برچسب ها
خاطراتی از سردار شهیدحاج محمد ابراهیم همت در گفت‌و‌گوی «جوان» با یکی از همرزمانش
هواپیما‌های دشمن آنقدر در سطح پایین پرواز می‌کردند که به قول آقا فاضل پیچ‌های بدنه هواپیما مشخص بود. بر اثر این بمباران شدید، گردان تقریباً متلاشی شد. از شهدایی که نامشان در خاطرم هست ابراهیم حسامی، هاشم کلهر، حسین محمدی، رضا هاشمی و ابوالفضل شفیعی که همه پاسدار بودند به شهادت رسیدند. سه شهید اول که نام‌شان را بردم، پیکرشان متلاشی شد
کد خبر: ۱۲۸۷۸۵۳   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۲۶

گفت‌و‌گوی «جوان» با یکی از رزمندگان حاضر در عملیات مرصاد
حین عملیات دیدم چند خودروی زرهی منافقین کنار جاده بدون صاحب مانده است. نفرات این خودرو‌ها از ترس خودروی‌شان را رها کرده و پا به فرار گذاشته بودند. چون کار با انواع خودرو‌های زرهی را بلد بودم؛ رفتم یکی، دو تا از این خودرو‌های زرهی را روشن کردم و به خط خودی آوردم. بچه‌ها با استفاده از خودرو‌های غنیمتی با دشمن درگیر شدند
کد خبر: ۱۲۴۱۹۲۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۰۶

خاطراتی از عملیات الی‌بیت‌المقدس از زبان رزمنده حاضر در این عملیات
غروب روز نهم اردیبهشت، آماده عبور از کارون بودیم. فرمانده گروهان ما اعلام کرد با تاریک شدن هوا، نماز مغرب و عشا را می‌خوانیم و حرکت می‌کنیم و تأکید کرد کسی حق ندارد هنگام خواندن نماز، پوتین‌هایش را دربیاورد. 
کد خبر: ۱۲۲۷۹۰۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۱۹

خاطره‌ای از شهید مجید رمضان در گفتگو با همرزم شهید
سطح آب رودخانه بالا آمده بود. احتمال داشت در عبور از رودخانه مشکلاتی پیش بیاید. اما چاره دیگری نداشتیم و از مسیری که همیشه تردد می‌کردیم وارد اروند شدیم. وسط رودخانه که رسیدیم ماشین خاموش شد. فشار و جریان آب لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، تا جایی که آب وارد اتاق تویوتا‌وانت ما شد. با آقا مجید شیشه در ماشین را دادیم پایین و رفتیم روی سقف اتاق وانت نشستیم
کد خبر: ۱۲۲۶۱۰۷   تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۲/۰۸

گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید محسن نوبخت از فرماندهان گردان لشکر ۲۷ 
محسن سه ماه قبل از شهادتش یک عکس برای ما به یادگار گذاشت. رفته بود عکاسی و به عکاس گفته بود این را برای خودم نمی‌خواهم، بعد‌ها می‌آیند و این تصویر را از تو می‌گیرند! بعد از شهادتش برای دریافت عکس به عکاسی مراجعه کردیم. عکاس وقتی شنید برادرم شهید شده است، خیلی تعجب کرد
کد خبر: ۱۲۱۹۵۵۵   تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۲/۱۸

خاطره‌ای از یک جانباز دفاع مقدس
ته دلم هم از جنگ می‌ترسیدم و به نظرم می‌رسید جبهه برای من زیادی ترسناک است! هنوز به آخر سال 59 نرسیده بودیم که یکی از بچه‌های هم‌سن و سال محله سراغم آمد و گفت: «اگر هوس کربلا داری بسم‌الله!» منظورش این بود که به جبهه برویم. جا خوردم. خودم را اهل جنگ نمی‌دیدم
کد خبر: ۹۵۹۵۸۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۴/۰۴

پربحث ترین