سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: تصویری که زمانه ما از آدم موفق ساخته، کسی است که صبح تا شب کار میکند تا پول دربیاورد و بعد آن پول را خرج کالاهای پرزرق و برق و سفرهای ماجراجویانه کند و دوباره بیشتر کار کند تا بیشتر پول دربیاورد تا بیشتر خرج کند. این چرخه پایانی ندارد. جایی وجود ندارد که اگر به آن برسی، دیگر بتوانی نفس راحتی بکشی و آرام بگیری. سوند برینکمن، فیلسوف دانمارکی، میگوید شاید وقت آن رسیده است که بایستیم و راه دیگری را پیش بگیریم. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگوی شان ایلینگ با سوند برینکمن است که در وبسایت ووکس منتشر شده است. شان ایلینگ روزنامهنگاری است که در ووکس درباره کتابهای جدید با نویسندههایشان گفتگو میکند. وبسایت ترجمان این گفتگو را با عنوان «هنر ظریف کمتر کارکردن» و ترجمه محمد معماریان منتشر کرده است و ما گزیده مفیدی از آن را برای شما در اینجا میآوریم.
مشخصه زندگی مُدرن آن است که همیشه سر خط باشی، همواره بکوشی حداکثر تجربه ممکن را در حداقل زمان ممکن بگنجانی. ولی جایی میرسد که این تعقیب دیوانهوار، نتیجه معکوس میدهد. یک عالَم اتفاق با سرعتی زائدالوصف میافتد و نمیشود پابهپای آنها پیش رفت.
کتاب جدید فیلسوف دانمارکی سِوِند برینکمن، «لذت دست کشیدن»، توصیه مفیدی دارد: دست بکش. سعی نکن همهکار بکنی و عوضش کارهای کمتری بکن. درحقیقت، گاهی بهتر است که عقب بمانی، که از همانجا که هستی لذت ببری. برینکمن سالهاست که از منظر فلسفی این بحث را کاویده است. «لذت دست کشیدن»، سومین اثر او در سهگانهای که در این باب نوشته است، میگوید شاید دقیقاً محتاج خودداری باشیم. نسخه پیادهشده و کمی ویراسته گفتوگویم با برینکمن در ادامه میآید.
شان ایلینگ: زندگی مدرن چه دارد که ما را وادار میکند دائماً دنبال لذت یا هدف یا تجربه بعدی برویم؟
سوند برینکمن: به نظرم باید از زاویه فرهنگ مصرفزده به این مخمصه نگاه کنیم، فرهنگی که خودمان برای خودمان ساختهایم. فرهنگمان نیازمند آن است که مُدام بیشتر بخواهیم، مُدام بیشتر بخریم و مُدام کارهای بیشتری بکنیم.
امروزه زیاد از توسعه فردی حرف میزنیم، از یک عمر یادگیری و توانایی توسعه مداوم شایستگیهایمان. ولی این هم به نظرم بخشی از همان چرخه معیوبی است که بیشتر بخواه، چیزهای جدید بخواه، و همیشه احساس کن نیاز داری کارهایت را متفاوت یا بهتر انجام بدهی.
ایلینگ: شما سکولاریزاسیون را هم یک قطعه از این پازل میدانید. چرا؟
برینکمن: خُب، این ایده که در زندگی دنبال رستگاری در حیات واپسین نیستیم، طبیعتاً به این باور منجر میشود که باید هرچه را میارزد همینجا و همینحالا کسب کنیم، چون فقط همین یک زندگی را داریم و بس؛ لذا سعی میکنیم هرچه را میشود در این زندگی بگنجانیم؛ و اگر از چیزی در این زندگی دست بکشیم، نوعی ناکامی وجودی شمرده میشود. چون هرچه را که میشد تجربه نکردی، یا هرقدر که میشد سفر نرفتی، یا تا جایی که میشد رابطه رمانتیک نداشتی، پس ناکام ماندهای.
بنابراین کل این ذهنیتِ «کارهای بیشتری بکن» در تار و پود جامعه مصرفزده ما تنیده شده است، که در حد غایی خود کم از تراژدی ندارد، چون اکثرمان بعید است با این دستور بتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم.
ایلینگ: و چرا این مسئله بهویژه گریبانگیر ثروتمندترین ملتهاست؟
برینکمن: پاسخ کوتاه سؤالتان این است که ما در ثروتمندترین ملتها، فرصتهای بیشتری داریم، امکانهای بیشتری داریم که همه امیالمان را محقق کنیم. البته حرفم این نیست که زندگی فقیرانهتر لزوماً زندگی بهتری است. ولی پژوهشهایی در دست است که نشان میدهند نتیجهگیری قاطعی هم نمیشود کرد. ازقضا ثروت اضافه، از حدّ مشخصی که بگذرد، شادترتان نمیکند. پس وقتی به آن حد رسیدید، دلیلی ندارد که دیوانهوار دنبال پول بیشتر بروید. ولی اگر دست و پا بزنید که غذایی پیدا کنید، یا جای مناسبی که بخوابید، بعید است مسئلهتان زیاد بودن گزینهها باشد؛ لذا این مسئله واقعاً مال جامعههای ممتاز است، جایی که مردم آماجِ رگباری از گزینهها و وسوسههایند.
ایلینگ: خُب، دستکشیدن دقیقاً چه لذتی دارد؟ با کارهای کمتری کردن چه چیزی عایدمان میشود؟
برینکمن: شانس آن را پیدا میکنیم که درگیر فعالیتها و تجربههایی شویم که عمق و معنای وجودی بیشتری دارند. اگر با این ذهنیت زندگی کنیم که چیزی از دستمان خواهد رفت، مُدام نگران خواهیم بود که شاید چیز بهتری در انتظارمان باشد و ناچار باید از آنچه اکنون میکنیم بگذریم تا چیزی بهتر و بیشتر به چنگمان بیاید؛ و بدینترتیب هر چیز وسیلهای میشود برای چیز بعدی. الف را انجام میدهم نه، چون ذاتاً معنادار و مهم است، بلکه برای رسیدن به ب، چون شاید ب بهتر باشد؛ و لذا سراغ ب میروم، که آن هم موقتی است، چون آنچه واقعاً میخواهم رسیدن به پ است، و به همین ترتیب. بسیاری از مردم اینگونه در زندگیشان پیش میروند. ولی اگر یگانه دلیل زندگیمان آن باشد که چیزهای بیشتری را تجربه کنیم، چشم بر این واقعیت بستهایم که برخی چیزها بالذات ارزشمند و معنادارند، فقط ارزش ابزاری ندارند، فقط برای رسیدن به چیز دیگری نیستند، بلکه فینفسه ارزشمندند. وقتی از لذتِ دستکشیدن حرف میزنم، منظورم حقیقتاً این است.
ایلینگ: آیا معنی همه این حرفها این است که قربانی رونق اقتصادمان شدهایم؟
برینکمن: چه تعبیر شگفتانگیزی! و چه غمانگیز که بسیاری افراد معتقدند کلید شادی آن است که گزینههای بیشتر و تجربههای بیشتری داشته باشی، ولی دقیقاً خلاف این است.
ایلینگ: چه توصیهای برای بقیه دارید تا به سکون برسند؟ بدیهی است که نمیشود از کسی خواست فرهنگی را که در آن به سر میبرد زیر و رو کند، لذا اکثر افراد بهناچار باید راه خودشان را در یک دنیای ضرورتاً پرآشوب پیدا کنند.
برینکمن: میتوانیم با مدیریت ذرهبینی، جزء به جزءِ زندگی و عاداتمان را اداره کنیم. باید روی خودکنترلی بیشتر کار کنیم همانطور که در باشگاه روی بدنهایمان کار میکنیم. باید قدرت مقاومت در برابر این وسوسههای مداوم را به دست بیاوریم و پرورش بدهیم.
ایلینگ: آیا افراد را تشویق میکنید که بهکل از این فرهنگ خارج شوند یا با سیستمی که دائم زیرآب هرگونه مشق خودداری یا میانهروی را میزند به نوعی مصالحه برسند؟
برینکمن: منظورم این است که ما درون این سیستم زندگی میکنیم. من هم در این چیزها گناهکارم. ولی سعی میکنم سیستم را نقد و اصلاح کنم در عین آنکه میکوشم از همه امکانهایی که میتوانم بهره ببرم.
ایلینگ: آیا گامهای عینی و عملی یا سادهای هم هست که افراد بتوانند بردارند تا حداقل در مسیری قرار گیرند که کمی بیشتر «دست بکشند»؟
برینکمن: درواقع، در کتاب قبلیام به اسم «محکم بایست» مقاومت در برابر هجمه خودبهسازی در اینباره نوشتهام. سعی کردم توصیهها و نصیحتهای متعارف را برعکس کنم. یعنی بهجای تمرکز بر چیزهای مثبت، افراد را تشویق میکنم بر چیزهای منفی تمرکز کنند، چون ما باید بتوانیم بهجای آنکه تمام ایام شاد و مثبتگرا باشیم، درباره مسائلی که وجود دارند حرف بزنیم. باید مشکل را ببینیم تا بلکه شانس اصلاحش را داشته باشیم. همچنین فکر میکنم چیزهایی مثل رمانخواندن میتوانند واقعاً مفید باشند. هدف این است: عادتها و روتینهایی پرورش بدهی که سادهتر بتوانی تمرکز کنی و از این همه سروصدای مزاحم و حواسپرتی دست بکشی.