانشگاه به عمل آمد، بستن درهای سالن دانشکده حقوق و توقیف همه زعمای قوم بود. بعد از یکساعت سرهنگ دفتری به سالن برگشت و مژده سلامتی شاه را به حضار داد و، چون نقشه انجام نشده بود، خواه و ناخواه درهای سالن باز شد و مدعوین خارج شدند....»
کاشانی را گرفتهایم و میخواهیم محاکمه کنیم!
آنچه محمد ساعد مراغهای، نخستوزیر وقت در خاطرات خود بیان میدارد، شاهد روشنی است که رزمآرا پس از ترور ناموفق شاه قصد داشته تا به قلع و قمع تمامی عناصر و جریانات مخالف مبادرت ورزد. به باور ساعد او تلاش میکرد تا اکنون که به شخص اول کشور مبدل نشده، دستکم زمینه نخستوزیری خود را هموار کند:
«من در خانه بستری بودم و چند ساعت بعد از آن از واقعه آگاه شدم. همان شب مرحوم رزمآرا به خانه من آمد و گفت: سوء قصدکننده از عمال آیتالله کاشانی بوده و یکی از طرفداران آیتالله کاشانی است. به او به عنوان مخبر و عکاس کارت داده بود و ضارب با کارت خبرنگاری روزنامه پرچم اسلام وارد دانشگاه شده و به کار خائنانه خود اقدام کرده است. در نتیجه کاشانی برای ما مشکوک شده او را گرفتهایم و میخواهیم محاکمه کنیم!... من محاکمه کاشانی را صلاح ندیدم و بهتر دیدم که او را تبعید کنیم... رزمآرا هم چنین گفت من سیدضیاء و قوامالسلطنه را هم اجباراً توقیف کردم، چون به نظر میرسد که آنها هم در ماجرا دست داشتند... من که احساس میکردم جریان از جای دیگر است به رزم آرا گفتم توقیف سیدضیاء و قوام السلطنه به نفع ما نیست... به این جهت که وقتی رزمآرا رفت، من به حضور اعلیحضرت تلفن زدم و استدعا کردم که سیدضیاء و قوامالسلطنه را آزاد کنند. شاهنشاه فرمودند با مسئولیت خودتان این کار را بکنید... رزم آرا میخواست از جریان واقعه ۱۵ بهمن - که به دست اجنبی ترتیب داده بود- به سود خود حداکثر استفاده را بکند، به این معنی که با دستگیری و به زندان انداختن شخصیتهای با نفوذ راه را برای نخستوزیری خود هموار سازد....»
۶ بازجویی در یک شب، به خاطر دوستی با فخرآرائی
واپسین فصل از این مقال، به روایت مرحوم مرتضی احمدی هنرمند نام آشنای کشورمان، از خلقیات ناصر فخرآرائی و لحظات ترور شاه در دانشگاه اختصاص دارد. احمدی در پی این رخداد به دلیل دوستی با فخرآرائی دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت:
«من هم بچه راهآهن بودم و هم کارمند آنجا. با بچه محلها و دوستان همکار تیم خوبی درست کرده بودیم. یک روز آقایی به اسم ناصر فخرآرائی که به ناصر یه گوش معروف بود، چون نصف یکی از لالههای گوشش بریده شده بود، آمد سر تمرین فوتبال ما و گفت ما با بچههای دوشان تپه یه تیم تشکیل دادیم، میخواهیم با شما مسابقه بدهیم. گفتم من شنیدم تو خیلی بیرحمی و در بازی زیاد خطا میکنی. گفت نه قول میدم آروم بازی کنیم. گفتم اگه بچهها رو بزنی، بد تلافی میکنم. خلاصه قول داد که خطا بازی نکند. چند روز بعد هم بازی کردیم تا اینکه وسطهای بازی آقای شاپور سرحدی یکی از بازیکنان ما - که اتفاقاً چند ماه پیش فوت کرد- رو همین آقای فخرآرائی زد. من دفاع بازی میکردم. دویدم تا وسط زمین و محکم زدم به ساق پاش. دعوامون شد و همین درگیری کمکم باعث دوستی ما شد. با هم رفت و آمد داشتیم. وضع مالی بسیار بدی داشت. بعدها فهمیدم در یک چاپخانه، در خیابان لالهزار کار میکرده. چاپخونه تعطیل شده بود، اون هم بیکار. خلاصه با هم سینما میرفتیم، اما یک دفعه اون وضعش تغییر کرد. من رو چلوکبابی میبرد. تند تند لباس عوض میکرد. من مشکوک شده بودم تا اینکه یه روز آمد و گفت احمدی میخوای شاه رو ببینی؟ گفتم آره. گفت یه برنامهای در دانشگاه تهران هست، شاه میاد تو هم بیا با من بریم. سه روز بعد با هم رفتیم. ناصر یه دوربین چهارگوش هم دستش بود. تقریباً آخرهای سالن نشسته بودیم. شاه که آمد، ناصر بلند شد از شاه عکس بگیره. ظاهراً توی دوربینش کلت بود. من هم نفهمیدیم که یک دفعه شاه دور خودش پیچید و افتاد! سرلشکر شمعدوست که کنار شاه بود، هفت تیرش رو کشید تا شاه گفت نزن، اون زد و جادرجا ناصر فخرآرائی رو کشت! درها رو بستن و شروع کردن به سؤال و جوابکردن. من رو هم گرفتن. گفتن با کی آمدی؟ گفتم با فخرآرائی. گرفتنم و تا چهار صبح شش بار از من بازجویی کردن! دیدن من هر بار، همون صحبتها رو میگم. چهار صبح هم منو بردن در خونمون، تحویل پدرم دادن. گفتن به شرط اینکه از تهران خارج نشی. البته بعد از اون هم، هیچ وقت به سراغ من نیامدن. به نظرم، بیشتر یه سیاهبازی بود. میخواستن ترور شاه رو به گردن حزب توده بندازن و اونها رو سرکوب کنند. چون شاه هم دو روز رفت بیمارستان، بعد یه چسبی روی صورتش زدن و گفتن به خیر گذشته!....»