جوان آنلاین: حاجعلی رحیمی میگوید اولین بار که با جنازه نیروهای دشمن روبهرو شدم، درسی از فرمانده گروهانمان گرفتم که تا پایان دفاع مقدس آویزه گوشم شد. این همان درسی بود که رزمندگان مکتب روحالله آن را در سراسر جنگ تحمیلی به کار میبردند. متنی که پیشرو دارید، خاطرهای از اولین ماههای شروع جنگ تحمیلی است که حاجعلی رحیمی از رزمندگان دفاع مقدس آن را بیان میکند.
خوزستان، جبهه میانی
بعد از شروع جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، من و یکی از بچههای محلهمان به نام آقای عباسی رفتیم میدان حر تا از طریق پادگانهای ارتش، روزنهای برای رفتن به جبهه پیدا کنیم. آن روز موفق نشدیم، اما یکی از برادران ارتشی به ما گفت میتوانید خودتان به اهواز بروید و از آنجا برگه اعزام بگیرید. همراه دو، سه نفر دیگر از بچههای محله و با اتومبیل شخصی به اهواز رفتیم. یک هفته از جنگ گذشته بود و ستاد جنگهای نامنظم هنوز پا نگرفته بود. مقابل استانداری رفتیم و آنجا یک عده از نیروهای مردمی همراه چند نفر از بچههای سپاه، گروهی تشکیل داده بودند. نام ما را برادری روی برگهای نوشت و گفت این برگه را به سپاه شهر تحویل میدهد تا مدرک حضور ما در منطقه باشد. روز بعد همراه همین گروه به منطقهای رفتیم که میگفتند جبهه میانی خوزستان است.
درگیری در سوسنگرد
زمانی که ما به منطقه جنگی ورود کردیم، خط خودی و دشمن مشخص نبود. گفتند قرار است به سوسنگرد برویم، اما بعد اعلام شد عراق از سوسنگرد گذشته است و به شمال اهواز نزدیک میشود. ما چند روز در منطقهای مستقر شدیم که نسبت به دیگر نقاط درختان بیشتری داشت. آنجا میشد لابهلای درختها برای دشمن کمین گذاشت. یکبار هم چند دستگاه کامیون و جیپ دشمن را مورد حمله قرار دادیم که نیروهای دشمن با جا گذاشتن یک کامیون فرار کردند. داخل کامیون کمی کنسرو و مهمات بود که همه را ضبط کردیم. بخشی از مهمات را خودمان برداشتیم و بخش دیگر را بچههای سپاه با خودشان به اهواز بردند.
ستاد دکتر چمران
یک هفته بعد از استقرارمان در مناطق عملیاتی، شنیدیم دکتر چمران ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز راه انداخته و این ستاد به سرعت درحال گسترش است. ما هم به اهواز برگشتیم و داخل یکی از مدارس شهر ساماندهی شدیم و در قالب یک گروهان که البته نفراتش به زحمت ۲۰ الی ۳۰ نفر میشد، ساماندهی شدیم. دوباره به منطقه عملیاتی برگشتیم و اینبار به برکت نظمی که دکتر چمران در ستاد جنگهای نامنظم برقرار کرده بود، میدانستیم باید چه کار کنیم و چه موقع خط را تحویل بگیریم و چه موقع به اهواز یا دیگر مقرها برگردیم.
جنازه نیروهای دشمن
یکبار در حومه سوسنگرد به خطی ورود کردیم که قبلاً نیروهای دشمن آنجا بودند. بین چند سنگر یک کپه خاکی بود که مشکوک به نظر میرسید. انگار آن را عمدی ساخته بودند. با یکی از بچهها دور این کپه خاک میگشتیم که ناگهان دیدم یک دست از دل خاک بیرون زده است. اول ترسیدم و بعد با احتیاط دست را کشیدم به سمت خودم و یک جنازه سرباز عراقی بیرون افتاد. کمی که خاکها را بههم زدیم، دو جنازه دیگر هم پیدا شد. من و دوستم توجهی به این جنازهها نکردیم، اما لحظاتی بعد که مسئول گروهانمان برادر صمدی آمد، خیلی ناراحت شد. گفت چرا این پیکرها را دفن نکردید. مگر اینها مسلمان نیستند؟ من گفتم اینها خاک ما را اشغال کردهاند، اما صمدی گفت: «فرق شما با دشمن در نوع تفکرتان است. شما رزمنده مکتبی هستید. رزمنده نظام اسلامی. پس باید رفتار اسلامی داشته باشید.» بعد در مورد نگه داشتن حرمت جنازه غیر مسلمان که در سنت پیامبر وجود دارد، توضیحاتی داد چه برسد به عراقیها که مسلمان هستند. من همان روز درسی گرفتم که تا پایان دفاع مقدس آویزه گوشم شد.