کد خبر: 1233061
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ - ۰۱:۲۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همرزم عارف شهید میرهادی خوشنویس از شهدای دفاع‌مقدس
سیدهادی در عملیات والفجر ۸ در فاو فقط در شب دو ساعت می‌خوابید و نگهبانی می‌داد. منطقه باتلاقی بود و در زمستان سرد روی پتوی خیس با یک فانوس روشن در سنگر کوچک می‌نشست و نماز شب می‌خواند. فرمانده بود، اما آخرین نفری بود که غذا می‌خورد
 زینب محمودی‌عالمی

جوان آنلاین: از روحیات عرفانی شهید میرهادی خوشنویس روایت‌های بسیاری شده است. او متولد سال ۱۳۴۰ در بابلسر بود. از سادات این منطقه که نسب‌شان به امام سجاد (ع) می‌رسد. سیدهادی در دامن پدر و مادری مؤمن رشد کرد. دیپلم ریاضی را با معدل بالای ۱۸ اخذ کرد و به او پیشنهاد شد برای ادامه تحصیل به هندوستان برود، اما مخالفت کرد. شهید خوشنویس هم در میدان رزم و هم در میدان درس و تحصیل، فردی نمونه بود. سال ۶۲ در رشته حقوق بدون کنکور پذیرفته شد، اما ثبت‌نام نکرد. سال بعد مهندسی برق دانشکده فنی بابل و همچنین رشته دبیری فیزیک دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد و سرانجام دانشگاه مشهد را انتخاب کرد تا بتواند هم درس بخواند و هم به جبهه برود. سیدهادی پس از سال‌ها حضور در جبهه‌های نبرد، عاقبت در دوم اردیبهشت سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در منطقه عملیاتی بانه به شهادت رسید. پیکرپاکش در گلزار شهدای شهرستان بابلسر در جوار امامزاده ابراهیم به خاک سپرده شد. گفت‌و‌گوی ما با «کمال فرجی» همرزم عارف شهید «میرهادی خوشنویس» را پیش‌رو دارید.

شهید خوشنویس را از کجا می‌شناسید؟
با شهید سیدهادی خوشنویس در تظاهرات و مبارزه با رژیم طاغوت آشنا شدم. برادرم شهید جلال فرجی هم انقلابی بود. جلال اولین شهید انقلاب اسلامی شهرستان بابلسر است. بعد از انقلاب با سیدهادی و بچه‌های حزب‌اللهی تیم فوتبال شهدا را در محله شهدا (قاضی محله سابق) تشکیل دادیم. در طول پنج سال ۱۲ بازیکن تیم فوتبال شهید و چند مجروح و دو آزاده تقدیم شد. به همین دلیل تیم فوتبال ما به تیم شهدا معروف شد. در کنار فوتبال در مبارزه با ضدانقلاب و دفاع‌مقدس فعال بودیم. سیدهادی چند بار در عملیاتی که با هم حضور داشتیم، مجروح شد. 

گویا شهید خوشنویس از سطح علمی بالایی برخوردار بود؟
سیدهادی دانشجوی ممتاز رشته فیزیک دانشگاه مشهد بود. اگر دکترای فیزیک می‌گرفت شاید کسی مثل دکتر چمران می‌شد. واقعاً باسواد و ولایی بود. با بصیرتی که داشت عاشق امام‌خمینی (ره) و مدافع انقلاب اسلامی بود. جاذبه و دافعه‌اش در شهر بابلسر زبانزد بود. دیدگاه الهی و قرآنی داشت. ذوب در امام و ولایت بود. نمازجمعه و جماعتش ترک نمی‌شد. خیلی خوش اخلاق، با ادب و سر به زیر بود. دست پاکی داشت. «اشداء علی الکفار و رحماءبینهم» در درگیری با منافقین یه ذره سستی نداشت. روحیه جهادی داشت و خیلی صبور بود. با اخلاق و علم و عملش خیلی از افراد را جذب کرد. با آنکه او فرزند کوچک‌تر بود پدرش او را وصی خودش قرار داد. سال ۱۳۶۵ به نیابت از پدرش به حج تمتع رفت و حج را به جا آورد. برای اینکه ارز از کشور خارج نشود ریال عربستان را که به حجاج برای خرید داده بودند در صندوق جبهه ریخت و حاضر نشد برای هیچ یک از اعضای خانواده سوغاتی بخرد. مرحوم آیت‌الله سلیمانی امام جمعه وقت شهرستان بابلسر می‌گفت: سیدهادی افراد مسنی که در کاروان حج بودند و توان طواف نداشتند را به طواف کعبه می‌برد. ایشان می‌گفت من در مکه حاج‌هادی را شناختم. 
میرهادی به دوستان و همرزمانش وصیت کرده و گفته بود، راضی نیستم وقتی جنازه‌ام از جبهه به بابلسر برگشت نااهلان و کسانی که مخالف امام‌خمینی (ره) و نظام جمهوری اسلامی و دفاع‌مقدس هستند زیر تابوتم را بگیرند و در تشییع جنازه‌ام شرکت کنند. از ما همسنگرانش خواسته بود در تشییع جنازه‌اش شرکت کنیم. 
او در وصیتنامه‌اش آورده است: خدایا به تو شکایت می‌کنم از کسانی که خودشان را مسلمان می‌دانند، اما مثل کوفیان امام‌شان را نمی‌شناسند. خدایا به تو شکایت می‌کنم از کسانی که خودشان را مسلمان می‌دانند، در حالی که جز دنیا و هدف دنیا هدف دیگری ندارند. 

