جوان آنلاین: متنی که پیشرو دارید خاطراتی از رزمنده جانباز، حسن مجیدی است که مربوط به دوران حضورش در عملیات رمضان میشود. ماه رمضان در دوم تیرماه سال ۱۳۶۱ شروع شد و عملیات رمضان در ۲۳ تیرماه همین سال انجام گرفت. به این ترتیب بخشی از مقدمات و آمادهسازی این عملیات، در ماه مبارک رمضان بود. خاطرات مجیدی را پیشرو دارید.
سال خاطرهانگیز
سال ۱۳۶۱ یک سال خاطره انگیزی بود. شروع این سال با خبر عملیات فتحالمبین همراه بود و بعد هم که عملیات الیبیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر پیش آمد. من آنموقع دانشآموز دبیرستان بودم. وقتی صف اسرای بعثی را در تلویزیون میدیدم یک احساس غروری تمام وجودم را میگرفت. خرمشهر در سوم خرداد آزاد شد و کمی بعد هم که امتحانات نهایی ما تمام شد. دیگر هیچ بهانهای نمانده بود و باید به هر طریق به جبهه میرفتم. اعزامها هم سروسامان گرفته بود. تقریباً از همان زمانها دیگر میتوانستیم از طریق مسجد محله فرم اعزام پر کنیم. تا آنجا که حافظهام یاری میکند، تا قبل از سال ۶۱، ساز و کار اعزام به جبهه خیلی مشخص نبود. کسی که میخواست به جبهه برود باید به پادگان سپاه یا مراکزی که برای این موضوع در نظر میگرفتند میرفت. خلاصه وقتی من و چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به جبهه برویم، از مسجد محلهمان فرم اولیه ثبتنام را گرفتیم.
اعزام به جنوب
خردادماه هنوز تمام نشده بود که ما به پادگان آموزشی در حوالی کرخه رفتیم. دوره آموزشی ما دو الی سه هفته بود که ۱۰ روز بعد تمام شد و ما را به جبهه اعزام کردند. از اوایل تیر، ماه رمضان شروع شد. هنوز در آموزشی بودیم که همزمان روزه میگرفتیم و در آموزشی هم شرکت میکردیم. مربی رزمیمان اجازه نمیداد بچهها روزه بگیرند! چون میگفت تحرک جسمی شما خیلی زیاد است و در این گرمای تیرماهی، قوای بدنتان تحلیل میرود و عذر شرعی دارید و بعداً قضایش را میگیریم. اما ما نمیتوانستیم قبول کنیم و همچنان روزههایمان را میگرفتیم. روزها بعد نماز صبح برنامههای آموزشی شروع میشد. ما قبل از آن بیدار میشدیم و سحری میخوردیم. هم خوابمان کم بود و هم روزه گرفتن باعث شده بود واقعاً ضعیف شویم. یادم است یکی از بچهها ظهر، موقع آموزش باز و بسته کردن اسلحه یک دفعه از حال رفت. به بهداری پادگان بردنش و سرم وصل کردند. مربی آموزشی خیلی عصبانی شده بود. میگفت این همه گلویم را پاره کردم و گفتم روزه گرفتن برای شما واجب نیست، باز کار خودتان را میکنید. واقعاً هم ما همچنان کار خودمان را میکردیم و روزههایمان را میگرفتیم.
حضور در منطقه عملیاتی
عملیات رمضان، روز ۲۳ تیرماه شروع شد. اما ما به شروع عملیات نرسیدیم. ما را به منطقه عملیاتی بردند و هرچه انتظار کشیدیم، نوبت یگان ما نشد که در عملیات شرکت کند. در آنجا دیگر نمیشد روزه بگیریم، چون جا به جایی زیاد بود و گاهی از حد ترخیص عبور میکردیم. ضمن اینکه گرما در بیابانهای خوزستان بیداد میکرد. داخل سنگرها هیچ وسیله سرمایشی نبود. دمای سایهها گاهی تا بالای ۴۰ درجه میرفت؛ چه برسد به اینکه در آفتاب میایستادیم. اینجا دیگر ما هم ملتفت شده بودیم که امکان گرفتن روزه نیست. بلکه اگر روزه بگیریم نمیتوانیم مؤثر باشیم و احتمال اینکه برای دیگران هم مشکلاتی ایجاد شود زیاد است. به این علت که اگر برای ما اتفاقی میافتاد؛ گردان تضعیف میشد. الان که سالها از آن روزها میگذرد، میبینم واقعاً چه ایمان بالایی داشتیم که در آن شرایط عجیب و گرمای طاقت فرسا اینطور دلمان برای انجام فرایض دینی میتپید.