جوان آنلاین: سرباز شهید عزیز صبوری یک دفترچه خاطره داشت که اتفاقات حضورش در جبهه را به صورت روزانه در آن ثبت میکرد. عزیز زمان جنگ ۲۰ سال داشت و وقتی شنید جنگ شروع شده است، برای سربازی اقدام کرد. وقتی مادرش از او پرسید، چرا اینقدر زود اقدام کردی؟ گفت که الان زمان رفتن ما به سربازی است و باید تا دیر نشده، به جبهه دشمن برویم. عزیز در پاییز سال ۵۹ به غرب کشور اعزام شد و اردیبهشت سال ۶۰ در عملیات بازیدراز به شهادت رسید. ساحره صبوری، خواهر شهید در گفتوگو با «جوان»، برگهایی از زندگی برادر را روایت میکند.
چطور شد که برادرتان تصمیم گرفت در همان سال شروع جنگ به جبههها برود؟
برادرم متولد سال ۱۳۳۹ در روستای کوچکی به نام «چملو و گبین» در دل کوههای خلخال بود که الان جزء استان اردبیل شده است. ایشان زمان جنگ ۲۰ سال داشت و یک جوان بالغ به شمار میرفت. موقعی که انقلاب پیروز شد ما در روستای پدریمان ساکن بودیم. اما در شهریور ۱۳۵۸ پدرم تصمیم گرفت ما را برای زندگی به گیلان ببرد. رفتیم و در روستای ملاسرا که بین شفت و فومن واقع است ساکن شدیم. چون آن مسیر ماشین نمیرفت همگی مجبور شدیم با پای پیاده در مسافت طولانی از خلخال به سمت منزل جدید در حرکت باشیم. یادم است وقتی صبح حرکت کردیم، غروب به شهر تاریخی ماسوله رسیدیم. از آنجا با یک مینیبوس به ملاسرا رفتیم. سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۵۹ اولین سالی بود که خانواده دور هم جمع بودند. چون همیشه پدر و برادرم به خاطر کارشان دور از خانواده بودند. روزهای خوشی را در کنار هم میگذراندیم. پدرومادرم خوشحال بودند که بعد از سالهای طولانی کنار هم جمع هستیم تا اینکه مدتی بعد از پیروزی انقلاب دوباره مدارس باز شد و داداش عزیز رفت و دیپلمش را در دبیرستان «شهید برشنورد» گرفت. سال ۵۹ که جنگ شروع شد، برادرم در سن ۲۰ سالگی قرار داشت. چون جنگ تازه شروع شده بود، او هم دوست داشت به جبهه برود و از کشورش دفاع کند؛ لذا رضایت پدرومادرم را گرفت و ۲۰ آذرماه ۱۳۵۹ تنها دو و نیم ماه بعد از شروع جنگ برای آموزش به پادگان ۰۵ کرمان رفت. به خاطر جنگ مدت آموزش آنها کوتاه شد و زود تقسیمبندی شدند و به کرمانشاه رفتند. برادرم و همرزمانش در پادگان ابوذر که به دوکوهه غرب معروف است، مستقر شدند.
برادرتان در جبهه چه کارهایی انجام میداد و به کدام مناطق اعزام شده بود؟
برادرم دیپلم وظیفه بود و آموزش بیسیم را نیز دیده بود؛ لذا به عنوان بیسیمچی در مناطقی مثل کوره موش، سرابگر، قراویز، کاس کبود، سید صادق، کولینه و در نهایت ارتفاعات بازی دراز اعزام شد و تا زمان شهادتش در مناطق عملیاتی غرب کشور بود.
خود شهید پیش از شهادت خاطراتی از جبهه برایتان تعریف کرده بود؟
یادم است میگفت، در اولین اعزام به منطقه کله قندی میروند. نیمهشب به آنجا میرسند و مجبور میشوند در یک سنگر ناتمام استراحت کنند. اما وقتی صبح بیدار میشوند متوجه میشوند در داخل یک قبرستان شب را به صبح رساندهاند. در کلهقندی یکی از دوستان داداش به شهادت میرسد که تأثیر زیادی روی ایشان میگذارد. برادرم در دست نوشتههایش گفته بود: «دوستم با شهادتش به ما آموخت یک لحظه هم نباید از مبارزات دست بکشیم، تا مبادا مورد حمله دشمن قرار بگیریم. تا زمانی که به لطف یزدان پیروز شویم». برادر از اسفند سال ۵۹ تا تحویل سال ۱۳۶۰ در منطقه سیدصادق بود. بعد از گذشت یکماه، عملیاتی در ارتفاعات بازی دراز انجام میشود که عزیز و همرزمانش به عنوان نیروهای پشتیبان در این عملیات شرکت میکنند.
گویا برادرتان یک دفترچه خاطرات هم از خودش به یادگار گذاشته است؟
بله در این دفترچه خاطرات جبهه را لحظه به لحظه روایت کرده است. در بخشی از خاطراتش نوشته بود: «در منطقهای به نام قله سفید که در ارتفاعات بازی دراز بود، مستقر میشویم. آنجا مبارزه سختی با دشمن داشتیم. این عملیات منجر شد بخشی از ارتفاعات بازی دراز را از دست دشمن آزاد کنیم. به دست رزمندگان ضربات سختی بر دشمن وارد میشود. ۵ اردیبهشت ۱۳۶۰ به جبهه ارتفاعات سرابگر رفتیم. در ۱۱ اردیبهشت به منطقه قراویز رفتیم. در قراویز در هر دقیقه چندین گلوله سر ما فرو میریخت. یکبار شمردم در فاصله زمانی پنجدقیقه ۲۳ توپ خمپاره دشمن به طرف رزمندگان شلیک شد و، چون ما از داخل سنگر مقاومت میکردیم گلولهها به ما اصابت نکرد. بعد از استراحت در پادگان ابوذر، دوباره به جبهه کاس کبود منتقل شدیم. در بدو ورود دیدم یکی از افسران براثر اصابت آتش دشمن به شهادت رسید. دوباره بعد از گذشت چند روز موضع ما شناسایی شد و مجبور شدیم جابهجا شویم. روز آخر که در این جبهه بودیم ۹ نفر زخمی و یک نفر به شهادت رسید». عملیات بازی دراز به مدت هشتروز طول کشید که طی آن نیروهای خودی و دشمن بعثی بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند».
آخرین دیدارتان با شهید چگونه گذشت؟
داداش بعد مدتها که در جبهه بود، آخرین بار در ۲۲ خرداد ۱۳۶۰ به مرخصی آمد و شش روز پیش خانواده بود و روز آخری که میخواست از ما خداحافظی کند، تا سر جاده همراهیش کردیم. از آنجا به روستای ملاسراب رشت میرفت و از آنجا به جبهه اعزام میشد. گویا این جدایی با دفعات قبل برایمان خیلی فرق داشت. گریه امانم نمیداد. داداش بعد از خداحافظی رفت آن طرف جاده تا سوار ماشین شود، ولی دید من هنوز دارم گریه میکنم، طاقت نیاورد از جاده برگشت تا مجدد از من خداحافظی کند. به من گفت: برمیگردم، ولی رفت و برنگشت.
نحوه شهادت برادرتان چطور بود؟
برادرم بعد از بازگشت به جبهه در یک منطقهای دیگری از سرپلذهاب به نام «کاس کبود» مستقر شده بود. این منطقه هوای بسیار گرمی در تابستان داشت و برای آن که دشمن آنها را شناسایی نکند مجبور میشدند، در سنگری که طول و عرض آن یک متر بود ساعتها در طول روز همانجا بمانند. آخرین جملاتی که از برادرم در دفترچه خاطراتش به یادگار مانده این است که نوشته بود: «من در ۱۲ مرداد ۱۳۶۰ در نیمه شب نگهبان بودم و در سکوت شب به گذشتهها فکر میکردم و با خود میگفتم، وقتی که گذشتهها را با حال مقایسه میکنید چقدر شیرین است. آیا روزهایی که الان پشت سر میگذرانیم میتواند نظیر روزهای گذشته شیرین باشد؟».
در هنگام ظهر یازدهم شهریور ۱۳۶۰ در عملیات بازیدراز زمانی که برادرم با همرزم خود آخرین وضویش را برای نماز ظهر گرفته بودند، متوجه میشوند در مسیر دور دو نفر مشغول حمل یک مجروح هستند. برادرم میرود تا به آنها کمک کند، اما جمع آنها مورد شناسایی دشمن قرار میگیرند و با شلیک گلوله خمپاره همگی به شهادت میرسند. پیکرهای خونی آنها تا مدتها زیر گرمای روز و سرمای شب ارتفاعات بازی دراز میماند تا بعد از گذشت ماهها و بعد از فتح خرمشهر و طی عقبنشینی دشمن از ارتفاعات بازی دراز، این پیکرها به دست نیروهای خودی میافتد و به خانه برمیگردد.
پیکر شهید پس از چه مدتی شناسایی شد؟
قبلش عرض کنم، عزیز اخلاق بسیار نیکو و مهربانی داشت. حتی اگر در اوج عصبانیت هم بود باز هم لبخند بر لب داشت و تا آن سنی که از خدا عمر گرفت، هرگز صدایش را برای پدرومادرم بلند نکرد. پدرم ۲۷ سال بعد از شهادت برادرم به رحمت خدا رفت و در آذر سال ۱۳۸۷ به فرزند شهیدش پیوست. اما مادرم با آن که ۴۳ سال از فراق عزیز میگذرد هنوز با عکس او در ارتباط است و با عکس عزیز حرف میزند و درددل میکند. زمانی که برادرم به شهادت رسید، پیکرش ۱۰ ماه و نیم در ارتفاعات بازی دراز ماند، چون آن مکان دست دشمن افتاده بود و امکان دسترسی به پیکر شهدا وجود نداشت. برادرم ۱۱ شهریور ۱۳۶۰ شهید شده بود، اما پیکرش در ۱۳ تیر ۱۳۶۱ که در ماهمبارک رمضان و سالروز شهادت امام علی (ع) برگشت و در گلزار روستای ملاسرا به خاک سپرده شد. او سالها عزیز ما بود و ۱۰ ماه هم عزیز بازیدراز شد. در آن ۱۰ ماه مادرم در حالت انتظار بود و هر کسی در میزد میگفت: «عزیز برگشته است.» از طرفی هم مادرم سر فرزند آخرش هفت ماهه باردار بود و شرایط سختی را میگذراند. حتی یکی از بستگان از رادیو عراق اسم عزیز را در لیست اسرا شنیده بود. چون ما هم خبری دقیق از داداش عزیز نداشتیم، فکر میکردیم عزیز اسیر شده است و خوشحال از این موضوع بودیم که او زنده است. پدرم هم نامهای از طریق هلالاحمر برای صلیب سرخ نوشت و که بعد از گذشت مدت طولانی جواب نامه آمد. در جواب نامه نوشته شده بود: «همچون اسمی در بین اسرای ایرانی در عراق نیست.» با شنیدن این مطلب اعضای خانواده حس کردند، دوباره داداش عزیز به شهادت رسیده است. دوباره پدرم و مخصوصاً مادرم خیلی ناراحتی میکردند. تا اینکه بعد از گذشت ۱۰ ماهونیم به ما اطلاع دادند، جسد داداش عزیز شناسایی شده است.
چه خاطراتی از شهید به یادگار مانده است؟
زمانی که برادرم دفترچه سربازی گرفته بود، پدر و مادرم ناراحت شدند و به او گفتند چقدر زود برای سربازی اقدام کردی. صبر میکردی کمی اوضاع جنگ آرامتر شود ولی داداش گفت: «الان وقت رفتن است و باید بروم». داداشم با دفترچه سربازی روی نرده ایوان خانه نشسته بود و مادرم رو به رویش در ایوان نشسته بود و از صحبتهای برادرم، گریه میکرد. چون ما کرد هستیم و ترکی هم بلدیم برادرم یک بیت شعر به زبان ترکی برای مادرم خواندند: «سُو گِلَرآخر گِدروَریانی یو خَر گِدَر بو دنیا بیر پنجره ِدی هر گِلان آخر گِدَر» یعنی زمانی که آبی از مسیری دارد میگذرد میرود و دیگر به عقب برنمیگردد. این دنیا مانند پنجرهای هست که هر کس میآید نگاه میکند و میرود. عمر ما هم به همین صورت است و باید این مسیر را طی کنیم و برویم. مادرم در لحظه آخر با این حرف پسرش با گریه گفت: «تو را به خدا سپردم».