کد خبر: 899809
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
يادکردي از شهيد مدافع حرم عباس يعقوبي در گفت‌وگو با پدرش
« اگر مي‌خواهي در حق من دعايي كني فقط براي شهادتم دعاكن.» از افغانستان مهاجرت كرد و به ايران آمد اما وقتي صداي هل من معين امام زمانش را شنيد بارو بنه جهادش را بست و شد مدافع حرم.

صغري خيل فرهنگ
عباس به پدرش گفته بود:« اگر مي‌خواهي در حق من دعايي كني فقط براي شهادتم دعاكن.» از افغانستان مهاجرت كرد و به ايران آمد اما وقتي صداي هل من معين امام زمانش را شنيد بارو بنه جهادش را بست و شد مدافع حرم. دو سالي جهاد و مبارزه و بعد هم شهادت. گويي خدا آمين گوي دعاي شهادت‌طلبانه پدر در حق فرزندش شد. وقتي پيكر عباس آمد، براي خاكسپاري به صحن مطهر امامزاده اسماعيل روستاي زيوان بخش فشافويه حسن آباد منتقل شد و در جوار پنج شهيد مدافع حرم آرام گرفت. براي خدارحيم يعقوبي، صحبت كردن از مدافع حرم خانه‌اش چندان راحت نبود اما با همه دلتنگي و بغض‌هاي ترك‌خورده‌اش با ما همكلام شد تا نمايي از زندگي تا شهادت فرزند شهيدش عباس يعقوبي را برايمان به تصوير بكشد.

خمس فرزندانم
پنج فرزند داشتم، سه پسر و دو دختر. عباس خمس فرزندانم شد. پسرم سال 1394 به ايران آمد تا كار و كاسبي راه بيندازد. در افغانستان كارگري مي‌كرد هر كاري مي‌توانست براي تأمين هزينه‌هاي خانه انجام مي‌داد ؛كشاورزي، دامداري هر كاري كه مي‌توانست. براي همين نتوانست درس بخواند و به مكتب برود. وقتي هم به ايران آمد، كارگر ساده شد. بنايي و ساختمان سازي مي‌كرد.
مدافع حرم شد
زندگي روال عادي خودش را داشت تا اينكه عباس اخباري از حمله تروريست‌ها و تهديدشان نسبت به حريم آل‌الله را شنيد. تصميم گرفت خودش را به جمع مدافعان حرم برساند. از سال 94تا سال 96 يعني زمان شهادتش پنج،شش باري اعزام شد و 27مهرماه 96 درحالي‌كه 27سال داشت به آرزويش رسيد و شهيد مدافع حرم شد.
عاشق شهادت
عباس وقتي ايران بود در منزل خاله‌اش زندگي مي‌كرد. خبر شهادتش را هم به خاله‌اش داده بودند. راستش وقتي يك هفته تلفنش را جواب نداد من خودم حدس زدم كه اتفاقي افتاده است. من راضي بودم به رضاي خدا. بعد هم كه با بستگان تماس گرفتم و آنها گفتند عباس به شهادت رسيده است. خودش هم راضي بود مي‌گفت من بايد بروم. بايد بروم و از اسلام و از حرم بي‌بي دفاع كنم. من مخالف رفتنش نبودم. خودش راضي بود و مي‌گفت پدر و مادر بايد بروم. من عاشق شهادت هستم. من بايد شهيد شوم. وقتي از سوريه به من زنگ مي‌زد و ابراز دلتنگي مي‌كردم مي‌گفت تو پدر من هستي اگر مي‌خواهي در حقم دعاي خيري كني دعاي شهادت كن. من دوست دارم شهيد شوم، اگر شهيد شدم براي من گريه نكنيد. اگر پيكري برايتان آوردند خوشحال باشيد كه من به آرزويم رسيده‌ام و افتخار كنيد در راه دفاع از حرم حضرت زينب (س) به شهادت رسيده‌ام. ما هم حرفي نزديم و گفتيم هر طور دوست داري همانطور رفتار كن.
دل‌هاي بي‌تاب
وقتي هم كه از منطقه تماس مي‌گرفت از حال و هواي آنجا برايمان صحبت مي‌كرد. مي‌گفت همه چيز آرام و خوب است. اينجا اصلاً سخت نمي‌گذرد. نمي‌گذاشت ما متوجه شرايط منطقه شويم. طوري برخورد مي‌كرد كه دل ما بي‌تاب و نگرن اوضاع منطقه يا خودش نشود. اطلاعي از فعاليت‌ها ، مسئوليت‌ها و كارهايي كه به ايشان محول مي‌شد نداشتيم.
ششمين شهيد مدافع حرم امامزاده
بعد از مدت‌ها جهاد و مبارزه بر اثر اصابت موشك كورنت به عباس و 10 نفر ديگر از دوستان و همرزمانش در منطقه ديرالزوربه شهادت رسيدند. 25 دي ماه 96براي شناسايي پيكرش به معراج شهدا رفتيم. مقداري از صورتش مانده بود، اوضاع پيكر عباسم چندان مناسب نبود. تشخيص شهدا به سختي انجام شد. بعد از شناسايي عباسم را در امامزاده اسماعيل(ع) حسن آباد دفن كرديم. عباس ششمين شهيد مدافع حرم آن امامزاده است.
فرزند شايسته
هنوز كوله‌پشتي پسرم در منطقه است و چيزي از وسايلش به دست ما نرسيده است. عباس فرزند شايسته‌اي برايم بود. عصاي دستم و دلسوز خانواده بود. اهل انجام واجبات بود. از غيبت كردن فاصله مي‌گرفت. خوب يادم است يك بار داشتم در مورد كسي حرف مي‌زدم كه به من گفت بابا چرا پشت‌سر مردم صحبت مي‌كني؟ غيبت كار خوبي نيست. هميشه ازمن مي‌خواست براي شهادتش دعا كنم و من هم براي بر آورده شدن آرزوي قلبي‌اش دعا مي‌كردم؛ دعايي كه در ديرالزورمستجاب شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها