جوان آنلاین: «جنگ روانی» بخشی از واحد اطلاعات نیروهای مسلح کشورها را شامل میشود. در دوران دفاع مقدس نیز دو طرف درگیری از جنگ روانی علیه یکدیگر استفاده میکردند. پخش اعلامیه، بازجویی از اسرا، تهیه برنامههای رسانهای، تبلیغاتی و... زیرمجموعه جنگ روانی به شمار میرفتند. مرتضی بشیری که از دی ۱۳۶۵ مدیرمسئول جنگ روانی واحد اطلاعات قرارگاه مرکز خاتم الانبیا (ص) بود، روایات بسیار جالبی از فعالیتهایی دارد که به عنوان جنگ روانی در جبههها انجام میگرفت. او میگوید به شکل معمول و کلاسیک، جنگ روانی را در پخش اعلامیه از طریق هواپیما یا نصب بلندگو در خطوط مقدم و کارهایی از این دست میدانند، اما در قرارگاه خاتم ما سعی کردیم ابتکاراتی در این زمینه به کار بندیم و تعریف نویی از جنگ روانی به دست آوریم.
چطور شد به عنوان یک رزمنده دفاع مقدس به بخش «جنگ روانی» رفتید؟
من برای اولین بار اوایل سال ۶۵ توانستم به جبهه بروم. چون در وزارت خارجه کار میکردم، مسئولان وقت اجازه جبهه رفتن به من نمیدادند و میگفتند اینجا مسئولیتهایی داری که باید انجام دهی. نهایتاً سال ۶۵ فرصتی پیش آمد تا به عنوان نیروی بسیجی در قالب تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) به جبهه رفتم. مدتی بسیجیوار در جبهه خدمت کردم و دوباره به محل کارم در وزارت خارجه برگشتم. چون در وزارتخانه فعالیتها و کارهای سیاسی که انجام میدادم سمت و سوی خاصی داشت، بعضی از دوستان و همکاران به من پیشنهاد دادند در بخش جنگ روانی فعالیت کنم. از همان طریق به واحد اطلاعات قرارگاه خاتم معرفی شدم که مسئولیتش با سرلشکر محمد باقری (رئیس کنونی ستاد کل نیروهای مسلح) بود. مسئول جنگ روانی سردار محمدرضا نقدی بود، اما همنشینی من با ایشان ۱۰ روز بیشتر طول نکشید، چراکه سردار نقدی فرمانده لشکر بدر شد و از قرارگاه رفت. من ماندم و بخش جنگ روانی. سردار باقری که آمد به ایشان توضیح دادم اینجا مسئولی ندارد، من تنها هستم و شرایطش چنین و چنان است. همین طور که توضیح میدادم، او هم همزمان مشغول نوشتن چیزی بود. حرفم که تمام شد نوشته را به من داد. حکم مدیرمسئولی جنگ روانی را به نام من زده بود! گفتم من یک دوره سه ماهه آمدهام جبهه و الان ۱۰ روز بیشتر نیست که اینجا هستم، حالا بیایم مدیرمسئول جنگ روانی شوم؟ ایشان گفت من هم اولش قرار بود یک هفتهای بیایم و الان چند سال است که در منطقه ماندگار شدهام. به همین سادگی حکم مدیرمسئولی جنگ روانی واحد اطلاعات قرارگاه خاتم الانبیا (ص) را به من داد.
جنگ روانی اصلاً چه بود و قرار بود آنجا چه کارهایی انجام دهید؟
جنگ روانی بخشی از واحد اطلاعات نیروهای مسلح است. ارتش هم جنگ روانی داشت. به شکل کلاسیک، جنگ روانی را در انتشار و پخش اعلامیه و نصب بلندگو در خطوط مقدم و پخش نوارها و سرودها برای سربازان دشمن و مسائلی از این دست میبینند، اما جنگ روانی دایره وسیعتری دارد. بازجویی از اسرا، فعالیتهای تبلیغاتی، ساخت برنامههای رسانهای و... بسیار گسترده است. ما در قرارگاه خاتم سعی میکردیم ابتکاراتی به خرج دهیم. مثلاً در بازجویی از اسرا به جای اینکه اسیر را تحت فشار قرار دهیم، به سمت رفاقت با اسیر رفتیم و با زبان خوش او را با خودمان همراه کردیم. به عنوان نمونه در یک مورد ۱۷ نفر از افسران به اسارت گرفته شدند. آنها را به جای اینکه به اردوگاه منتقل کنیم به هتل لاله تهران بردیم و کمی هم در تهران گشت زدیم! این رفتارها باعث جذب اسیر و همکاری او با ما میشد. یک اسیر میتوانست با گفتوگوی تصویری یا صوتی، تأثیر زیادی روی همقطارانش بگذارد یا در همکاری با نیروهای خودی، نقاط ضعف و قوت نیروهایشان را در اختیار بگذارد. همین طور اطلاعات اسیر میتوانست در ادامه کار بخش جنگ روانی، به ما کمک کند در مواجهه با دیگر اسرا چطور رفتار کنیم و چه کارهایی انجام دهیم که گامی رو به جلو باشد.
گویا شما کتابهایی هم درباره جنگ روانی منتشر کردهاید؟
بله، در این باره چهار عنوان کتاب نوشته شده که سه عنوانش به نام بنده و یک عنوانش هم برگرفته از خاطرات و گفتههای من است. کتاب «گزارش یک بازجویی» به قلم بنده، مورد توجه مقام معظم رهبری هم قرار گرفت و ایشان بر این کتاب تقریظ نوشتند. کتابهای دیگر به ترتیب «پوتین قرمزها»، «پوتین قرمزهای ۲»، «نقاط ضعف و قوت ارتش عراق در جنگ تحمیلی» هستند.
«پوتین قرمزها» وجه تسمیهاش از کجا آمده است؟
رنگ پوتینهای افسران عراقی قرمز بود. معمولاً وقتی یک افسر دشمن میدید در شرف به اسارت درآمدن است، سریع یونیفرمش را عوض میکرد یا آن را دور میانداخت. در این مواقع ما اولین کاری که میکردیم به پوتینهای اسیر نگاه میکردیم. اگر قرمز بود متوجه میشدیم افسر است. در بازجوییها و صحبت با یک اسیر، افسرها اطلاعات بیشتری داشتند و از این حیث مهم بود بدانیم یک اسیر چه جایگاهی دارد.
جایی از صحبتهایتان اشاره کردید که بعد از رفتن سردار نقدی شما تنها مانده بودید. مگر بخش جنگ روانی نیروی دیگری جز شما نداشت؟
نه هیچ نیرویی نداشت. این بخش کلاً با یک نفر اداره میشد که آن یک نفر هم من بودم؛ بنابراین دوستان به شوخی یا جدی به من لشکر یک نفره میگفتند. البته در مقطعی دو نفر نیروی پاسدار آن هم نیمه وقت به جنگ روانی مأمور شده بودند. آنها وقتی کار اصلیشان تمام میشد و مسئولشان اجازه میداد، نیمه وقت میآمدند و به من کمک میکردند. بعدها هفت، هشت نفر از بچههای وزارت خارجه را به صورت موقت پیش خودم بردم. این بچهها کارها را کلاسه میکردند، یعنی برنامههای اجرایی و مدارک را دستهبندی میکردند که اتفاقاً کارشان را هم خیلی خوب انجام دادند. همین طور مدتی بعد دو افسر ارشد عراقی کمک حال بخش جنگ روانی شدند و بسیار به ما کمک میکردند. یکی از آنها سرگرد خلبان بود و آن دیگری سرهنگ. این دو، چون خودشان عراقی بودند، بسیار میتوانستند به ما از لحاظ فکری یاری برسانند. سردار نقدی قبل از اینکه از «جنگ روانی» برود، ۴۵۰ سؤال طرح کرده بود که ما در بخش جنگ روانی قرار است چه کاری انجام دهیم و در پی چه چیزی هستیم. از میان این سؤالها، ۱۵۰ سؤال قابل پیگیری بودند که وجود این پرسشها کمک حال ما میشدند. بعدها دو افسر عراقی که عرض کردم با ما همکاری میکردند، به من گفتند شما اگر میخواهی از یک اسیر سؤالاتی بپرسی، اولین سؤال از قبل طراحی میشود، ولی پرسشهای بعدی باید از بین گفتههای او طرح شود. (سؤالات ثانویه) همه اینها باعث پیشرفت کار میشدند. خود سردار باقری هم بعضی اوقات سؤالاتی مطرح میکرد و در اختیار ما میگذاشت.
