کد خبر: 1253232
تاریخ انتشار: ۰۴ مهر ۱۴۰۳ - ۰۲:۰۰
سردار فضلی در تبیین و توصیف ناگفته‌های دفاع مقدس 
ما در دفاع مقدس حتی یک روز شبیه آنچه بر مردم غزه گذشته است، سراغ نداریم. رژیم‌صهیونیستی از زمین، آسمان و دریا حمله می‌کند. ما این حجم از آتش را هرگز در دفاع مقدس ندیدیم که این‌ها در یک باریکه کوچک بر سر مردم بی‌دفاع می‌ریزند. مردم غزه برادران عزیز اهل سنت ما هستند، اما خدا می‌داند خیلی از ما جلوتر هستند و از ما سبقت گرفته‌اند و ما به آن‌ها تأسی می‌کنیم. من بار‌ها از برادر شهیدم حاج قاسم سلیمانی شنیدم که می‎فرمود: الگوی ما در جبهه مقاومت و دفاع از حرم، دفاع مقدس است. دفاع مقدس در آنجا جواب داد و قطعاً امروز هم جواب خواهد داد

جوان آنلاین: حاج علی فضلی چهره نام‌آشنا و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس می‌گوید: «ما در دفاع مقدس حتی یک روز شبیه آنچه بر مردم غزه گذشته است، سراغ نداریم. رژیم‌صهیونیستی از زمین، آسمان و دریا حمله می‌کند. ما این حجم از آتش را هرگز در دفاع مقدس تجربه نکردیم.» سردار سرتیپ پاسدار علی فضلی از رزمندگانی است که در عملیات‌های مختلف در طول هشت سال دفاع مقدس حضور پیدا کرده است و در جریان عملیات «والفجر ۸» بر اثر اصابت موشکی دوربرد که از ام‌القصر شلیک شده بود، مجروح شد و یک چشم خود را از دست داد. او در گفت‌وگویی با برنامه «منور» به مناسبت هفته دفاع مقدس به ناگفته‌هایی از عملیات‌های دفاع مقدس پرداخته است. 
 
 با شروع جنگ شما به کدام جبهه اعزام شدید؟
ماه اول جنگ بود و ما از غرب سومار، نفت‌شهر و قصرشیرین به جبهه‌های جنوب اعزام شدیم. شهید حاج داود کریمی، فرمانده عملیات سپاه در خوزستان بود، به همراه سردار دقیقی به محضر این شهید والامقام رفتیم. از گچساران ۸۴نفر به خط مقدم اعزام شدیم، در آن زمان من مسئول عملیات سپاه گچساران و اعزام نیرو‌ها بودم و فرمانده ما سردار دقیقی بود. به شهید داود کریمی که از گذشته رفاقتی باهم داشتیم، گفتم ما را هر کجا که نیرو کمتر هست اعزام کنید. ما را به جبهه دارخوین اعزام کردند، دارخوین تا اهواز ۶۵ کیلومتر راه است. غروب بود که سه راهی 
دارخوین - شادگان رسیدیم، اما اطلاعاتی از دشمن و تعداد نفرات نداشتیم. یک دفاع موقت دایره‌ای ایجاد کردیم و به برادران عزیز ژاندارمی که پایگاهی در آنجا داشتند، مراجعه کردم. سؤال کردم عراقی‌ها تا کجا آمده‌اند؟ گفتند می‌دانیم جنگ شده ولی عراقی‌ها تا دارخوین نیامده‌اند. شب همان روز در قالب گروهی گشتی رزمی در کنار جاده اهواز به آبادان شروع به پیاده‌روی کردیم. حدوداً ۲۳کیلومتر راه رفتیم و از روستا‌های سلمانه و محمدیه عبور کردیم و به پلی معروف به «مارد» رسیدیم. عراقی‌ها مشغول فعالیت بودند و از رود کارون عبور کرده و در حال استحکام‌بخشی به پلی بودند که در آنجا نصب و راه‌اندازی کرده بودند. در محلی که رژیم بعث عراق در حال فعالیت