جوان آنلاین: ۲۶ تیر ۱۳۴۱، کابینه دکتر علی امینی که در ۱۶اردیبهشت ۱۳۴۰ شکل گرفته بود، با استعفای وی سقوط کرد. بررسی کارنامه نامبرده در این سمت، همواره مطمح نظر صفحه تاریخ بوده است. مقال پی آمده نیز با استناد به پارهای از تحلیلهای تاریخی، این موضوع را بازخوانی میکند. امید آنکه تاریخ پژوهان معاصر و عموم علاقمندان را، مفید و مقبول آید.
اهرم فشار کندی برای اصلاحات در ایران
امریکاییها در پی ۲۸ مرداد، خواهان انجام اصلاحات در ایران بودند. آنان در این فرآیند، خیر مردم را نمیجستند؛ بلکه بقای شاه و بسط نفوذ وی را میخواستند. هم از این روی بود که در پی قدرت یافتن جان اف کندی در امریکا و به اراده وی و همفکرانش، علی امینی به عنوان نخست وزیر به محمدرضا پهلوی تحمیل شد. او در دوره بیش از یک ساله حکومت خویش، شاه را بیمناک و ناگزیر از پناه بردن بیشتر به امریکا نمود. در مقالی بر تارنمای مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، در اینباره میخوانیم:
«علی امینی، با فشار جان اف کندی رئیسجمهور وقت امریکا، در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۰ به نخستوزیری رسید. شاه، گرچه از امینی دل خوشی نداشت؛ ولی در برابر خواسته امریکاییها تسلیم شد. از این سو، عوامل انگلستان در ایران از همان ابتدای نخستوزیری امینی در زمره مخالفین او قرار گرفتند و محافل آنان به شکل کانونهای توطئه بر ضد دولت درآمد. در این میان، اسدالله رشیدیان، از مهمترین عمال انگلستان در ایران، در زمره مهمترین مخالفین دولت امینی درآمد. اما امینی عنصری نبود که به این آسانی از میدان خارج شود؛ زیرا به حمایت امریکا از خودش اطمینان داشت. این کشمکش انگلیسی- امریکایی به بروز تشنجات سیاسی در کشور منجر شد. امریکاییها که دیدند ادامه کار دولت امینی برای منافعشان خطر دارد؛ این بار نیز ثابت کردند که منافع خود را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهند، در نتیجه حمایت خود را از امینی برداشتند. سرانجام امینی ناچار شد؛ که در ۲۶ تیرماه ۱۳۴۱ استعفا دهد. او تازه بعد از استعفا بود که اعتراف کرد از کمکهای امریکا نیز ناامید شده بود. امینی همچنین احساس کرده بود که از سوی شبکه رشیدیان، خطراتی جان وی را تهدید خواهد کرد. دوران نخستوزیری علیامینی را، میتوان یکی از بارزترین عرصههای رقابتانگلیس و امریکا در ایران، در سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به حساب آورد...».