همزمان که در جبهه حضور داشت، درسش را هم ادامه می‌داد؟
سیدهادی از دانشگاه مشهد تا آبادان و خرمشهر که هزار و ۸۰۰ کیلومتر راه است را طی می‌کرد تا در جبهه شرکت کند. برخی از رزمندگان که در منطقه هفت‌تپه، اهواز و خرمشهر بودند کار ستادی می‌کردند و توفیق نداشتند در خط مقدم و عملیات شرکت کنند. برخی از بچه‌ها خط‌شکن و عملیاتی بودند. حاج‌هادی از بچه‌های عملیاتی بود. از دانشگاه مرخصی می‌گرفت و در خط مقدم شرکت می‌کرد و در عملیات‌ها خط‌شکن بود. چند بار مجروح و در آخر شهید شد. ایشان با اینکه اهل ورزش و انقلابی بود، ولی درسش را هم رها نکرد. جزو شاگردان ممتاز رشته ریاضی بود. زمان شاه از او خواسته بودند در امتحان دانش‌آموزان استثنایی (تیزهوشان فعلی) در شیراز شرکت کند، اما مخالفت کرد. می‌گفت آنجا مدارس و دانشگاه‌ها در اختیار امریکایی‌های خائن است و آن‌ها ما را برای خودشان تربیت می‌کنند. سیدهادی قلم روانی داشت. برای اکثر دوستان شهیدش زندگینامه نوشت. 
ایشان جزو بسیجیان پیامی بود. در زمان دفاع‌مقدس رزمندگان رازداری که در چند عملیات شرکت کرده بودند را از طریق پیام به جبهه می‌بردند. هر وقت قرار بود عملیاتی شود، بچه‌ها هادی را خبر می‌کردند و او خودش را به جبهه می‌رساند. 

در جبهه چه مسئولیت‌هایی داشتند؟
میرهادی در طول دوران حضورش در جبهه مسئولیت‌های مختلفی، چون فرمانده گروه ضربت، معاون گروهان ۳، فرمانده گروهان و هماهنگ‌کننده گردان امام‌حسین (ع) را برعهده داشت. در لشکر ۲۵ کربلا مسئول ستاد محور سه، در گردان موسی بن جعفر (ع)، جانشین گردان و همینطور مسئولیت ستاد تیپ ۳ را عهده دار بود. در عملیات مهمی مانند عملیات کربلای ۳ در مهران، والفجر ۸ در فاو، کربلای ۵ در بهمن ۱۳۶۵ در شلمچه و در شرق بصره شرکت و همچنین در عملیات کربلای ۸ در اردیبهشت ۱۳۶۶ هم حضور داشت. 

در جبهه با هم در یک گردان بودید؟
بله در گردان امام حسین (ع) همرزم بودیم. سیدهادی خط شکن بود. هادی چند رفیق صمیمی داشت. سردارکاظم علیزاده که در کربلای ۵ شهید شد را خیلی دوست داشت. شهید خوشنویس و شهید کاظم علیزاده و سیدکاظم قریشی در گردان امام حسین (ع) و موسی‌بن‌جعفر (ع) و در محور سه همرزم بودند. بخشی از عملیات بدر اواخر سال ۱۳۶۲ از سوی لشکر ۲۵ کربلا انجام شد. اولین عملیات آبی خاکی یگان ما در منطقه بود. پاسگاه ترابه هورالعظیم عراق را فتح کردیم که اطرافش آب و نیزار و وسطش جزیره کوچکی قرار داشت. هادی در عملیات بدر مجروح شد. وقتی ترکش به پهلویش اصابت کرد بچه‌ها او را به پست امداد و بعد به بیمارستان اهواز بردند. ترکش به نزدیکی نخاعش رسیده بود، اما کمرش را بست و از بیمارستان فرار کرد. دو روز بعد از اهواز به منطقه هورالعظیم و بعد پاسگاه ترابه آمد. هم شهید خوشنویس، هم شهید کاظم علیزاده و هم سیدکمال هاشمی بعد از مجروحیت از بیمارستان فرار کردند تا دوباره به منطقه عملیاتی برگردند. 