ماحصل مصاحبه با یک اسیر تبدیل به چه میشد؟ یعنی با این داشتهها چه میکردید؟
قبلش یک نکته را عرض کنم. ما صرفاً اطلاعاتمان را از اسرا نمیگرفتیم، بلکه اخبار و رسانههای دشمن را هم رصد میکردیم. مثلاً هر تصمیمی که هیئت دولت عراق میگرفت، مسلماً به نفع یکسری از افراد و به ضرر گروهی دیگر بود. همین نقطه ضعف را برجسته و طبق آن یک سناریو برای جنگ روانی درست میکردیم. نهایتاً این اطلاعات را در اختیار صدا و سیما یا مرجعی که توانایی انتشارش را داشت، قرار میدادیم. یکسری از اطلاعات بعد بینالمللی داشت. مثلاً جنایاتی از ارتش عراق را در گفتگو با اسرا کشف میکردیم و این مورد را باید همه دنیا با خبر میشد؛ بنابراین اطلاعات این بخش را به تهران میفرستادیم تا در صدا و سیمای مرکز و بخش بینالمللی منتشر شود. یکسری از اطلاعات هم برای داخل عراق بود که آن را در اختیار صدا و سیمای خوزستان قرار میدادیم تا به زبان عربی برای آنها پخش کنند. خدا رحمت کند «استاد چوبین» را ایشان استاد ادبیات عرب در دانشگاه شهید چمران (جندی شاپور سابق) بود. لهجه عربی عراقی را بهتر از خودشان حرف میزد. ما از وجود ایشان بسیار استفاده میکردیم. چوبین در رادیو خوزستان اصطلاحاتی به کار میبرد که ورد زبان عراقیها میشد. کار به جایی رسیده بود که از ستاد کل ارتش عراق اعلام کرده بودند اگر سربازی از اصطلاحات چوبین استفاده کند، با او برخورد میشود. استاد چوبین فرد طنازی هم بود که باعث شده بود مورد توجه عراقیها قرار بگیرد. اغلب اسرایی که میگرفتیم، اولین حرفشان این بود که سراغ چوبین را میگرفتند. دوست داشتند او را ببینند! خیلی وقتها پیش میآمد که برای بازجویی از یک اسیر نیاز به همراهی چوبین داشتیم، چون او به ریزه کاریهای لهجه عراقی و فرهنگ عراقیها واقف بود. شب میرفتیم در خانهشان و این بنده خدا را با خودمان به جلسه بازجویی میبردیم. بسیار همراه بود و هر وقت به وجودش نیاز داشتیم، همراهیمان میکرد. خدا ایشان را رحمت کند خیلی زحمت کشید.
خودتان هم در بخش جنگ روانی، کلیپ تبلیغاتی تهیه میکردید؟
اصلاً امکانات این چیزها را نداشتیم. عرض کردم حتی یک نیروی ثابت در اختیار ما نگذاشته بودند. صرفاً دو نفر پاسدار آن هم نیمه وقت میآمدند و گاهی همان نیمه وقت را مسئولشان اجازه نمیداد که بیایند! یادم است یکبار به زنجان رفته بودم و ملاقاتی با حاج آقا موسوی امام جمعه وقت این شهر داشتم. فرصت را غنیمت شمردم و به ایشان گفتم اگر امکان دارد یک تلویزیون و یک دستگاه ویدئو در اختیار ما قرار دهید. ایشان عذر خواست و گفت چنین امکاناتی در اختیار نداریم. نه اینکه نمیخواستند بدهند، نداشتند و نبود. ما با کمترین امکانات کارمان را انجام میدادیم و اگر از من بخواهند نمرهای به بخش جنگ روانی قرارگاه خاتم بدهم، از ۱۰۰ نمره پنج میدهم. چون خیلی کارها میشد انجام داد و به دلیل نبود امکانات نتوانستیم انجام دهیم. هرچند کارهای صورت گرفته بسیار تأثیرگذار بودند، ولی میشد بیشتر هم کار کرد.
فعالیت شما بیشتر پشت جبهه بود؟
نه ما عمدتاً در مناطق عملیاتی مستقر بودیم. قبل از شروع هر عملیاتی در منطقه مستقر میشدیم. چون اسیری که در عملیات گرفته میشد، باید در همان جو عملیاتی و به اصطلاح وقتی که داغ بود با او صحبت میکردیم. به تناسب و فراخور حال، موقعیتمان تغییر میکرد. گاهی هم باید همراه اسرا به تهران میرفتیم. یا برای کارهای تبلیغاتی با صدا و سیما ارتباط میگرفتیم و...
بخش جنگ روانی همان سال ۶۵ که شما به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) رفتید، تشکیل شده بود؟
بله همان سال ۶۵ تشکیل شده بود. اولین مسئولش سردار باقری بود که بعد از رفتن ایشان من مدیرمسئول جنگ روانی واحد اطلاعات قرارگاه خاتم شدم.
تا چه زمانی عهدهدار این مسئولیت بودید؟
تا پایان جنگ و تا آن زمان که نیاز بود در این بخش ماندم. بعد از اتمام دفاع مقدس دوباره به محل کارم در وزارت خارجه برگشتم. هرچند مشکلاتی برایم پیش آمده بود. مثلاً در مقطعی حقوقم را از وزارتخانه قطع کرده بودند، چراکه میگفتند شما از اینجا رفته و در جبهه مستقر شدهاید. آقای فروزش وزیر جهاد سازندگی آن زمان رابط دولت با جبهه بود. در واقع مأمور شده بود به مسائل جبهه بپردازد. موضوع قطع شدن حقوقم را با ایشان مطرح کردم و با مساعدت او مشکلم رفع شد. میخواهم بگویم اینطور هم نبود که همه همراه باشند. در وزارت خارجه گاهی افرادی پیدا میشدند که موافق جبهه و جنگ نبودند. اینها مشکلاتی برای ما درست میکردند.
گویا شما مدتی هم به عنوان سفیر کشورمان در برخی کشورهای خارجی حضور داشتید؟
بله، من در برزیل، سومالی، تانزانیا، بروندی (آکرولیته) و موزامبیک سفیر بودم. زمان جنگ و قبل از اینکه به جبهه بروم، مدتی در خارج از کشور بودم. بعد که برادر همسرم شهید علی اکبر (محسن) حماصیان در آبان سال ۶۲ مفقود شد، انگیزههایم برای جبهه رفتن بیشتر شد. منتها از محل کارم اجازه نمیدادند اعزام بگیرم. در محلهمان که خیابان گرگان بود، در بسیج فعالیت میکردم و مسئولیت بخشی از بسیج در محله برعهده من بود. سه سال بعد از شهادت محسن توانستم برای اولین بار به صورت بسیجی از طریق تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) به جبهه بروم. بعد هم از دی ۶۵ به جنگ روانی واحد اطلاعات قرارگاه خاتم رفتم و تا پایان جنگ آنجا ماندم. اسم شهید حماصیان که آمد نکتهای را اینجا عرض کنم. وقتی در بخش جنگ روانی مستقر شدم، از روی تصاویر اسرای ایرانی که دست بعثیها گرفتار بودند، به دنبال شهید حماصیان میگشتم. چون آن موقع هنوز شهادت ایشان محرز نشده بود، اما متأسفانه نتیجهای نداشت و ۱۰ سال بعد پیکر شهید تفحص شد. الان مدتهاست از وزارت خارجه بازنشسته شدم و سعی میکنم از آن دوران پرشکوه و پرخاطره دفاع مقدس به قدر وسع بگویم و بنویسم. چهار عنوان کتابی که قبلاً اسم بردم، ماحصل چنین دیدگاهی است. این کتابها را انتشارات سوره مهر منتشر کرده است. زمان جنگ مجله سوره در باره جنگ روانی با من گفتوگویی انجام داد که آشنایی من با بچههای سوره و بعدها انتشار کتابم از طریق این انتشاراتی از همانجا رقم خورد.