علل مطلوبیت امینی برای امریکا
شاید برای عدهای این پرسش پیش آید که از چه روی علی امینی برای امریکاییها تا این حد مطلوبیت یافت؟ ارتباطات او با آنان از چه دورهای آغاز و چرا تا این حد برای نقش سیاسی او، سرمایهگذاری شد؟ اینها پرسشهایی است که در مقال محسن کاظمی پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، در پاسخ به آنها سخن رفته است:
«ایالاتمتحده، امینی را به چند دلیل تأیید میکرد. او به هنگام سفارت در واشنگتن، توانسته بود اعتماد وزارت کشور و مردان حکومتمدار آن روز را جلب کند. دیگر اینکه او در سال ۱۳۳۳ در مقام رئیس هیئت ایرانی در مذاکره با شرکتهای نفتی، نشان داده بود که توانایی اتخاذ تصمیمات غیرمتعارف را دارد. ضمناً امینی بهخاطر عهدهداری وزارت دارایی در کابینه مصدق، توانسته بود ارتباط شخصی خود را با بسیاری از رهبران جبهه ملی حفظ کند و بالاتر از همه اینکه وی از اواسط دهه ۱۳۲۰ که به همراه برادر بزرگش ابوالقاسم امینی به محفل داخلی قوام راه یافت؛ بهعنوان یک اشرافی بیتعصب، همواره از اصلاحات ارضی حمایت کرده بود. محمدرضاپهلوی بهشدت از امینی متنفر بود و به روابط گذشته وی با قوام و مصدق، با دیده بیاعتمادی مینگریست. شاه بر این باور بود که امینی علاوه بر اصلاحات اقتصادی، قصد انجام تغییرات سیاسی را نیز در ذهن خود میپروراند. با اینهمه، شاه راه گریز نداشت و بهناچار باید از عموسام اطاعت میکرد. شاه بهخوبی میدانست؛ که امینی بدل قوامالسلطنه و فردی خودرأی و خودمحور است و صرفاً برای رویارویی و تنبیه او آمده است. خود شاه نیز بعدها در مصاحبه با یک خبرنگار امریکایی، اقرار نمود که در واقع حکومت کندی او را مجبور کرد تا به نخستوزیری امینی تن دهد. برنامه کار امینی را همان روزها، کندی در پیامی به کنگره امریکا مشخص کرد: هیچ مقدار اسلحه و نیروی نظامی نمیتواند به رژیمهایی که نمیخواهند یا نمیتوانند اصلاحات اجتماعی کنند؛ ثبات و استمرار ببخشد. ماهرانهترین مبارزات ضدپارتیزانی نیز نخواهد توانست، در نقاطی که مردم کاملاً گرفتار بینوایی و فقرند؛ موفق باشد. ازطرفدیگر هیچ خرابکاری نمیتواند مللی را که با اطمینان خاطر برای جامعه بهتر میکوشند فاسد کند... امینی در خاطرات خود برای کیهان سلطنتطلب چاپ لندن، مینویسد: هنگام دریافت پیشنهاد نخستوزیری، به شاه گفتم: برنامه اصلی من اصلاحات ارضی، مبارزه با فساد و جلوگیری از اسراف و تبذیرات است، تا اعتماد دنیایی که به کمک آن باید ترقی کنیم، جلب شود. دیگر اینکه داستانها گفتم و استدلالها کردم: دراینبارهکه اگر فشار سیاسی از روی دوش مردم برداشته و آزادیهای سیاسی داده و رعایت شود؛ یقین بدانید که در یک جامعه آزاد، رشد و ترقی و رفاه سریعتر و صحیحتر انجام میشود و پایههای پادشاهی در میان مردم مستحکمتر خواهد بود... در مذاکرات مقدماتی امینی و شاه، امینی خواستار انحلال مجلسین و برقراری سلطنت مشروطه شد و از شاه خواست، که سلطنت کند نه حکومت. شاه خواسته امینی را نپذیرفت. دور اول مذاکرات، بینتیجه و در هالهای از ابهام باقی ماند. قبل از شروع دور دوم شور و مذاکره، هاریمن (فرستاده کندی که در تهران به سر میبرد) برای تثبیت امینی تلاش میکرد. در راستای متقاعدکردن شاه برای تندادن به این شروط، علاء وزیر دربار نیز از خود سعی وافر نشان داد. سرانجام شاه در دومین جلسه، با تقاضای امینی مبنی بر انحلال مجلسین موافقت کرد...».
شاه میخواست تحولات به نام او تمام شود
دولت امینی، وظیفهای جز ترمیم نارضایتیهای گسترده از حکومت به نفع دولت امریکا نداشت. هم از این روی طرح اصلاحات ارضی، در دوره او آغاز و با جدیت پیگیری شد. شاه که هیچگاه دوست نداشت صرفاً ناظر تحولات باشد؛ نمیتوانست وجود امینی را تحمل کند. هم از این روی تصمیم گرفت تا با دادن قولهای مساعد به امریکا، این نخست وزیر مزاحم را از میان بردارد. تارنمای مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی در مقالی دیگر، در تبیین این موضوع نوشته است:
«با نخستوزیری علی امینی، در سال ۱۳۴۰، لایحه اصلاحات ارضی که در دوران نخستوزیری منوچهراقبال تهیه شده بود، با اصلاحاتی در هیئت دولت امینی به تصویب رسید و حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی وقت به عنوان مجری اصلاحات ارضی انتخاب شد و امینی و ارسنجانی، قاطعانه اجرای برنامه اصلاحات ارضی را پی گرفتند. ارسنجانی در این راه چنان سرعت و جسارتی به خرج داد که نه تنها مالکان، بلکه نخستوزیر و مخالفان دولت را شگفتزده کرد و شاه را که میخواست هرگونه تحولی هر چند سطحی در ایران به نام او تمام شود؛ نگران کرد. دولت امینی توانست بخشی از برنامه اصلاحات ارضی و اجتماعی را به اجرا درآورد؛ که مورد مخالفت شدید شاه و مالکان بزرگ قرار داشت. به همین منظور تحریکاتی علیه وی شروع شد و همه نیروهای چپ و راست؛ به انتقاد از اصلاحات ارضی پرداختند. با اجرای مرحله اول اصلاحات ارضی، حدود ۲۰درصد از خانوارهای روستایی صاحب زمین شدند؛ در صورتی که پیشبینی شده بود با اجرای مرحله اول این برنامه، اکثریت خانوارهای روستایی بدون زمین، دارای زمین کشاورزی شوند. به دلیل مخالفت مالکان بزرگ با تقسیم زمینهای کشاورزی و ایجاد شرکتهای زراعی کشت و صنعت، اهداف مرحله اول اصلاحات ارضی محقق نشد. امینی در طول دوران نخستوزیری خود تلاش زیادی کرد، تا اختیارات شاه را کاهش داده و کشور را به سمت و سویی دیگر ببرد. او هرچند با شعارهای پر طمطراق و جذاب روی کار آمد، اما در عمل در راه انجام اقدامات مورد نظر خود توفیق چندانی نیافت و کوششهای او در کاهش نقش شاه در اداره امور کشور- که از حمایت بخشی از هیئت حاکمه ایالات متحده نیز برخوردار بود- خیلی زود با مقاومت و مخالفت محمدرضا پهلوی مواجه شد. چهار ماه پایانی دولت امینی، زیر سایه جنگی نامحسوس، اما فرسایشی میان او و شاه طی شد. چنانکه بر اساس اسنادی که بعدها از ساواک به دست آمد، شاه در سفری که به امریکا داشت، مذاکراتی را با مسئولان سیاست خارجی ایالات متحده انجام داد؛ تا موقعیت دولت امینی را از جهت حمایت طرف امریکایی، تضعیف و متزلزل کند. در همین شرایط بود که امینی پس از ۱۴ ماه نخستوزیری، ادامه کار را ناممکن دانست و در ۲۶ تیر ۱۳۴۱، از مقام خود کنارهگیری کرد...».
