جوان آنلاین: سردار کریم نصر اصفهانی از رزمندگان و جانبازانی است که در جریان عملیات الیبیتالمقدس در سال ۱۳۶۱ فرمانده گردان موسی بن جعفر (ع) لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بود. وی در بخشی از جلد یک کتاب خود (به اروند رسیدیم) به بیان خاطراتش از روز فتح خرمشهر پرداخته است:
«قبل از ظهر دوم خرداد که محاصره خرمشهر کامل و الحاق یگانها انجام شد، حسین خرازی بیسیم زد که به نفربر ۱۱۴ متعلق به فرمانده لشکر بروم. آنجا آقا مصطفی ردانیپور، علی زاهدی و قربانعلی عرب هم بودند. گفتند که میخواهیم به شهر حمله کنیم. به همین منظور، افرادی که تجربه جنگ تنبهتن شهری دارند باید تجربیات خودشان را بیان کنند.
ساعت نزدیک ۱۱ شب دوم خرداد بود که دشمن بعد از حمله جانانه روی جاده ساحلی توانست از خاکریز ما عبور کند. درگیری تنبهتن شروع شد. من، رضاقلی مرادی را به کانون درگیری فرستادم. پاتکی تمامعیار بود. بچهها تعداد زیادی از بعثیها را کشتند.
سرانجام فرماندهی به این نتیجه رسید که باید از چند محور وارد عمل شویم؛ گروهی از رزمندگان با قایق روی رودخانه، لشکر نجف اشرف به فرماندهی احمد کاظمی از پلیسراه جاده اهواز- خرمشهر، یعنی شمال خرمشهر و ما هم از غرب و کنار جاده شلمچه- خرمشهر.
سوم خرداد ۱۳۶۱ بود. در محور ما دشمن میخواست با رد شدن از پل و رسیدن به شهرک ولیعصر به طرف شلمچه و عراق برود. تعدادی از عراقیها با شنا کردن توانستند فرار کنند، برخی هم روی مینهایی که خودشان کار گذاشته بودند، کشته شدند.
هوا داشت کمکم روشن میشد و پیادهنظام دشمن چندین بار به ما یورش بردند تا بتوانند خودشان را نجات دهند. من علاوه بر بچههای تیپ قمر بنیهاشم (ع) به بقیه نیروها از زرهی و نفربر تا نیروی پیاده که در منطقه مستقر بودند، گفتم دستها همه روی رگبار و آرپیجی آمادهباش باشد، بهمحض اینکه دشمن به فاصله ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری ما رسید با اشاره من همه شلیک کنند.
موج انسانی دشمن هر لحظه با آتش مستمر به ما نزدیک میشد. بهمحض اینکه من به بچهها علامت دادم، غرش شلیک یکپارچه و متحد رزمندگان شروع شد و بر پیکر دشمن رعب و وحشت انداخت. در همان هنگام، بیشتر بعثیها روی زمین پهن شدند و از ترسشان دنبال سوراخ موش میگشتند. برخی هم حقه میزدند و اسلحه را پشت سرشان پنهان میکردند تا ما گمان کنیم تسلیم شدهاند، درصورتیکه میخواستند نزدیک شوند و شروع به شلیک کنند ولی ما از طرز رفتار متزلزلشان متوجه نیرنگشان شدیم و امانشان ندادیم.
در این پاتک، غیر از عراقیها که کشته و زخمی شدند، نزدیک هزار نفر هم اسیر شدند. البته از بچههای ما هم تعداد اندکی شهید و مجروح شدند. سیدعلی بنی لوحی روی یکی از دکلهای بلند اسکله رفت تا اوضاع را رصد کند و دیدم چشمانش از تعجب گرد شد. گفتم: چه خبر؟ گفت: تا چشم کار میکنه عراقی تو خرمشهره. حالا چهکار میکنی؟ گفتم: هر کاری که بتونیم.
در همان حین، هلیکوپتر دشمن با بسته بزرگ آذوقه که از آن آویزان بود، وارد منطقه شد. هرکس با هرچه در دسترسش بود شروع به شلیک کرد؛ یکی با تیربار، یکی با آرپیجی و یکی با مسلسل دوشکا. یک فیلمبردار هم آن صحنه را ضبط میکرد. هلیکوپتر، بسته آذوقه را پایین انداخت و تا خواست در هوا چرخی بزند، بچهها وسط آن را نشانه گرفتند. هلیکوپتر منفجر شد و سقوط کرد و همه اللهاکبر گویان شادی کردند.
از اینجا دیگر امید عراقیها قطع شد؛ چون فهمیدند کاری از دستشان برنمیآید و کمکم شروع به تسلیم شدن کردند. تعداد محدودی به دلیل شناختی که از منطقه داشتند موفق شدند با شنا از رودخانه فرار کنند. بیشترشان فرم نظامی را درآورده بودند و با زیرپوش و پارچه سفید و در دست گرفتن قرآن با گفتن الدخیل یا خمینی تسلیم میشدند. ما آنها را بهصف میکردیم تا بعد از تفتیش به عنوان اسیر به عقب منتقل کنیم. اسرای عراقی به دست و پای بچهها میافتادند و التماس میکردند و بچهها هم آنها را میبوسیدند و نوازش میکردند تا نشان بدهند خطری آنها را تهدید نمیکند.
همزمان سرهنگ علی صیاد شیرازی با هلیکوپتر منطقه را از بالا نگاه کرد و دید تا چشم کار میکند عراقیها در خرمشهر دستان خود را بالا بردهاند. صیاد شیرازی بلافاصله خبر این پیروزی را به آیتالله خامنهای (مدظلهالعالی)، رئیسجمهور وقت مخابره کرده و گفته بود: سربازان عراقی صف طولانی کشیدهاند تا بیایند اسیر شوند. خرمشهر آزاد شد.»