کد خبر: 851568
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
گفت‌و‌گوي «جوان» با زهرا رداني، همسر شهيد مدافع حرم مهدي نعیمايي
چه نوعروساني كه بيوه گشتند. چه كودكان معصومي كه يتيم شدند. چه چشماني كه منتظر برادر نشستند. چه پدر و مادراني كه براي به‌سلامت بازگشتن فرزند خود، نذرها كردند. اينها همه براي اين است كه ايران نشود سوريه و عراق...
   صغري خيل فرهنگ
چه نوعروساني كه بيوه گشتند. چه كودكان معصومي كه يتيم شدند. چه چشماني كه منتظر برادر نشستند. چه پدر و مادراني كه براي به‌سلامت بازگشتن فرزند خود، نذرها كردند. اينها همه براي اين است كه ايران نشود سوريه و عراق، ناموسمان به تاراج نرود، دينمان به غارت نرود. كشورمان نشود جولانگاه تروريست‌هاي خارجي و داعشي‌ها، خاكمان نشود پايگاه جنايتكاران غربي. . . آري كساني هستند كه در اوج عشق، از پدر و مادر و زن و فرزند خود بريدند، تا ما در امنيت كامل به سر بريم. در اين مسير همسران رزمندگان نيز دوشادوش آنها حركت كردند و به زعم خود سختي‌هاي بسياري را پشت سر گذاشتند. بانواني چون زهرا رداني، همسر شهيد مهدي نعيمايي كه طي سال‌ها حضور همسرش در جبهه مقاومت اسلامي، او را همراهي كرد و حتي در مقطعي نيز به سوريه جنگزده هجرت كرد. گفت و گوي ما با اين همسر شهيد مدافع حرم را پيش رو داريد.
مسلماً زندگي با يك نظامي سختي‌هاي خودش را دارد، وقتي با شهيد نعيمايي وصلت مي‌كرديد، آمادگي زندگي با يك نظامي را داشتيد؟
پدرم در دوران جنگ تحميلي در جبهه حضور داشت. در خانواده و اقوام جانباز و چند پاسدار داشتيم. بنابراين با فضاي زندگي با يك نظامي تا حدودي آشنايي داشتم. از طرفي موقعي با شهيد ازدواج كردم كه مدت‌ها از اتمام جنگ تحميلي مي‌گذشت. مهدي متولد 1363 بود و پس از گذراندن مقاطع تحصيلي و قبولي در كنكور وارد دانشگاه افسري شد. پاسداري شغل مقدسي است. كسي كه وارد اين شغل مي‌شود بايد با تمام وجود به آن علاقه داشته باشد تا بتواند سختي‌ها و مشكلاتش را به خوبي تحمل كند. عاشق كه باشي همه داشته‌هاي معشوق در نظرت زيبا است. آقا مهدي هميشه مي‌گفت من كارم را خيلي دوست دارم، مهدي عاشق كارش بود و همه سختي و دشواري‌هاي كارش را با جان و دل مي‌پذيرفت. من مي‌دانستم كه با يك نظامي زندگي كردن صبوري خاصي مي‌خواهد اما چون عاشقش بودم به خواسته او احترام مي‌گذاشتم و همراهي‌اش مي‌كردم. به گفته آقا مهدي شما انتخاب شدي كه همسر پاسدار باشيد. نگراني‌ها و استرسم بسيار زياد بود، اما مي‌دانستم كه اين سختي‌ها اجر خودش را دارد.
چطور با هم آشنا شديد؟
قبل از ازدواج خانواده‌هايمان با هم آشنا بودند. ولي رفت و آمدي نداشتيم. برادرم قصد ازدواج داشت و ما مي‌دانستيم كه خانواده نعيمايي دختر خانمي دارند از اين رو براي آشنايي بيشتر برادرم با خواهر شهيد به خانه آنها رفتيم و بعد ماجراي خواستگاري برادرم از خواهر شهيد و متعاقباً عقدشان پيش آمد. بعد از شش ماه آقا مهدي و خانواده به خواستگاري من آمدند. به خواست خدا ما با هم عقد كرديم. بعدها آقا مهدي برايم تعريف كرد پيشتر من از شما خوشم آمده بود و مي‌خواستيم به منزل شما بيايم كه شما زودتر آمديد و خواهرم را براي برادرتان گرفتيد. به همين خاطر من كمي صبر كردم و بعد از شما خواستگاري كردم. مهدي من بسيار متواضع، صبور، توانا، خوش قلب و مهربون و بسيار باهوش بود. من و آقا مهدي هر دو در خانواده‌اي ساده و به دور از تجملات و مادي‌گرايي، معتقد، مذهبي، مقيد به امور مذهبي و ولايي بار آمده بوديم.
چه مدت شريك زندگي شهيد نعيمايي بوديد؟
 ما در تاريخ 8 خرداد 1388 به عقد هم درآمديم. 22 مهرماه 89 هم وارد زندگي مشترك شديم. ما هفت سال و 8 ماه و 21 روز با هم زندگي كرديم. آقا مهدي مي‌گفت اگر بودن‌هاي من را جمع‌بندي كنيد فكر كنم بيشتر از سه سال پيشتان نبودم. الحمدلله زندگي كوتاه ولي پرباري داشتيم. زندگي ما بر مبناي ساده‌زيستي و صداقت و عشق بنا شده بود. به هم سخت نمي‌گرفتيم و هميشه با محبت با هم صحبت مي‌كرديم. ايثار و از خودگذشتگي زيادي در زندگي‌مان به خرج مي‌داديم. هيچ چيز موجب نمي‌شد من و آقا مهدي از هم ناراحت بشويم و اگر ناراحتي كوچكي پيش مي‌آمد، سريع يك زمان گفت و گو معين مي‌كرديم.  اين عشق و صميميت بود كه روز به روز در زندگي‌مان بيشتر مي‌شد. حاصل ازدواج ما دو دختر به نام‌هاي ريحانه خانم 5 ساله و مهرانه خانم 3 ساله است. ان شاءالله ادامه‌دهنده راه پدر باشند.
موقعي كه ايشان عزم رفتن به دفاع از حرم  را كرد، هر دو فرزندتان را داشتيد؟
ريحانه را باردار بودم كه از محل كار آقا مهدي به موبايلش زنگ زدند. گوشي را برداشت و رفت داخل اتاق صحبت كرد. وقتي آمد بيرون كنجكاو شده بودم. پرسيدم چيزي شده؟ كجا مي‌خواهي بروي؟ اول انكار كرد بعد از اصرار من، با خنده گفت جايي نمي‌روم. يك سر مي‌روم سوريه و برمي‌گردم. به خواست خدا آن مرتبه يك نفر ديگر جاي ايشان رفت و رفتن آقا مهدي كنسل شد. قسمت شد براي تولد ريحانه كنارمان بماند. من سپردمش به خدا و از ريحانه خواستم كه بابا را دعا كند و از حضرت زينب(س) خواستم كه به من توان تحمل بدهد. ولي ته دلم مي‌خواست كه براي تولد ريحانه پيشمان باشد و بعد برود. لطف خدا شامل حالمان شد. آقا مهدي زمان تولد دختر دوممان بود و 23 روز بعد از تولد مهرانه اعزام شد.
اين بار براي رفتنش رضايت داشتيد؟
من سعي كردم هيچ وقت گلايه‌اي نداشته باشم. براي آقا مهدي سؤال بود كه چرا من حرفي نمي‌زنم و اعتراضي نمي‌كنم. در جواب گفتم نمي‌خواهم شرمنده حضرت زينب(س) بشوم. نمي‌خواهم روبه‌روي شما بايستم و مانع رفتنت بشوم. مي‌خواهم پشتت باشم و حمايتت كنم و اجر ببرم. مهدي با توجه به شغلش مأموريت‌هاي برون‌مرزي هم داشت ولي مي‌توانست كمتر برود و بيشتر كنارمان باشد، اما خودش را وقف نظام كرده بود و از خدمت دست بر نمي‌داشت.
چند مرتبه اعزام شدند؟
از اوايل جنگ سوريه در منطقه حضور داشتند و تاريخ‌هاي اعزام‌هايشان خيلي زياد است. اواخر هم كه من و ريحانه و مهرانه به سوريه رفتيم تا كنار آقا مهدي باشيم و از دوري‌ها كم كنيم. مواقعي كه ما ايران بوديم، مهدي هر شب تماس مي‌گرفت. خيلي كم پيش مي‌آمد كه تماس نگيرد. به علت مشغله كاري كه داشت گاهي اوقات ساعت 4 يا 5 صبح تماس مي‌گرفت و عذرخواهي مي‌كرد كه دير زنگ زده. مي‌گفت «همين الان رسيدم تا الان كار داشتم. خيلي خسته بودم ولي الان كه صدايت را شنيدم سرحال شدم.» البته زماني كه ما سوريه بوديم اكثر شب‌ها به منزل مي‌آمد ولي دير وقت، كمتر اتفاق مي‌افتاد كه طي روز تماس بگيرد. زماني كه از مأموريت مي‌آمد مدت كمي پيش ما بود. 50 روز مأموريت و دو هفته خانه. سعي مي‌كرديم در اين مدت كوتاه به همه‌مان خوش بگذرد. من از اتفاقات و اوضاع اينجا برايش مي‌گفتم و توقع داشتم ايشان هم از اوضاع آنجا برايم بگويد. مي‌گفت همه چيز خوبه خوب است و با دعاي شما بهتر هم مي‌شود.
شده بود شما را آماده شهادتش كند؟
اوايل از نحوه كار در سوريه و شهادت هيچ صحبتي نمي‌كرد. نمي‌خواست نگران شوم ولي رفته رفته شروع شد؛ از منطقه، از شهادت رفقا، از اجر شهيد و اجر همسر شهيد و خانواده شهيد بودن و. . . برايم مي‌گفت. مهدي مي‌خواست آماده‌ام كند. مي‌گفت خانم من انتخاب شده‌اي كه همسر پاسدار باشي، همسر جانباز كه شده‌اي و احتمالاً همسر شهيد هم بشوي.
آخرين اعزام‌شان كي بود؟
در واقع آخرين وداع ما صبح روز شنبه 23 بهمن ماه سال 1395 بود. همان روز عصرش، ايشان به شهادت رسيد. خدا را شكر مي‌كنم كه تا آخر عمر دنيايي آقا مهدي، كنارش بودم و از اين بابت خوشحالم. هميشه آقامهدي دير به خانه مي‌آمد. روز قبل از شهادتش، جمعه شب بود كه ساعت 10 به خانه آمد. خستگي از چهره‌اش مي‌باريد. به بچه‌ها گفت خسته‌ام و نمي‌توانم با شما بازي كنم. بچه‌ها هم پذيرفتند. بعد از چند دقيقه به آشپزخانه رفتم. از آنجا بچه‌ها را نمي‌ديدم، ولي صداي بلند خنده‌شان را مي‌شنيدم. خودم را رساندم پيششان ديدم بابايشان با تمام خستگي‌اي كه داشت، دلش طاقت نياورده و همبازي‌شان شده است. يعني آخرين بازي بچه‌ها با بابا مهدي‌شان بود. فردايش رفت و به شهادت رسيد.
از لحظه عروجشان چه شنيده‌ايد؟
مهدي روز شنبه 23 بهمن ماه 1395 مصادف با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) به شهادت رسيد. ايشان به همراه دو نفر از همكارانشان با ماشين به سمت منطقه رفته بودند. آقامهدي جلو، يك نفر پشت فرمان و ديگري عقب نشسته بود كه انفجار از سمت آقا مهدي اتفاق مي‌افتد. ايشان شهيد مي‌شود و دو نفر ديگر به شدت مجروح مي‌شوند. موج انفجار آن قدر شديد و سنگين بود كه ماشين را پرتاب مي‌كند. دفعه قبل دقيقاً  دو سال پيش هم نظير همين اتفاق مي‌افتد كه باعث مجروحيت آقا مهدي شده بود.