امینی آمد، تا شاه خود «انقلاب سفید» را اجرا کند
بی تردید ظهور امینی و کمک بیدریغ امریکا برای قدرتیابی او، نهایتاً برای احساس خطر پهلوی دوم و عهدهداری اجرای اصلاحات ارضی از سوی وی بود. او در واقع به عامل ترساننده شاه در ایران مبدل گشت، تا این منطقه استراتژیک از خطر کمونیسم محفوظ بماند و بتواند به ژاندارم شاخص و مؤثر امریکا در خاورمیانه تبدیل شود. عبدالله شهبازی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران و مؤلف جلد دوم اثر ظهور و سقوط سلطنت پهلوی از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، در این فقره به ارائه تحلیل ذیل مبادرت کرده است:
«دکتر علی امینی، از سرشناسترین چهرههای تاریخ سلطنت پهلوی است که نام او به ویژه با دوران پرهیاهوی یک سال و دو ماه صدارتش و آغاز رفورمهای امریکایی در ساختار اقتصادی و فرهنگی ایران، در دهه ۱۳۴۰ گره خورده است. امینی در دیماه ۱۳۳۴ و به دلیل اعتمادی که امریکا به او داشت، به عنوان سفیر ایران عازم واشنگتن شد و تا پایان اسفند ۱۳۳۶، این سمت را عهدهدار بود. در طول این مدت، شاه به وی بدبین شده بود و او را کاندید امریکاییها برای جانشینی خود میدانست. امینی در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۴۰، تحت فشار امریکاییها به نخست وزیری رسید و در ۱۴ ماه بعد یعنی تا ۲۷ تیر سال بعد، در این سمت باقی ماند و سپس جای خود را، به امیراسدالله علم داد. امینی همواره از حمایت بیسابقه واشنگتن، برخوردار بوده است. به رغم این باید توضیح داد؛ که این حمایت تنها به علت دوستی دیرینه کندی با امینی یا نفرت شخصی او از شاه به عنوان دوست نیکسون نبود. امینی قبل از کندی نیز مهره انتخاب شده امریکا تلقی میشد و حتی در دولت جمهوریخواه پیشین، مورد حمایتی بیمانند از سوی واشنگتن بود. در واقع میتوان گفت که کندی بر اساس ارزیابی سازمان سیا، امینی را کاراترین مهره برای اجرای رفورم خویش تشخیص داد، رفورمی که بعدها نه به دست امینی، بلکه به دست شاه اجرا شد و در تاریخ میهن ما، به نام انقلاب سفید به ثبت رسید. در آن زمان کاخ سفید جامعه ایران را، در مرحله ماقبل طیران میدانست و تنشهای اجتماعی و سیاسی آن را، تعارض نیروهای تحولطلب (نخبگان) و نیروهای محافظهکار (سنتگرایان) ارزیابی میکرد؛ که اگر ازسوی امریکا هدایت و کانالیزه نشود؛ به بروز انقلاب و قطع تسلسل و وراثت اجتماعی میانجامد. روشن است که در این دیدگاه شبه مارکسیستی، سلطنت یک ساخت سنتی محسوب میشود که حفظ آن، هیچ اهمیتی در استراتژی امریکا در ایران و سایر کشورهای وابسته نداشت. تنها در نیمه دوم دهه ۱۳۴۰ بود که جامعه شناسان امریکا تحتتأثیر محققین انگلیسی به این نتیجه رسیدند؛ که سنت پادشاهی دیرین ایران نیرومندتر از هر دودمان یا حاکم مفرد بوده است. ایران بدون سلطانی که بر آن حکومت کند و ملت را در برابر بیگانگان حراست نماید، از نظر بسیاری از مردم امری ضد و نقیض به حساب میآید....»