درکدام عملیات با ایشان همرزم بودید؟
عملیات بدر و قدس یک و ۲ که در این عملیات مجروح شدم؛ بنابراین در عملیات قدس ۳ حضور نداشتم. برای درمان جراحتم مرا به بیمارستان امام‌رضا (ع) مشهد انتقال دادند. عملیات بعدی در کربلای ۴، ۵، ۸ و والفجر ۸ حضور داشتم و با سیدهادی همرزم بودم. 
عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه، عملیات والفجر ۸ در فاو از جمله سخت‌ترین عملیات‌ها بود. در والفجر ۸ باید از اروند وحشی عبور می‌کردیم که عرضش از ۷۰۰ متر شروع می‌شد و طولش به خلیج‌فارس وصل می‌شد و به کویت می‌رسید. سرعت آب رود اروند به ۶۰ یا ۷۰ کیلومتر می‌رسید. در آن وضعیت، بچه‌ها شنا کردند و فاو را گرفتند. بچه‌های خط‌شکن و غواص سیم خاردار‌ها را باز و به عمق خاک دشمن نفوذ کردند و به آن سمت رفتند. در والفجر ۸ شرایطی پیش آمد که ما به گردان موسی‌بن‌جعفر (ع) رسیدیم. سردار شهید کاظم علیزاده فرمانده گردان و شهیدهادی خوشنویس جانشینش بود. در رأس فرماندهی این گردان‌ها سردار شالیکار بود. در این عملیات شهید خوشنویس و کاظم قریشی خیلی نزدیک به دشمن بودند. تا حدی که به سمت دشمن نارنجک پرتاپ می‌کردند. در فاو جنگ تن به تن و این خاکریز و آن خاکریز بود. صدام بالای سر ما شیمیایی می‌زد. ۴۰ گلوله کاتیوشا اطراف ما پرتاپ می‌شد. صبح که می‌شد نمی‌توانستیم چشم‌ها را باز کنیم. ماسک نداشتیم. چشم‌ها را که می‌بستیم سوزش عجیبی داشت. شیمیایی تاول‌زا بود و نمی‌توانستیم راه برویم. 
از فاو که عبور کردیم منطقه کارخانه نمک یک سه راهی داشت به نام سه راه شهادت؛ سه راه شهادت دیگری هم در شلمچه و عملیات کربلای ۵ داشتیم که آن هم معروف بود. هر کسی می‌خواست از این سه راهی‌ها عبور کند، دشمن آتش تهیه می‌ریخت و اغلب بچه‌ها را شهید می‌کرد. در فاو خیلی سختی کشیدیم، طوری که در مقاطعی حتی جیره غذایی درستی به ما نمی‌رسید. 

شما خودتان هم از رزمندگان دفاع‌مقدس هستید، چه خاطراتی از آن دوران برایتان ماندگار شده است؟
ما در جبهه در وضعیتی از وطن دفاع می‌کردیم که وقتی باران می‌بارید سنگر پر از آب می‌شد. با کاسه وسط سنگر را می‌کندیم. آب را از چاله خالی کردیم و رویش پتو می‌گذاشتیم تا در سنگر بخوابیم. سنگر را در زمستان آب می‌گرفت و باید در این وضعیت داخل سنگر مستقر می‌شدیم. یادم است در عملیات بدر در بَلَم می‌خوابیدیم. سه چهار نفر همانجا زندگی می‌کردیم. اگر در مسیر قایق‌های ما خمپاره می‌خورد، بچه‌ها اگر شنا بلد بودند که خودشان را نجات می‌دادند وگرنه در آب غرق می‌شدند. 

از حالات عرفانی شهید خوشنویس زیاد شنیده ایم، ایشان چه حالاتی در جبهه‌ها داشت؟ 
یادم است سیدهادی در عملیات والفجر ۸ در فاو فقط در شب دو ساعت می‌خوابید و نگهبانی می‌داد. منطقه باتلاقی بود و در زمستان سرد روی پتوی خیس با یک فانوس روشن در سنگر کوچک می‌نشست و نماز شب می‌خواند. فرمانده بود، اما آخرین نفری بود که غذا می‌خورد. سیدهادی عرفان عملی داشت. نماز شب می‌خواند. خوش برخورد و اهل جذب افراد بود. عاشق زیارت حضرت‌معصومه (س) بود در رفت و برگشت از قم پشت‌سر آیت‌الله مرعشی نجفی نماز جماعت می‌خواند. در عملیات کربلای ۸ با شهید خوشنویس همرزم بودم. آن زمان ایشان از دانشگاه مشهد آمده بود. گفتم حاج‌هادی آنقدر عرفانت بالاست، طی‌الارض کردی؟ دو روز پیش مشهد بودی الان جبهه‌ای! قبل از عملیات به شناسایی رفتیم. عملیات که تمام شد دیدم از پشتش خون بیرون می‌زند. نگو ترکش خورده بود. گفتم حاج‌هادی ترکش خوردی! اما متوجه شدم از فرط خونریزی بیهوش شده است و زخمش را پانسمان کردیم. هر وقت به او نگاه می‌کردیم احساس‌مان این بود که عشق امام در دل و شوق شهادت در چشمایش نمایان است. 

نوشته‌ای از هادی در پاسخ به نامه خواهرش که از او خواسته بود از جبهه به بابلسر برگردد به یادگار مانده که نشان می‌دهد او چه اندیشه‌های والایی داشت. هادی در آن نامه نوشته بود:
خواهر گرامی! آن چیز که همواره ما را مظلوم کرده و آنچه موجب شده طناب به گردن امام اول شیعیان حضرت علی بن ابیطالب (ع) بیندازند و آنچه موجب شد پهلوی مادرمان فاطمه‌زهرا (س) را بشکنند و آنچه موجب شد امام‌حسن (ع) را به صلح تحمیلی وادارند و آنچه باعث شد امام‌حسین (ع) با اصحابش در کربلا شهید شوند و اهل‌بیت او را به اسارت ببرند و همه این‌ها دلیل بر این است که مردم در اطاعت از امام‌شان استوار نبودند و اساساً برتری را به پاکی و تقوا ندانند و تکبر کردند و حسد ورزیدند و حرص و طمع به دنیا آن‌ها را کور و کر کرد. 

موقع شهادت همراه ایشان بودید؟
نه متأسفانه من در آن عملیات حضور نداشتم. بعد‌ها از دوستان شنیدم که هادی به شهادت رسیده است. 

نحوه شهادت‌شان چگونه بود؟
در مرحله دوم عملیات کربلای ۵ هادی خوشنویس به عنوان مسئول گردان موسی‌بن‌جعفر (ع) بود. ناگهان دستور رسید باید به غرب و منطقه عملیاتی بانه اعزام شوند. چند روز در بانه مستقر بودند که دستور رسید تیپ ۳ باید جایگزین تیپ صحرایی ۲ شود. در همین بین دشمن به یکی از تپه‌ها حمله کرده بود. گروه هادی روی آن بلندی می‌روند. یکی از بچه‌ها می‌گفت هادی در اثر بالا آمدن از ارتفاع خسته شده بود. برای رفع خستگی اندکی نشست که ناگهان تیری بی‌صدا به پهلویش اصابت کرد و همانجا دراز کشید. به سمت آسمان نگاه کرد. آرام نفس می‌کشید. او را کنار تخته سنگ خواباندند. نمی‌توانست نفس بکشد. منطقه نا امن بود. حتی آمبولانس نبود او را به عقبه حمل کند. با وانت او را به عقبه انتقال دادند و همه از ناراحتی گریه می‌کردند. کمی بعد خبر رسید که میرهادی شهید شده است. 

سخن آخر.
پدر سیدهادی مغازه‌ای در میدان گل بابلسر داشت. یک روز نزد هادی بودم. خانمی آمده بود چرخ خیاطی بخرد. هادی به او گفت این چرخ خیاطی به درد شما نمی‌خورد. مغازه کناری چرخ خیاطی بهتر از من دارد، آن را بخر. پرسیدم این چه کاری بود کردی؟ گفت:، چون ما چهره مذهبی داریم مشتری به ما اعتماد می‌کند. من راستش را به او گفتم، چرخ خیاطی همسایه از من بهتر بود. ما نباید کاری کنیم مردم از انقلاب زده شوند. عرفان عملی و روزی حلال یعنی این!

برچسب ها: شهید ، دفاع مقدس ، والفجر ۸
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها