جوان آنلاین: علی خدامی دستجردی هم به عنوان سرباز و هم بسیجی در جبهه حضور داشت. وقتی هواپیماهای عراق شروع به بمباران شهرهای جنوب کشورمان کردند، حماسه مقاومت در آبادان را به چشم دید. خدامی مدتی در جبهه کردستان حضور داشت و همراه رزمندگان شبهایی را که با حمله کوملهها در سنگرهای خودی هم امنیت نداشتند سپری کرد. آنچه در ادامه میآید گفتوگوی ما با این رزمنده دوران دفاع مقدس است.
شروع اعزام شما به جبهه از کدام منطقه بود؟
سال ۵۹ که سرباز ژاندارمری شدم، یک ماه و نیم بعد جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. دوران آموزشی را در شهر آبادان سپری کردم و زمانی که حمله عراق شروع شد در پادگان جمشیدآباد خدمت میکردم. در مجموع ۱۸ ماه در آبادان بودم. حمله عراق در آن وضعیت که انقلاب تازه به ثمر نشسته بود و برای قوام خود نیاز به گذر زمان برای تثبیت شدن داشت برای کشور خیلی دشوار بود. ما در آبادان شاهد بودیم که هواپیماهای عراقی چگونه غرش کنان آسمان شهر را میشکافتند و به شهر حمله میکردند. در آن وضعیت شرایط برای دفاع خیلی مشکل بود، چراکه نیروهای نظامی سازماندهی درست نشده بودند و این موضوع خیلی مشهود بود.
شرایط آبادان در مقطع ابتدایی جنگ چگونه بود؟
رزمندگان از طریق رودخانه بهمنشیر به ماهشهر میرفتند. ما برای مراقبت از پالایشگاه مستقر میشدیم، جایی که هر روز زیر بمباران دشمن قرار داشت و عراق مدام پالایشگاه، فرودگاه و جاهای مختلف شهر را بمباران میکرد. در آن شرایط هر لحظه امکان هر خطری وجود داشت، اینکه بمبهای دشمن بر سر هر کس ریخته شود. دشمن حمله وحشیانهای را علیه ملت ما شروع کرده بود و هیچگونه رحمی به مردم نداشت. مدتی بعد به جزیره مینو اعزام شدیم. جزیره اصلاً امنیت نداشت و از سکنه خالی شده بود. از داخل سنگرهایمان به راحتی خاک عراق را میدیدیم. فاصله ما با عراق حدود ۴۰۰ متر بود. به حدی نزدیک بودیم که رفت و آمد مردم عادی و حیواناتشان را که برای خوردن آب لب رودخانه میآمدند میدیدیم. با این حال باید از پشت سر مواظب اقدامهای خرابکارانه ستون پنجم هم بودیم. در آن شرایط باید هر غذایی را که میرسید میخوردیم، حتی نان خشک. در اوضاع جنگ و محاصره همین نان خشک هم خیلی غنیمت بود، چراکه وضعیت پشتیبانی از جنگ هم ثبات نداشت. این موضوع تا شش ماه ادامه داشت و من هیچ خبری از خانوادهام نداشتم. میدانستم آنها به شدت نگرانم هستند به خصوص اینکه در دل جبهه قرار داشتم. تصور میکردم دیگر برگشتی در کار نیست و خانوادهام را نخواهم دید، اما بعد از شش ماه توانستم برای دیدن خانوادهام مرخصی بگیرم. برای رفتن فقط یک کشتی باقی مانده بود که گاوها را با آن حمل میکردند. روی کشتی پر از گاو بود. ناخدا رو به من کرد و گفت که طبقه اول هم پر از گاو است و از من خواست به طبقه پایین بروم.
تمام مدت در جبهه جنوب بودید؟
یک سال و نیم آنجا بودم که بعد به شیراز اعزام شدم. سه ماه را در شیراز بودم و بعد از آن به کردستان منتقل شدم. ما را از سنندج به دیواندره بردند.
پس جبهههای غرب را هم تجربه کردید؟ جنگ در کردستان با وجود ستون پنجم شرایط خاص خودش را داشت، آنجا شاهد چه صحنههایی بودید؟
در دیواندره به دلیل کمبود نیرو، برای هر پاسگاه یک نفر را میفرستادند. هنگ ما در دیواندره بود و پایگاهمان در رزینه که یکی از نقاط سردسیر ایران است. وقتی به آنجا رسیدیم، اردیبهشت ماه بود، ولی حدود ۴۰ سانتیمتر روی زمین برف نشسته بود. در کردستان شرایط خیلی سختتر بود. جنگ با کومله سختیهای زیادی داشت؛ از جمله اینکه شبها در سنگرهای خودمان هم امنیت نداشتیم. با این حال روزها باید امنیت مردم را تأمین میکردیم و شب با کوملهها درگیر میشدیم. سه ماه را هم در آن شرایط سپری کردیم.
بعد از پایان خدمت به جبهه رفتید؟
بله. سال ۱۳۶۱ و بعد از پایان خدمت، بسیجی شدم و به عنوان بسیجی با لشکر امام حسین (ع) اصفهان به فرماندهی سردار شهید حسین خرازی راهی جبهه شدم. سه ماه بعد از آن بود که عملیات محرم شروع شد. عملیات در منطقه شرهانی انجام شد. عملیات که شروع شد، ارتفاع آب رودخانه دویرج کم بود و مشکلی ایجاد نمیکرد، اما بعد هوا بارانی و طوفانی شد و رودخانه دویرج طغیان کرد و منجر به جاری شدن سیل شد. حجم آب و سرعت آن وحشتناک بود. سیلاب هر چه را سر راهش بود با خود میبرد. خیلی از رزمندهها با جریان آب رفتند. هرکدام از بچهها هم که شنا بلد بودند سرشان را که از آب بیرون میآوردند عراقیها آنها را با تیر میزدند. در آن شرایط بحرانی تقریباً رزمندههایی که شنا بلد بودند توانستند خودشان را نجات بدهند با این حال هیچ کدام از نیروها ذرهای ترس در وجودشان نبود. فردا شب دوباره دستور حمله صادر شد و ما توانستیم پاسگاه شرهانی را پس بگیریم و عملیات با موفقیت به انجام رسید. آنجا تانکهای زیادی از دشمن منفجر شده بود و بعثیها برای نجات خودشان از تانک بیرون آمده بودند، ولی همگی سوخته بودند. ما چندین شب کنار این تانکها و جنازههای سوخته، شب را به صبح رساندیم. فرماندهمان میگفت شما با دست خالی شاه را بیرون کردید، پس با دست خالی هم عراقیها را بیرون کنید. در مدتی که به عنوان بسیجی در جبهه بودم در عملیات محرم شرکت کردم. مدتی در جهاد و مدتی هم در معراج شهدا و در بخش تعاون حضور داشتم که مشخصات شهدایی را که از خط مقدم میآوردند ثبت و به زادگاهشان منتقل میکردیم. در معراج شهدا وقتی به چهره شهدا نگاه میکردیم متوجه نورانی بودنشان میشدیم، چهرههایی آرام و نورانی. تماشای آنها هم لذت داشت و هم حسرت. با خود میگفتیم خوش به حالشان که شهید شدند و برای خودمان تأسف میخوردیم که چرا این سعادت نصیب ما نمیشود.
سخن پایانی؟
من مدتها در جبهه بودم، اما سعادت شهادت نصیبم نشد. این تنها حسرت من از آن روزهاست.