خبر شهادت ايشان را چطور متوجه شديد؟
خبر شهادت را كسي نداد قلبم به من گفت و با اتفاق‌هايي كه آن روز دور و برم افتاد، از تماس همكار ايشان كه گفت امشب آقا مهدي منزل نمي‌آيند متوجه شدم و گفتم چرا با خودم تماس نگرفت. گفت با من هم تماس نگرفت از طريق بيسيم خبر داد و حرف‌هاي ريحانه و مهرانه كه مي‌گفتند: مامان چرا نگراني؟ ما ديگه بابا نداريم!؟ بارها شهادتش بر من گواه شده بود، چند بار هم خواب شهادت همسرم را ديده بودم. مي‌دانستم خدا مي‌خواهد من را نسبت به اين موضوع مطلع و آگاه كند. مراسم خيلي باشكوهي برگزار شد و الحمدلله در شأن ايشان بود، درحقيقت شهيد فقط براي ما نيست متعلق به اين كشور به اسلام و اين مرز و بوم است.
ايشان سفارش يا وصيت خاصي نداشتند؟ چه برنامه‌اي براي بچه‌ها داريد؟
از آقا مهدي فعلاً وصيتنامه‌اي به دست ما نرسيده است. اما طبق وصيت شفاهي‌اش از من خواست كه در امامزاده محمد كرج بين شهداي دفاع مقدس دفن بشوند. من گفتم: چرا شهداي دفاع مقدس؟ گفت: همه شهداي مدافع از دوستانم هستند هميشه با آنها بوده‌ام اين بار مي‌خواهم در كنار شهيدان جنگ تحميلي دفن بشوم.
 براي دخترها و يادگارهاي مهدي از خدا مي‌خواهم كه كمكم كنند مثل هميشه. از آقا مهدي هم مي‌خواهم كمكم كند تا بتوانم بچه‌ها را آن طوري كه دوست دارد و در شأن پدرشان است تربيت كنم. وقتي مي‌روم مزار مي‌گويم من تنهايي نمي‌توانم بزرگشان كنم كنارم باش مثل قبل دوتايي با هم دخترهايمان را بزرگ كنيم. مهدي هم دركنار من بودنش را ثابت كرده است.
قطعاً شما هم حرف و كنايه‌هاي ديگران را درباره مدافعان حرم و حقوق‌هاي نجومي‌شان شنيده‌ايد؟
امان از حرف‌هايي كه در حيات و مماتشان شنيده‌ايم. شهدا تا زماني كه زنده بودند و در حال دفاع از حرم، حرف‌هاي بسيار آزار دهنده پشتشان بود. من هميشه از همسرم و هدفش دفاع مي‌كردم و هرگز ساكت نمي‌ماندم و حالا كه شهيد شده‌اند باز هم دست برنمي‌دارند. حرف‌ها و توهين‌ها را به خانواده‌هاي شهدا به حد اعلاي خود رسانده‌اند. درك و فهم بسيار بسيار پاييني دارند كه نمي‌دانند اين آسايش و امنيت را مديون چه كساني هستند؟ روز عرفه در حرم حضرت رقيه(س) نشسته بوديم كه مداح حين مداحي گفت خيلي‌ها پشت سر مدافعان حرم حرف‌هايي مي‌زنند كه اينها براي پول مي‌روند و. . . فقط بايد گفت لعنت به آنها. به نظر من همين براي اين دنيا و آن دنيايشان كافي است. من اگر بار‌ها و بارها مهدي زنده شود و بخواهد دوباره راهي شود رضايت مي‌دهم چراكه با خدا معامله كردم. يك بار خانمي پرسيد: راضي بودي همسرت برود؟ گفتم: نه تنها راضي بودم برود بلكه خودم هم با ايشان همراه شدم.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
Amir Lashgar vijheh 25 karbala
|
Germany
|
۱۵:۱۷ - ۱۳۹۶/۰۳/۱۰
0
0
ریحانه جان و مهرانه جان
پدرتان رفت تا بمانند آن پست فطرتانی که برای سیاه کردن عظمت راه حق دست و پاهای آخرشان را بزنند و خوار تر از گذشته چهره پلیدشان نمایان شود، من و تمام دوستای بابا مهدی بهتون قول میدیم تک تک این دشمنان خدا رو بفرستیم جهنم تا اونجا مقام بالای بابا مهدی که توی بهشت و کنار خدای بزرگ و امام حسین (ع) خوشحال و سرافرازه نشسته, ببینند و تا قیامت بسوزند و عذاب بکشند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها