
صغري خيل فرهنگ
زندگي بعضي از آدمها پر از اتفاقات عجيب و نادر است، پر از جهد و جهاد و تلاش در راه خدا. شهيد سليم سالاري با نام جهادي «امير افتخاري» از همين آدمهاست؛ يك تبعه افغانستاني كه مدتي با خانوادهاش در عراق زندگي ميكنند و به دليل فعاليتهاي سياسيشان توسط بعثيها به ايران تبعيد ميشوند. سليم سال بعد از حضور در ايران در جبهههاي جنگ عليه همين بعثيها شركت ميكند و به مقام جانبازي نيز نائل ميآيد. او هيچ وقت رخ رزم خود را كنار نميگذارد و در اتفاقات ديگري چون جنگ در بوسني و. . . نيز تلاش ميكند تا اعزام شود. هرچند موفق نميشود، اما نهايتا در موسوم دفاع از حريم اهل بيت باز اسلحه به دست ميگيرد و اين بار با نام يك رزمنده فاطمي به شهادت ميرسد. ماحصل همكلامي ما با زهرا اميني همسر شهيد مدافع حرم سليم سالاري را پيش رو داريد.
خانم اميني كمي از خانواده شهيد برايمان بگوييد. چه عاملي باعث تبعيدشان از نجف به ايران شد؟من و سليم در خانوادهاي بسيار مذهبي و در جمعي روحاني تربيت شديم و پرورش يافتيم. خانواده ما براي تحصيل دروس حوزوي به نجف اشرف مهاجرت كرده بودند. اما ما در سال 1355 اواخر حكومت شاهنشايي به ايران مهاجرت كرديم و خانواده همسرم نيز با توجه به آزار و اذيت رژيم بعث در سال 1358 قبل از جنگ تحميلي مجبور به مهاجرت به ايران شدند. خانواده ايشان با توجه به روشنگري و فعاليتهاي سياسيشان بارها مورد شكنجه و حتي حبس قرار گرفته بودند. از اين رو به ايران آمدند تا در امنيت باشند.
گويا همسرتان در دوران دفاع مقدس حضور داشته است؟بله، همسرم متولد 1345بود. وقتي به ايران آمد با وجود سن و سال كمش راهي دفاع از اسلام و جبهههاي جنگ تحميلي شد. آن زمان 16سال داشت. سه سال در كارزار جنگيد و بيهيچ توقعي در جبههها حضور يافت تا در نهايت با افتخار به درجه جانبازي رسيد. اميرافتخاري نام جهادي همسرم در روزهاي جهادش در دفاع مقدس بود. بعد از آن در جبهه فرهنگي و همراه ستاد پشتيباني و نيروهاي بسيج همسنگر شد. من از بسياري از فعاليتهاي ايشان در دوران جنگ و پس از آن بياطلاع هستم چرا كه اين حضور مربوط به قبل از ازدواج ما بود. البته از آنجايي كه در زمان حضور ايشان در جنگ هنوز لشكر بدر تشكيل نشده بود، همسرم با حزب دعوه عراق همكاري داشت كه متشكل از نيروهاي عراقي ضد رژيم بعث بودند. نيروهاي اين حزب زير نظر سپاه پاسداران فعاليت ميكردند.
اولين آشنايي شما و شهيد چطور رقم خورد؟دايي من و برادرم با ايشان ارتباط دوستانه داشتند و با توجه به شناختي كه بين خانوادهها وجود داشت، به خواستگاري من آمدند. آن زمان ايشان سرپرست فني كارخانه بود. من و همسرم در 26 دي ماه سال 1373 با هم ازدواج كرديم.
خانم اميني ميدانستيد با كسي زندگي ميكنيد كه يك رزمنده خستگيناپذير است؟بله ميدانستم. وقتي با هم صحبت كرديم يك پيشزمينهاي از فعاليتها و مجاهدتهاي ايشان داشتم. ميدانستم همسرم يك فعال انقلابي و يك مجاهد خستگيناپذير است كه در سال 1372براي اعزام و شركت در جنگ بوسني و كمك به مسلمانان بوسني هم ثبت نام كرد اما موفق به اعزام نشد. بهرغم اينكه سال ازدواج ما خبري از جنگ و جبهه نبود اما من ميدانستم كه با يك انساني كه دائم در تب وتاب جهاد است همراه ميشوم. انديشه و تفكرات خود من هم چندان از اين فضاها دور نبود.
از ايشان فرزندي هم داريد؟حاصل زندگي 21ساله من با همسرم سه فرزند به نامهاي شهابالدين سالاري متولد 1388، دخترم ليلا متولد 1375و سلما متولد 1378است.
اولين باري كه حرف از رفتن و دفاع از حرم شدن به ميان آمد چه عكسالعملي داشتيد؟من دورادور با توجه به كنجكاويها و پيگيريهاي همسرم متوجه اوضاع منطقه شده بودم. سليم هميشه اخبار را پيگيري ميكرد و به مباحث مربوط به داعش و تروريستها توجه نشان ميداد. عجيب پيگير مسائل منطقه و اخبار بود. وقتي خبر تهديدها را مي شنيد بيقرار رفتن ميشد. وقتي از حال و هوايش هم ميپرسيدم ريز به ريز جزئيات را در منطقه برايم شرح ميداد. اما من اصلاً فكرش را هم نميكردم كه بخواهد برود.
ابتدا مخالفت كردم و گفتم از كجا معلوم است كه اين جنگ بحق باشد. ايشان به من گفتند كه تروريستها تا 700متري حرم رسيده بودند اگر رزمندگان مدافع حرم نبودند خدا ميداند چه اتفاقي براي حرم ميافتاد. خوب به ياد دارم خبر هتك حرمت به مزار حجر بن عدي او را بسيار ناراحت كرده بود. اما من تمام تلاش خود را ميكردم تا ذهنش را از وقايع دور نگه دارم. وقتي پاي تلويزيون مينشست و اخبار را رصد ميكرد كانال تلويزيون را عوض ميكردم.
نهايتاً چطور راهي شد؟هميشه با خودم ميگفتم كسي كه سالها پيش در جهاد بوده و طعم مجاهدت در راه اسلام را خريده و جانباز شده است، باز هم حس جهاد و مدافع شدن در وجودش بيدار خواهد شد و راهياش ميكند. بنابراين خيلي هراس داشتم. اما سليم با اراده خالصي كه در وجودش داشت ابتدا در مورد شبهات موجود در حقانيت اين جنگ تحقيق كرد. آن زمان مثل امروز نبود كه مردم در جريان امور قرار بگيرند و لزوم حضور در جبهه مقاومت اسلامي برايشان تبيين شده باشد. البته امروز هم با حرفها و حديث و كنايههايشان دلها را به درد ميآورند اما آن زمان شرايط سختتر بود. به هرحال ايشان بعد از تفحص و تحقيق عزم خودش را جزم كرد. برايش مهم بود كه در كدام جبهه قدم ميگذارد.
من مخالفت كردم و راضي نبودم. شرايط زندگيمان يكي از دلايلش بود. گفتم بروي، من با سه بچه قد و نيمقد چه كنم؟ ما خودمان مهاجريم و شما دوباره ميخواهي مهاجرت كني براي جنگ؟ اما سليم با آرامش خاصي گفت: خب من نروم آن ديگري هم نرود، آن يكي هم نميرود. پس چه كسي قرار است رزمنده اين جبهه باشد و از اسلام دفاع كند. آنقدر گفت كه من هم راضي شدم به رفتنش.
چند بار اعزام شدند؟سليم چهار مرتبه به منطقه اعزام شد و آخرين بار كه ميخواست برود من معترض شدم و گفتم تو بارها رفتهاي بمان. گفت اين آخرين مرتبه است. گويي خودش ميدانست كه اين رفتن را ديگر بازگشتي نيست. در مراحل قبل بارها مجروح شده بود و بعد از درمان و بهبودي مجدداً اعزام ميشد.
آخرين اعزامش مربوط ميشد به عيد سال 1394. بعد از سيزده بدر حال و هوايش عجيب شده بود. چندروزي در گوش بچهها زمزمه ميكرد براي رفتن اما بعد خودش علني گفت كه بروم و من گفتم نه اما قول داد كه مرتبه آخرش باشد و رفت. در نهايت جانباز سالهاي دفاع مقدس در 31 فروردين ماه سال 1394در عمليات بصر الحرير به آرزوي هميشگياش كه شهادت در راه اسلام بود دست يافت.
شنيدهايم كه شهيد سالاري مدتي مفقودالاثر بودند؟
بله، همسرم 10 ماه تمام مفقودالاثر بود و در اين 10 ماه شنيدن خبرهاي ضد و نقيض كه گاهي خبر از اسارت، مجروحيت و شهادتش ميداد ما را نگران و ناراحت ميكرد. يك بار گفتند اسير شده يك بار گفتند شهيد است و پيكر جايي است كه نميتوانيم برگردانيم و. . . حرفها و احاديثي كه ذهنمان را درگير خودش ميكرد. با هر بار شنيدن صداي تلفن ما ميمرديم و زنده ميشديم. بعد از 10 ماه از ما آزمايش دي اناي گرفتند و گفتند بعد از انجام مبادله با طرف تروريستي توانستهاند پيكر شهدا را برگردانند. بعد از اعلام نتيجه آزمايش رابط سپاه به ما خبر داد كه پيكر همسرم شناسايي شده است. 18 دي ماه 1394 بود كه پيكر همسرم در نهايت بعد از 10ماه به آغوش گرم خانوادهاش بازگشت.
10 ماه از حال ايشان بياطلاع بوديد. قطعاً شرايط سختي را سپري كرديد. بله دقيقاً، شرايط خيلي سختي بود اما به نظرم آن روزها و آن شرايط به خواست خدا بود. ميدانستم كه هيچ كار خدا بيحكمت نيست. آنقدر من و بچهها به شهيد وابسته بوديم كه اگر يكباره خبر شهادتش را ميشنيديم قطعاً از پاي در ميآمديم اما همين انتظار 10ماهه و شنيدن خبر اسارت و جانبازي يا شهادتش گويي ما را براي شنيدن خبر شهادتش آماده كرد.
خانم اميني به عنوان يكي از خانواده شهداي مدافع حرم قاعدتاً طعم تلخ حرفها و كنايههاي افراد ناآگاه را چشيدهايد؟ما خانواده شهداي مدافع حرم فاطميون از اين حرفها بسيار شنيدهايم. اما همه اين صحبتها را از ياد ميبريم. گاهي وقتها ابتدا خودم را معرفي نميكنم كه همسر شهيد مدافع حرم هستم. اما در مورد اين مباحث هر كسي ديد و نظر خودش را دارد. نظري كه اميدوارم با آگاهي و درايت همراه باشد. هر كسي از ظن خود حرف ميزند و اميدوارم همه آنها از روي اعتقاداتشان باشد. بسياري از بستگان جريان رفتن ايشان را به سوريه نميدانستند و بعد هم كه خبر شهادت ايشان را شنيدند، بسيار شوكه شدند و دائم ميپرسيدند چطور شد كه سليم بچههايش را با وجود اين همه وابستگي و تعلق خاطر رها كرد و رفت. فاميلهاي خودش وقتي فهميدن تعجب ميكردند كه چطور امير با اين وابستگي به زن و فرزندانش، بچهها را رها كرده و از زنش دل كنده و رفته است.
مراسم شهيد بعد از بازگشت پيكرش برگزار شد؟وقتي پيكر همسرم شناسايي شد، مراسم خيلي خوب و با شكوهي براي ايشان برگزار شد. با اينكه اطلاعرساني چنداني هم براي مراسم ايشان نشده بود اما مردم شهيدپرور با حضورشان ما را بهتزده كرده بودند و من نميدانستم همسرم آنقدر شناخته شده باشد. در حقيقت برگزاركننده اصلي مراسم خود مردم بودند. همسرم در جوار همرزمان شهيدش در بهشت معصومه (س) آرام گرفت.
بچهها و يادگاران شهيد اين روزها را چگونه ميگذرانند. چه برنامهاي براي آنها داريد؟يك وقتهايي ميشود كه بچهها من را دلداري ميدهند. از بچهها خواستهام كه درسشان را بخوانند و ادامهدهنده راه پدر شهيدشان باشند. بعد از شهادت سليم ما سعادت داشتيم تا به زيارت عمه سادات برويم. وقتي كه وارد حرم بيبي شدم، بسيار افتخار كردم. آنقدر اين سفر روحاني و معنوي بود كه اصلاً تصورش را هم نميكردم براي من و بچهها آنقدر مفيد باشد. آنجا كه ميروي گويي حادثه كربلا و عاشورا برايت مرور ميشود. غربت شهدا را حس ميكني و به تنها چيزي كه ميانديشي لزوم حضور رزمندگان مدافع حرم است. امروز هزاران نفر از اتباع افغانستاني به عنوان رزمنده و مدافع در جبهههاي حق عليه باطل ميجنگند. درك آنها از غربت حضرت زينب(س) دليلي بر اين شد تا راهي شوند و به جبهه مقاومت اسلامي بپيوندند. مهماناني كه حق صاحبخانه را به خوبي ادا كردند. حالا ديگر عشق به اهل بيت (ع) و بيبي زينب(س)، ما را به مبدأ مشتركي رسانده است كه ديگر حس نميكنيم آنها از ما بيگانهاند. لشكر فاطميون را جهاديترين نيروهاي رزمنده حاضر در ميدان رزم مينامند كه جان خودشان را در راه دفاع از كشور، ملت، دين و انقلاب اسلامي فدا كردند.