جوان آنلاین: متنی که پیشرو دارید خاطرهای از عملیات والفجر ۸ در زمستان ۶۴ است. بعد از تصرف شهر فاو در آن سوی اروند، رزمندگان باید مناطق فتح شده را پاکسازی میکردند. خاطره زیر مربوط به پاکسازی بندر فاو در گفتوگو با حسن رحیمی از رزمندگان حاضر در این عملیات است.
شهر خالی از سکنه
در جریان عملیات والفجر ۸ غواصها توانستند با عبور از اروند، خط ساحلی دشمن را تصرف کنند. بعد نوبت به نیروهای آبی- خاکی رسید که با قایقها رفتیم و با عبور از خط ساحلی به عمق پیشروی کردیم. خود فاو تا کارخانه نمک در همان یکی دو روز اول تصرف شدند، ولی دشمن ول کن نبود و تا ۷۵ روز بعد مرتب فشار میآورد تا فاو را پس بگیرد. این شهر قبل از حمله ما به دشمن تخلیه شده بود. زمان ورود ما به فاو هیچ غیر نظامی وجود نداشت. نیروهای نظامی دشمن در آن مستقر بودند و کلاً استراتژی عراق این بود که نوار مرزی را تا آنجا که میتوانست از مردم خودش خالی کرده بود. ما هم همین کار را کردیم، منتها اوایل جنگ غافلگیری پیش آمد و مردم شهرهای مرزی به مرور توانستند آنجا را ترک کنند.
پاکسازی منطقه
خاطرهای که میخواهم برایتان تعریف کنم به پاکسازی منطقه فاو برمیگردد. غواصها سنگرهای ساحلی دشمن را گرفته بودند، اما من یادم است که وقتی نیروهای آبی- خاکی به آن سوی اروند رفتند (من هم جزو این نیروها بودم) هنوز سنگرهایی وجود داشتند که مقاومت میکردند. ما با آنها درگیر شدیم و سپس به عمق منطقه نفوذ کردیم. در داخل خود شهر هم عراق مقرها و سنگرهایی داشت. مثلاً ساختمانی بود که معلوم نبود درِ ورودی آن کدام است. بچهها دیوار این ساختمان را با توپ ۱۰۶ تخریب کردند تا بتوانند به داخل آن نفوذ کنند. احتمالاً در ورودی این ساختمان از طریق زیر زمین تأمین میشد. به هرحال میخواهم این نکته را بگویم که پاکسازی منطقه در هر عملیاتی مدتی طول میکشید و گاهی حتی تا روزهای بعد هنوز نیروهای مخفی دشمن در گوشه و کنار حضور داشتند.
خاطره نارنجک
اطراف بندر فاو نخلهایی وجود داشت که بین آنها سنگرهای دشمن دیده میشدند. آفتاب روز اول عملیات هنوز بالا نیامده بود که با عدهای از بچهها رفتیم این سنگرها را پاکسازی کنیم. این سنگرها معمولاً یک متر ارتفاعشان بالای زمین و باقی زیر زمین بود. چند بار داد میزدیم تسلیم شوید و بعد نارنجک داخل سنگر میانداختیم. یا اگر موقعیت مناسب بود داخل سنگر میرفتیم و آنجا را بازرسی میکردیم. ناگفته نماند با توجه به اینکه چند ساعت از شروع عملیات گذشته بود، اغلب این سنگرها خالی بودند. خلاصه بعد از پاکسازی چند سنگر، چشمم به یک سنگر نیمه ویران افتاد. به بچهها گفتم شما بروید من به این سنگر سرمیزنم. اول میخواستم بروم داخل سنگر بعد پشیمان شدم و از همانجا داد زدم اخرج اخرج، یعنی خارج شوید، اما صدایی نیامد. یک نارنجک کشیدم و به سمت سنگر پرت کردم، اما همان زمان یک نارنجک به سمت من آمد! روی زمین دراز کشیدم و نارنجک منفجر شد. آسیبی به من نرسید. بچههایی که رفته بودند به سرعت برگشتند. گفتم انگار نارنجک من به مانعی برخورد کرد و به سمت خودم برگشت. همگی خندیدند. گفتم چرا میخندید. یکی از بچهها گفت انگار حواست نبود که همزمان با تو یک افسر عراقی داخل سنگر ویران به سمت خودت نارنجک پرتاب کرد. نارنجک او کنارت منفجر شد و نارنجک تو هم به داخل سنگر رفت. من اصلاً متوجه آن افسر نشده بودم. به سمت سنگر رفتم و دیدم بله نارنجک من افسر بعثی را به هلاکت رسانده است.