جبهه ملی با امینی همگرایی نکرد
از جمله گروههایی که علی امینی در دوره صدارت خویش به همگرایی آنها امید داشت؛ «جبهه ملی ایران» بود. نخست وزیر سال ۴۰، از آن روی که در مقطعی عهدهدار وزارت دارایی دکتر محمد مصدق بود، تصور میکرد که اعضای جبهه با وی همکاری خواهند کرد. این جبهه، اما به دلیل امضای قرارداد کنسرسیوم نفت، از امینی دل خوشی نداشت و نمیتوانست با وی در یک صف سیاسی قرار گیرد. دکتر داود هرمیداس باوند، از اعضای جبهه ملی، در ارزیابی این مقوله به نکات پی آمده اشارت برده است:
«در بحث اصلاحات مورد نظر امینی، تا جایی که میدانم جبهه ملی همراهی نکرد. اما نمیتوان گفت که این رابطه، لزوماً رابطهای خصمانه بود. جبهه ملی در آن زمان انتقاداتی را مطرح میکرد که شاید چندان خوشایند علی امینی قرار نمیگرفت، هرچند برخی از انتقادات و پیشنهادات جبهه ملی به نظر من قابل اعمال و اجرا نبود. به همین دلیل هم برخی از شخصیتهای جبهه ملی در زمان نخست وزیری امینی، مجدداً بحث ملی شدن صنعت نفت را مطرح کردند. آنها مشخصاً معترض و منتقد قرارداد کنسرسیوم بودند که از سوی امینی منعقد شده بود، اما سطح توقعات از امینی و دولت وی فراتر بود. سران جبهه ملی غیر از بحث نفت، مثلاً خواهان خروج ایران از پیمان بغداد بودند که بعدها به پیمان سنتو معروف شد. بالاخره آنها نقش مهمی برای علی امینی در انعقاد قرارداد کنسرسیوم قائل بودند و اعتقاد داشتند که این قرارداد، زحمات کشیده شده در راستای ملی شدن صنعت نفت را بیاثر میکند. در قرارداد کنسرسیوم، ۴۰ درصد به شرکت نفت ایران_انگلیس میرسید و ۴۰ درصد به امریکاییها اختصاص داشت. ۱۴ درصد به شرکت رویال و ۶ درصد به شرکت نفت فرانسه. ضمن آنکه دو شرکت عامل تشکیل شد؛ که هم اجازه اکتشاف و استخراج را داشت و هم نقل و انتقال. از این رو بود که جبهه ملی این قرارداد را، مغایر با اصل ملی شدن صنعت نفت میدانست و پذیرش آن نیز معادل پذیرش نوعی غرامت بود. چراکه ۶۰۰ میلیون دلار غرامت به اضافه ۴۰۰ میلیون دلار، به عنوان سرقفلی پرداخت میشد. یعنی در مجموع ما یک میلیارد دلار، در این قرارداد ضرر میکردیم. من هم معتقدم هر کس دیگری بود، مجبور بود این قرارداد را امضا کند و امینی نقش اول این ماجرا نبود و فرقی هم نمیکرد که امینی باشد یا شخص دیگری. فضای آن زمان به گونهای بود، که شخصیتها نقش چندانی در قراردادهای بینالمللی نداشتند. حتی اگر در سطح نخست وزیر هم بودند، این قرارداد مورد درخواست قدرتهای جهانی امریکا و انگلیس بود؛ لذا این قرارداد باید بسته میشد؛ ولی خب جبهه ملی نمیتوانست با این قضیه کنار بیاید و شدیداً نیز مخالفت میکرد. اما همانطور که گفته شد؛ گریزناپذیر بود. به هر حال قرعه فال به نام امینی افتاد و جبهه ملی هم، او را مقصر و مسبب میدانست. زمانی که امینی نخست وزیر شد، شکافهایی در سطح جهانی به وجود آمده بود و به دلیل همین شکافها بود، که کندی رئیسجمهور امریکا خواهان برقراری و اجرای یکسری اصلاحات در ایران بود، تا ایران همچنان تحت کنترل آنها باقی بماند. همین اصلاحات موجب شد که بخشهایی از جامعه با امینی همراه شوند. حتی خود امینی نیز ابراز علاقه و تمایل به همکاری با جبهه ملی داشت، ولی به همان دلایلی که مطرح شد، این همکاری شکل نگرفت. تجمع گسترده مردم در میدان جلالیه - که بیش از یکمیلیون جمعیت آمده بودند- بسیار مؤثر بود. حتی خود شاه هم، با هلیکوپتر از این تجمع بازدید داشت. در این همایش بزرگ مردمی، تعدادی از سران جبهه ملی به سخنرانی پرداختند و نظرات خود را مطرح کردند که امینی قادر به اجرای آنان نبود و از این رو فرصت تعامل جبهه ملی و امینی، از دست رفت. هر چند در ابتدا به واسطه حضور امینی در کابینه دکتر مصدق، جبهه ملی نگاه مثبتی به او داشت، ولی امضای قرارداد کنسرسیوم سال ۱۹۵۵، این رابطه را به کلی به هم زد....»