بود، مستقر شدیم و حدوداً با آن‌ها ۷۰۰ تا ۸۰۰متر فاصله و تجهیزاتی مثل خمپاره در اختیار داشتیم. با تیراندازی و بهره‌گیری از خمپاره اعلام کردیم نیرو‌های سپاه اسلام مستقر هستند و این نقطه تقریباً ۸۴کیلومتری اهواز بود و اگر عراقی‌ها از این محور به سمت اهواز می‌آمدند، با توجه به شرایط آن روز هیچ نیروی مدافعی نبود که در مقابل آن‌ها ایستادگی کند. با توجه به شرایط عقبه ما روستای سلمانه و خط مقدم محمدیه شد. با توجه به کمبود نیرو برادر‌های ژاندارمری به ما پیوستند. در طبقه اول مسجد سلمانه سردار دقیقی و افسر عزیز ژاندارمری دیده‌بانی می‌کردند که مسجد مورد اصابت خمپاره دشمن قرار می‌گیرد و این افسر عزیز به شهادت می‌رسد. با استفاده از بی‌سیم با ما تماس گرفتند که عقب‌نشینی کنیم و از محمدیه به روستای سلمانه برویم. به همراه نیرو‌های ژاندارمری، تعدادی از نیرو‌های ما عقب‌نشینی کردند، من در آنجا پیش دوستانم «سیف‌الله کچ‌ساز»، «غلام صادقی»، «سیدرضا مظهری»، «حمدالله مرزبان»، «نصرالله عطاپور»، «ایرج امینی»، «قنبر صابری» و شهید «عیسی پناهی» گفتم حتماً اتفاقی افتاده است. وقتی به مقر اصلی رسیدیم، دیدیم علاوه بر شهادت افسر ژاندارمری، موج آن خمپاره سردار دقیقی را گرفته است، به همین دلیل فرمان عقب‌نشینی داده‌اند. من آنجا ایشان را بغل کردم و چرخاندم. گفتم اگر ما اینجا را تخلیه کنیم دیگر نیرویی تا اهواز وجود ندارد که جلوی پیشروی نیرو‌های بعث عراق را بگیرد و شما اجازه دهید ما همچنان بمانیم و اگر لازم شد مجموعه دیگری به ما اضافه شود. سردار دقیقی پذیرفتند. تقریباً هشت نفر بودیم که در محمدیه و سلمانیه ماندیم و کم‌کم نیرو‌هایی از استان‌های دیگر از جمله زنجان به ما ملحق شدند. 

 عملیات والفجر ۸، با چه هدفی طراحی و اجرا شد؟ 
عملیات والفجر۸ از جمله عملیات‌های نادری است که همه شئونات حفاظتی به طور صددرصد رعایت شد و اصل غافلگیری اتفاق افتاد و به همین دلیل روز اطلاعات و حفاظت در سپاه سالروز عملیات والفجر۸ است. این عملیات چندین هدف داشت: اول تصرف شهر فاو، دوم از کار انداختن ماشین جنگی دشمن و گرفتن تلفات، سوم به بن‌بست کشاندن نیروی دریایی عراق و تا آخر جنگ در انتهای خورعبدالله حبس‌کردن و بعد از کار انداختن موشک‌های عراقی برای جلوگیری از ضربه زدن به تنها منبع درآمد ما که صادرات نفت بود. بعضی از فرماند‌هان معتقد بودند از رودخانه اروند نمی‌توان عبور کرد و ممکن نیست در آن سوی سواحل اروند مواضع دشمن را آن هم با غافلگیری تصرف کرد. برخی از فرماندهان هم باور و اعتقاد راسخ داشتند که نه این‌گونه نیست و اگر خداوند عنایتی کند و با همت رزمندگان این اتفاق خواهد افتاد. برادران‌مان از خراسان، یزد، تهران و سمنان در قالب تیپ‌های سیدالشهدا (ع)، امام رضا (ع) و تیپ۱۸ الغدیر باید در جزیره ام‌الرصاص عمل می‌کردند. این جزیره در میان اروند کبیر و صغیر قرار داشت که ۱۱کیلومتر طول دارد و بیشترین عمق آن ۹۰۰متر و خط حد ما ۵/۴کیلومتر بود. برای این عملیات ۲۰دست لباس غواصی برای آموزش، شناسایی و تربیت حداقل یک گروهان ۱۲۰نفره غواص برای خط‌شکنی و سرپل گرفتن از دشمن برای شب عملیات واگذار شد، این ۲۰دست لباس غواصی دائم با هشت پری فلزی که عراقی‌ها در هم تنیده بودند و سیم‌های خاردار حلقوی که جلوی مواضع عراقی‌ها بود، در ساحل رودخانه اروند سوراخ شده و از کیفیت افتاده بود. با توجه به اینکه بچه‌های ژاندارمری در خط مستقر بودند در پوشش‌هایی از خط آن‌ها عبور می‌کردیم. در برخی از شناسایی‌ها بچه‌ها مجبور می‌شدند شب آنجا بمانند و در یکی‌دو مورد عراقی‌ها متوجه شدند و بچه‌ها را اسیر کردند و آن‌ها فکر می‌کردند که این‌ها نیرو‌های ژاندارمری هستند، عراقی‌ها غیر از واحد ژاندارمری هیچ ردی از سپاه و بسیج نداشتند. دوسه دست از لباس‌های غواصی در عملیات شناسایی از بین رفته بود و تنها ۱۷دست لباس مانده بود. ما باید یک گردان ۱۲۰نفره و گروهان والعادیات را برای خط‌شکنی آماده می‌کردیم. فرمانده این گروهان خط‌شکن سردار «معزخادم حسینی» بود. گردان ۱۲۰نفره غواصان از رزمندگان گردان قمر بنی‌هاشم (ع) از برادران تخریب، اطلاعات عملیات و یگان دریایی تشکیل شده بود. در طول عملیات شناسایی آنقدر برادران ما رفت‌وآمد کرده بودند که گویی یک اتوبان چند‌ده‌باندی را برای عبور ۲ هزارو۷۰۰ رزمنده‌ای که می‌خواستند در عملیات والفجر۸ خط‌شکنی کنند، آماده کرده بودند. رودخانه اروند هر روز دو بار جزرومد داشت و در هر بار که این اتفاق رخ می‌داد سه تا چهار متر آب عمق پیدا می‌کرد و ساحل ما کوچک‌تر و ساحل سمت عراق بزرگ‌تر می‌شد و این خود یک دانش، آموزش و مهارت بود و برادران در پنج‌شش ماهی که تا عملیات فرصت داشتیم، هر چه کتاب بود درباره وضعیت اروند مطالعه کردند و عملاً نحوه عبور از رودخانه را به صورت دقیق محاسبه کرده بودند. موقعی که جزرومد می‌شد، جریان آب برای دقایقی آرام می‌شد، اما در زمان جزر، آب ۷۰کیلومتر سرعت داشت، بنابراین وقتی بچه‌ها می‌خواستند از اروند عبور کنند، جریان آب آن‌ها را با خود می‌برد و هزارو۵۰۰ متر آن طرف‌تر به ساحل می‌رسیدند. یک کار کاملاً علمی، دانشی و آموزشی با یک تلاش فراوان برای والفجر۸ انجام شد، ۲۴ساعت مانده بود به عملیات و ۱۲۰غواص تربیت شده بودند تا بتوانند خط را بشکنند و هزارو۲۰۰متر سرپل را بگیرند تا گردان‌ها از زیر اسکله‌های خرمشهر و نهر عرایض عبور کنند و به ساحل برسند و وارد مواضع دشمن شوند. ۲۴ساعت مانده به عملیات در قرارگاه حضرت خاتم (ص) خدمت «محسن رضایی» که فرمانده کل سپاه بود و حاج «محسن رفیق‌دوست» که آن زمان مسئول پشتیبانی سپاه بود، رسیدم و گفتم آقا ما همه کار را انجام دادیم، اما لباس غواصی نرسیده است، آقای رفیق‌دوست گفتند ما لباس را خریداری کرده‌ایم و تا بندرعباس رسیده است و امیدوارم تا قبل از شروع عملیات دست شما را بگیرد. من آنجا بغض کردم، به قرارگاه خودمان برگشتم. پیش خودم گفتم اگر لباس غواصی تا شروع عملیات نرسید، راهکار چیست؟ با بچه‌های غواص جلسه‌ای گذاشتم و شروع کردم به صحبت‌کردن که بسم الله الرحمن الرحیم اگر لباس غواصی احیاناً نرسید چه کار کنیم، حالا من به عنوان خادم و فرمانده می‌خواستم روحیه بدهم تا راهکاری پیدا کنیم. همه چیز برعکس شد و خدا شاهد است این بچه‌ها بودند که به فرمانده روحیه دادند که مبادا تردید پیدا کنید. مبادا فکر کنید اگر لباس غواصی نباشد، ما عملیات نمی‌کنیم. ما شده با ژاکت هم به خط دشمن بزنیم این کار را خواهیم کرد. غروب قبل از عملیات بود، در بیمارستان حضرت ولی‌عصر (عج) در خرمشهر اردوی رزمی داشتیم که از آنجا برادران ارتباط‌شان قطع می‌شد و قرنطینه می‌شدند. در آنجا آخرین توصیه‌ها را داشتیم، برای آن شب که شب عملیات بود. این دسته از بچه‌ها با رزمندگان غواص فاصله داشتند. داشتم سختی‌های پیش‌رو را می‌گفتم که «ممکن است نتوانیم به شما سلاح و مهمات برسانیم، بچه‌ها جنگ سختی است...» که در همین حین یک یادداشت به من دادند. در این یادداشت نوشته بود که ۱۰۰دست لباس غواصی رسید. غواص‌ها با نیت معصومین (ع) وارد رودخانه اروند شدند. برخلاف همه آن پنج و شش ماه اتفاقاتی افتاد که با هیچ شب دیگری قابل قیاس نیست. باران گرفت و سطح زلال اروند گل‌آلود شد و باد و توفانی پشت این جریان آب شروع به وزیدن گرفت و امواجی بلند شروع شد و ممکن بود از طریق این لوله «اشنوگل» آب وارد دهان و حلق رزمندگان شود و این کار را برای ما سخت‌تر می‌کرد. رزمندگان را تا وسط رودخانه اروند با چشم غیرمسلح و از میانه رودخانه به بعد با دوربین مادون قرمز می‌دیدیم. با توجه به شرایط من دیدم بچه‌های ما در وسط رودخانه متوقف شده‌اند و قادر به جلو رفتن نیستند، برادرم سردار خادم بعد‌ها برای من نقل کرد وسط رودخانه اروند قیامتی شد و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش چراکه امواج اجازه هیچ کاری به ما نمی‌داد. گاهی با خودم فکر می‌کردم، خدایا ما دیگر راه پیش نداریم، عقب هم نمی‌توانیم برگردیم، ایشان می‌گفت من در کنار خانه خدا همراه با شهید عبدالله نوریان که فرمانده گروهان تخریب و مهندسی لشکر در والفجر۸ بود، عهد و پیمانی بسته بودیم و در این حال و در وسط رودخانه اروند یاد این عهد افتادم که «غیر از دفاع از دین خدا و امام هیچ راه دیگری نداریم و بهتر است رو به جلو فکر کنیم و به عقب نباید فکر کرد». خدا عنایت کرد و امواج کمتر شد و رو به جلو رفتیم و زیر پای عراقی‌ها به ساحل رسیدیم. موج آب باعث شد همه غواص‌ها که قرار بود در چند معبر عملیات کنند یک جا جمع شوند و یک گروه ۶۰نفره تشکیل شود. به عنوان گروه اول و نفوذی‌ها وارد میدان عراقی‌ها شدیم و گویی خداوند را آن‌ها غافل کرده بود و عراقی‌ها ما را نمی‌دیدند و یک یا علی گفتیم و وارد کانال شدیم. 

درباره عملیات کربلای۵ و ماجرای دیدار رزمندگان لشکر۱۰ سید‌الشهدا (ع) با امام خمینی (ره) خاطره‌ای دارید؟
در عملیات کربلای۵ اتفاقات عجیبی رخ داد و آنجا هم باید خط‌شکنی می‌کردیم. خط شلمچه که ۵/۵کیلومتر خط حد لشکر۱۰ سید‌الشهدا (ع) شد، عراقی‌ها باور نداشتند امکان نفوذ و رخنه از آنجا وجود دارد چراکه سمت راست ما حدود ۱۰کیلومتر باتلاق، آبگرفتگی و میدان مین و سمت چپ شلمچه حدود سه کیلومتر باتلاق و آبگرفتگی بود. وقتی در کربلای۴ با عدم‌الفتح مواجه شدیم، شرایطی ایجاد شد که باید کربلای۵ را انجام دهیم، خط۵/۵ و سه کیلومتر در شلمچه روزی رزمندگان لشکر سیدالشهدا (ع) شد و قهرمان شناسایی عملیات کربلای۵ «حاج غلام کیانپور» و دیگر همرزمان عزیز موفق شدند از همه موانع عراقی‌ها عبور کنند. عراقی‌ها دو ردیف خط پیوسته کمین داشتند و وقتی از این دو کمین عبور می‌کردید به دژ شلمچه می‌رسیدید و جلوی این دژ ۲۵۰متر سیم خاردار حلقوی به هم پیوسته به عنوان یک مانع جلوی رزمندگان بود و از دژ که عبور می‌کردید سه حلالی یا به تعبیری نونی شکل که حدود ۴۵۰متر بود، تعبیه کرده بودند که از دژ شلمچه محافظت می‌کرد. پشت سر آن کانالی به نام ۱۱ پل و شهرک دویجی، کانال ماهیگیری، جزایر، اروند صغیر و کبیر بود و به دلیل نزدیکی به بصره عراق موانع زیادی ایجاد کرده بود. برای شکستن خط شلمچه شناسایی خوبی انجام شد. مقرر شد ساعت۲ بامداد عملیات انجام شود. ساعت ۱:۳۵ بامداد بود که یکی از یگان‌های سمت راست ما با دشمن درگیر شد. وقتی که رمز عملیات اعلام می‌شود، یعنی همه یگان‌ها باید با دشمن درگیر شوند تا غافلگیری اتفاق بیفتد. رمز عملیات اعلام شد و برادران ما درگیر شدند. یگان‌هایی برای کمین‌ها گذاشتیم که بخشی از این کمین‌ها به سرعت به تصرف ما درآمد، اما هدف دژ شلمچه بود. رزمندگان بار اول که برای تصرف دژ اقدام کردند با توجه به اینکه عراقی‌ها اشراف داشتند، سخت مقاومت و برادران ما را مجبور به عقب‌نشینی کردند. پس از دقایقی دوباره فرمان حمله به دژ شلمچه صادر شد. بار دوم هم گردان‌های حضرت زهرا (س) و گردان حضرت علی (ع) اقدام به حمله کردند، ولی باز عراقی‌ها ما را به عقب راندند، اما برای بار سوم با توجه به اینکه شهید و جانباز دادیم و شرایط سختی ایجاد شد، رزمندگان بدون تردد حمله کردند و من به علمدار لشکر سیدالشهدا (ع) آقای کلهر اعلام کردم اگر این بار خط شکسته نشود، من از روی این بی‌سیم‌چی‌ها هم خجالت خواهم کشید و از قرارگاه آمدم بیرون. به تبع من شهید کلهر و همه اعضای قرارگاه غیر از آقای رضا صفرزاده و آقای مجتبی قاسم‌زاده بیرون آمدند و هر کسی با خدا یک جوری حرف می‌زد و راز و نیاز می‌کرد. یک دفعه دیدم آقای صفرزاده بلند گفت یاحسین (ع) و از قرارگاه بیرون آمد. گفتم چه شده است؟ گفت بچه‌ها یک سنگر از دژ شلمچه را تصرف کردند و این در حالی بود که حدود ۱۰۰هزار رزمنده مهیا هستند تا به ترتیب بیایند و این عملیات را انجام دهند. به سرعت وارد قرارگاه شدم و پشت بی‌سیم اعلام کردم «بچه‌ها اینجا تنگه احد است» و مبادا این سنگر سقوط کند. سنگر‌ها یکی پس از دیگری تصرف شد. در یکی از شب‌ها که فرمانده گردان سردار معز خادم حسینی، شهید کیانپور و بچه‌های آن گردان برای توجیه رزمندگان به معبر رفته بودند، حاج خادم نقل کرد، ما کمین اول را عبور کردیم و به آقا غلام گفتم امکانش هست شما ادامه دهید؟ گفت نه باید تا آخر باهم برویم. وقتی کمین دوم را رد کردیم، باز به آقا غلام گفتم اجازه بدید من اینجا بمانم و شما خودتان راه را ادامه بدهید. به شوخی زد «پشت گردن من» و گفت تا آخر باهم هستیم. تا ۲۵۰متری سیم خاردار حلقوی چهار دست و پا رفتیم. پس از اینکه از موانع عبور کردیم، شهید کیانپور به من گفت حاج خادم اینجا دژ است. من همین که سرم را بلند کردم، گفتم یا قمر بنی‌هاشم. آقا غلام این دیگر چیست؟ گفت این دژ است دیگر! دژ شلمچه است! گفتم چه کسی باید از اینجا عبور کند؟! گفت معلوم است دیگر، گردان شما باید عبور کند! شما را آوردیم برای توجیه. کمی مکث و نگاهی خریدارانه کردم و گفتم به خدا این کار ما نیست، این کار انسان‌های عادی و مادی نیست. مگر ملائکه‌الله بیایند وگرنه چه کسی می‌تواند این دیوار شش متری را بالا برود. شهید کیانپور گفت باید گردان شما این کار را انجام دهد، باز گفتم یا قمر بنی‌هاشم و این‌ها توصیف یک فرمانده گردان است که یک شب مانده به عملیات باید آماده عملیات شود. حالا شب عملیات شده بود و ما توانستیم یکی پس از دیگری سنگر‌ها را تصرف کنیم و تا ساعت۷ صبح از این ۵/۵ کیلومتر، هزارو۸۰۰متر از این دژ را تصرف کردیم. پس از این دژ مانده بود هلالی‌ها و موانعی که وجود داشت. ساعت۱۱ بود که حمله کردیم به این هلالی‌ها، اما هر چه تلاش کردیم نشد، عراقی‌ها سخت گیرمان انداختند، هر تاکتیک و هنری داشتیم راه به جایی نبردیم. با برادر محسن تماس گرفتم و گفتم برادر محسن ما یک راهکار آخر هم داریم، گفت چه راهکاری؟ گفتم این بچه‌ها عاشق امام خمینی هستند و اگر از امام یک وقت ملاقات بگیرید این خط شکسته می‌شود، در غیر این صورت راهکار دیگری نداریم. ۱۰دقیقه‌ای نگذشته بود که آقا محسن خبر دادند امام خمینی رزمندگان لشکر۱۰ سیدالشهدا (ع) را به ملاقات پذیرفتند و وقتی این خبر را در خط اعلام کردیم یک شور و شعف و هیجانی حادث شد و با به شهادت رسیدن گروهی از بهترین فرزندان امام، قهرمان شناسایی شهید کیانپور، شهید سیدابراهیم کسائیان، شهید محمد کاشی‌ها و برادران شهید ناظریان اولین سنگر‌های موانع هلالی به تصرف درآمد. عملیات کربلای۵، ۲۸شبانه‌روز طول کشید و در طول ۲۶روز در ۹مرحله وارد عمل شدیم. به دلیل اینکه توان رزمی ما کاهش پیدا کرده بود، ما را از خط آزاد کردند، اما زرهی، مهندسی و توپخانه لشکر ما همچنان در خط مقدم مانده بود. وعده دیدار با امام خمینی (ره) فرا رسید. شب قبل از دیدار من رفتم دفتر امام برای هماهنگی ملاقات فردا. برادری از دفتر اعلام کرد فردا امام با بچه‌های ژاندارمری دیدار دارند و فقط به شما ۸۰۰کارت می‌رسد و من هر چه التماس کردم راه به جایی نبردم و گفتند بیشتر از این امکانش نیست. من گفتم فردا همه رزمندگان می‌آیند و این‌ها اگر با امام دیدار نکنند، چه برداشتی خواهند کرد؟ مبادا فکر کنند که فرمانده لشکرشان با احساسات آن‌ها بازی کرده است. برف در جماران حدود ۳۰ تا ۴۰سانت نشسته بود. کارت‌ها را به رزمندگان دادیم که با بچه‌های ژاندارمری وارد حسینیه جماران شدند. من دیدم از کنار حسینیه یک ورودی به بیت امام (ره) است که فرماندهان ژاندارمری برای دست‌بوسی حضرت آقا می‌روند و من هم اجازه گرفتم تا همراه آن‌ها به ملاقات امام مشرف شوم. همین جور که صف جلو می‌رفت به بچه‌های دفتر گفتم اجازه دهید بچه‌های ما هم بیایند. گفتند که جا نیست و من گفتم به امام خواهم گفت، اما بچه‌های دفتر گفتند نه اصلاً چیزی نگو، چون امام فقط یک ملاقات دارد. صف همین‌جور رفت جلو و دست پرمهر امام را در دست گرفتم و بوسه‌ای بر دستان ایشان زدم، بغضم ترکید و رو به امام کردم و گفتم اماما خودتان روز اول عملیات کربلای۵ وعده فرمودید رزمندگان لشکر۱۰ سیدالشهدا (ع) محضرتان شرفیاب شوند، حال می‌گویند نمی‌شود، امام نیم‌نگاهی به بچه‌های دفتر کردند و گفتند اجازه دهید بیایند. من خوشحال بودم که امام پذیرفت، اما جایی در حسینیه نبود، برادران دفتر گفتند استثنائاً امام امروز به عشق این رزمندگان لشکر و عملیات کربلای۵ ملاقات دوم را پذیرفتند. در این دیدار برادر محسن فرمودند گزارشی از عملیات در محضر امام ارائه کنم. با خودم فکر کردم خدایا چه بگویم در محضر امام؟! آن روز به نیابت بچه‌های دفاع مقدس و جبهه مقاومت در ذهنم آمد چند دقیقه‌ای از کربلای۵ و سختی‌های آن عملیات را بگویم. در آخر گفتم اماما یاران و سربازان شما همچون یاران امام علی (ع) نگفتند هوا سرد است و نمی‌شود جنگید. در دمای۲۰ درجه زیر صفر جنگیدند و دوباره رو کردم به امام و گفتم اماما یاران شما همچون یاران امام علی (ع) در دمای ۵۰درجه خوزستان جنگیدند تا شاید تبسمی بر لبان نایب امام زمان (عج) شاهد باشیم. آن روز امام برای ما سخنرانی نکردند، اما نشستند و عشق‌بازی رزمندگان را تماشا کردند. حدود نیم‌ساعت ملاقات دوم آن روز انجام شد. خوشا به حال آن اصحاب و یاران و خوشا به احوال امام حی ما مقام معظم رهبری با این یاران و سربازان وفاداری که به نایب امام زمان (عج) تا پای جان وفادار ایستاده‌اند، چه امروز در جبهه مقاومت که در مقابل کفار ایستاده‌اند و چه در عملیات وعده‌صادق و چه در دفاع از حرم و دفاع از مظلوم به ویژه غزه و فلسطین و کودکان و زنان شهید و رزمندگانی که پرچمدار دین خدا هستند. ما در دفاع مقدس حتی یک روز شبیه آنچه بر مردم غزه گذشته است، سراغ نداریم. رژیم‌صهیونیستی از زمین، آسمان و دریا حمله می‌کند. ما این حجم از آتش را هرگز در دفاع مقدس ندیدیم که این‌ها در یک باریکه کوچک بر سر مردم بی‌دفاع می‌ریزند. مردم غزه برادران عزیز اهل سنت ما هستند، اما خدا می‌داند خیلی از ما جلوتر هستند و از ما سبقت گرفته‌اند و ما به آن‌ها تأسی می‌کنیم. من بار‌ها از برادر شهیدم حاج قاسم سلیمانی شنیدم که می‎فرمود: الگوی ما در جبهه مقاومت و دفاع از حرم، دفاع مقدس است. دفاع مقدس در آنجا جواب داد و قطعاً امروز هم جواب خواهد داد. بار‌ها رهبر معظم انقلاب اسلامی در این خصوص بیاناتی داشته و فرموده‌اند الگوی دفاع مقدس برای دفاع از دین خدا امروز در جبهه مقاومت و فردا در عرصه‌های مختلف راهگشا خواهد بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار