کد خبر: 626516
تاریخ انتشار: ۲۷ آذر ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۴
«عبدالحسين شاهين» در گفت‌وگو با «جوان» خاطرات 5 سال آزادگي را مرور مي‌كند
برگزاري مراسم عزاداري براي رزمندگان در دوران اسارت حال و هواي خاص خود را داشت. هنگامي كه به خاطرات ماندگار بيشتر آزادگان رجوع مي‌كنيم آنها با شور و اشتياق خاصي از ماه محرمي كه در زمان اسارت داشتند حرف مي‌زدند.
احمد محمدتبريزي
«عبدالحسين شاهين» از رزمندگان دفاع مقدس است كه در عمليات عاشوراي2 توسط نيروهاي عراقي اسير شد و پنج سال اسارت و دوري از خانه و خانواده را تحمل كرد.‌ او كه اهل جنوب كشور و شهر آبادان است در اولين روزهاي انقلاب به خدمت سپاه در آمد و در سال 64 و در روزهاي محرم همراه 71 نفر ديگر اسير شد. شاهين در گفت‌وگو با «جوان» خاطرات خود از دوران اسارات را كه بخشي از آن به عزاداري رزمندگان در روزهاي محرم مربوط مي‌شود روايت مي‌كند.
 
در چه عمليات‌هايي حضور داشتيد و در كدام عمليات به اسارت نيروهاي عراقي در آمديد؟
بنده در بيشتر عمليات‌هاي سرنوشت ساز سپاه تا سال 64 كه اسير شدم، حضور داشتم. در عمليات‌هايي چون شكست حصر آبادان، طريق‌القدس، فتح‌المبين، بيت‌المقدس، بدر و خيبر حاضر بودم. بعد از عمليات بدر ايران طرحي را به نام «دفاع متحرك» ريخت. فرماندهان سپاه به اين نتيجه رسيده بودند كه از اين طريق وارد شوند و عمل كنند. به اين ترتيب من در عاشوراي 2 و در منطقه چنگوله اسير شدم.
 
شب هنگام در حال پيشروي بوديم. چند ارتفاع بود كه بايد گرفته مي‌شد. ما اهدافمان را گرفتيم ولي متأسفانه جناحين‌مان در رسيدن به اهداف موفق نبودند. دو جناح ما را گروهاني از تيپ خودمان و گرداني از لشكر 17 علي بن ابيطالب كه بچه‌هاي استان قم بودند تشكيل مي‌دادند. به دليل ناموفق بودن جناحين در پيشروي ما دور خورديم و محاصره شديم. ما تا نزديكي‌هاي ظهر مقاومت كرديم ولي بعد از آن ديگر محاصره كامل شديم و به اسارت دشمن درآمديم. ما را به عقبه در سپاه چهارم عراق بردند، از آنجا هم به سمت بغداد و استخبارات و بعد هم به اردوگاه‌هاي ديگر بردند. كساني را كه در خطوط مياني جنگ بودند به بغداد مي‌بردند. دو روز در سازمان امنيت بغداد بوديم و از آنجا به دژبان مركز و بعد از آن به كمپ‌هاي نگهداري اسيران رفتيم.
لحظه‌اي كه اسير شديد، چه احساسي داشتيد؟ آيا اين موضوع برايتان قابل هضم بود؟
زماني كه اسلحه‌هايمان را روي زمين گذاشتيم غم وجودمان را فرا گرفته بود. چاره ديگري هم نداشتيم. من آن زمان فرمانده گروهان بودم و بچه‌هاي كم‌سن و سال زيادي همراهمان بودند. آنها كمي جا خورده بودند. متوجه شده بوديم كه ديگر اينجا جاي مقاومت نيست. موقعيتمان مثل گودالي بود كه عراقي‌ها ارتفاعات اطراف‌مان را گرفته بودند و يك ساعت پرچم سفيد تكان مي‌دادند
كه بياييد و تسليم شويد. وضعيت به گونه‌اي بود كه راه ديگري نداشتيم و در محاصره كامل بوديم.
آن لحظه تعداد نيروهاي شما و عراقي‌ها چند نفر بود؟
تعداد دقيق نفرات خاطرم نيست. اما مي‌دانم وقتي با تعدادي از بچه‌هاي لشكر علي بن ابيطالب اسير شديم دقيقاً 72 نفر بوديم. زمان هم ماه محرم بود و تعداد نفراتمان با ماه محرم مناسبتي پيدا كرده بود. جمعيت آنها خيلي زياد بود و ‌ ما را تك كرده بودند. ما ارتفاعات را گرفته بوديم ولي وقتي ديديم در جناحين‌مان نيروهاي خودي نيستند به محاصره در آمديم.
صبح اول وقت بود و هوا هنوز روشن نشده بود. با بيسيم اعلام كرديم خيلي از بغل تيراندازي مي‌شود و جواب گرفتيم كه اين طبيعي است، چون هوا تاريك است بچه‌هاي خودمان در حال پوشش دادن هستند و شما را نمي‌بينند ولي وقتي هوا روشن شد ديديم در ارتفاعاتي كه پشت سرمان قرار دارد پرچم عراق را نصب كرده‌اند. دشمن از پشت راهمان را بست و از جلو هم فشار وارد كرد و مجبور شديم به پايين ارتفاعات برگرديم. ديگر موقعيت‌مان مثل گودالي شده بود كه اطراف‌مان به محاصره درآمده بود.
و بعد از آن ديگر دوران اسارت شروع شد؟
من پنج سال و يك ماه اسير بودم و در اين مدت، پنج اردوگاه عراق را رفتم و ديدم. هر اردوگاهي در روزهاي محرم حال و هواي خودش را داشت. خاطره‌اي كه خيلي پررنگ در ذهنم مانده مربوط به آمپول‌هايي است كه در محرم به ما مي‌زدند. اين آمپول‌ها كه به «واكسن ضدعاشورا» معروف شده بود را دو روز قبل از روز تاسوعا و عاشورا به ما مي‌زدند. وقتي اين آمپول را به آزاده‌ها مي‌زدند بدنشان ضعيف مي‌شد و تب شديد، حالت تهوع و بدن درد وحشتناك پيدا مي‌كردند. حال بعضي از بچه‌ها به قدري بد مي‌شد كه عراقي‌ها مجبور مي‌شدند به بچه‌ها قرص بدهند. مي‌گفتند اگر حالتان خيلي بد شد اين قرص‌ها را بخوريد. افسر اردوگاه كنار كساني كه آمپول‌ها را مي‌زدند مي‌ايستاد و روي كساني كه حساسيت بيشتري داشت تأكيد مي‌كرد كه آمپول را حتماً بزنند يا دوز آن را بيشتر كنند. قاعده خاصي براي زدن آمپول نداشتند. اگر به كسي يك سي سي مي‌زدند ممكن بود به نفر بعدي سه سي سي بزنند.
مراسم عزاداري در اردوگاه‌ها چگونه برگزار مي‌شد؟
برگزاري مراسم محرم به جو اردوگاه بستگي داشت. مثلاً وقتي در كمپ9 بودم به دليل جو خيلي سنگين و خفقاني كه وجود داشت گفتيم در اردوگاه عزاداري نمي‌كنيم چون ممكن بود عراقي‌ها جان بچه‌ها را بگيرند. به صورت علني عزاداري نمي‌كرديم و بين خودمان قرار مي‌گذاشتيم كه كسي شوخي و خنده نكند. وقتي به آسايشگاه مي‌آمديم بعد از نماز مغرب و عشا و در سكوت كامل تكيه به ديوار مي‌زديم و هيچ حرفي بين بچه‌ها ردوبدل نمي‌شد.
اما عزاداري در اردوگاه كمپ7 خيلي به فضاي عاشورا مي‌خورد. در سال67 كه آتش‌‌بس پذيرفته شد ما در كمپ7 بوديم. بچه‌هايي كه كارهاي فرهنگي اردوگاه را انجام مي‌دادند هماهنگي‌هاي لازم را انجام داده بودند كه از اول محرم مي‌خواهيم عزاداري بر پا كنيم. از ساعت 9 تا10 شب عزاداري را شروع مي‌كرديم. اين قرار بين همه آسايشگاه گذاشته شده بود و گفته بوديم حتي اگر عراقي‌ها هم در اين زمان آمدند مراسم عزاداري را قطع نكنيم.
در اردوگاه‌هاي ديگر چند نفر را با آينه مراقب مي‌گذاشتيم و تا مأموران عراقي مي‌آمدند مراسم را قطع مي‌كرديم اما آن سال گفته بوديم مراسم را قطع نمي‌كنيم و همه اين را با هم مي‌خوانديم: «قال رسول الله نور عيني، حسين مني انا من حسيني» تا اگر عراقي‌ها آمدند روي فرد خاصي حساس نشوند. همين هم شد. 9 شب به همين شيوه سپري شد تا به شب دهم رسيد. شب دهم خودم دلشوره عجيبي داشتم. به يكي از دوستان از احساسم گفتم كه او هم گفت امشب شب شهادت امام حسين‌(ع) است و طبيعي است. عزاداري را ساعت 9 شب شروع كرديم و ساعت هنوز به 10 نرسيده بود كه سوت اردوگاه را به صدا در آوردند. مي‌دانستيم وقتي سوت اردوگاه زده مي‌شود يعني مي‌خواهند آماري بگيرند و تعدادي را بيرون بياورند.
 
حدود 40 سرباز همراه فرمانده اردوگاه داخل شدند و يكراست به آسايشگاه ما كه در طبقه دوم اردوگاه بود آمدند. درِ آسايشگاه را باز كردند و فرمانده گفت ديگر رحم و مروت تمام است. گفت اسم هر كسي را كه مي‌خوانم بيرون بيايد. اتفاقا اولين اسم، نام من بود و نفرات بعدي آقايان مسكار، البرزي، فنوحي و دشتي بودند. ما پنج نفر را بيرون كشيدند و بقيه سربازان داخل آسايشگاه شدند. صداي ضرب و شتم بچه‌ها شنيده مي‌شد و فقط فرياد «ياحسين» بچه‌ها را مي‌شنيديم. ما ديگر حساب كار خود را كرده بوديم. ما را در راهروي اردوگاه روي زمين خواباندند و با پوتين روي سرمان فشار ‌آوردند.
 
چون سرهايمان روي زمين بود فرمانده اردوگاه چهره‌مان را نمي‌ديد. گفت شاهين كجاست؟ سرم را بلند كردم و او با زبان عربي شروع به فحاشي كرد. چشمانش قرمز بود و دهانش بوي الكل مي‌داد. معلوم بود حال طبيعي ندارد. شروع به كتك زدن من كرد و خون از سروصورتم بيرون زده بود. بعد از مدتي گيج شدم و به زمين خوردم. بچه‌ها ميله‌اي را در اردوگاه درست كرده بودند كه جاكفشي‌مان بود. ميله را بلند كرد و با آن ميله به جان‌مان افتاد. چند ضربه كه زد ديگر دستم بي‌حس شده بود و نمي‌توانستم جلوي ضرب ضربات را با دستم بگيرم. ضربه بعدي را به وسط سرم زد و خون از سرم فواره زد. قصد داشت ضربه بعدي را بزند كه درجه‌داري به نام ساعد اجازه اين كار را به او نداد. فهميده بود چون حال طبيعي ندارد ما را خواهد كشت. فرد عراقي ضارب حواسش به كاري كه مي‌كرد نبود. فرمانده اردوگاه به بقيه سربازان دستور زدن ما را داد. آنها هم به جانمان افتادند و در شب عاشورا صحنه دلخراشي به وجود آوردند. بعد از آن ما را به سلول بردند. هر بار از سلول‌ها چند نفر را بيرون مي‌آوردند و مي‌زدند. مساحت سلول‌ها5/2×5/2 بود و آن شب 43 نفر از بچه‌ها را بيرون آوردند و تنبيه كردند. بقيه هم در آسايشگاه كتك خوردند.
 
يزيديان زمان ما واقعاً همين‌ها بودند. سطل‌هاي ادرار را روي سر بچه‌ها خالي كرده بودند. به دليل نداشتن آب لوله‌كشي در اردوگاه سطل‌هاي آب را هم روي سرمان ريختند. 24 ساعت بچه‌ها را در اردوگاه حبس كردند و بعد از آن واقعه 22 روز 43 نفر را در سلول‌‌هايي حبس كردند كه پس از مدتي ديدند بچه‌ها با اين وضعيت خفه مي‌شوند كه هر سلول را به 10، 12 نفر تقسيم كردند.
بعد از 50 روز از اين واقعه زماني كه صليب سرخ آمد هنوز وضعيت جسمي بعضي بچه‌ها بهبود نيافته بود. آثار زخم، كبودي و خونمردگي در بدن بچه‌ها وجود داشت. صليب سرخ تعجب كرده بود و مي‌گفت مدت‌هاست آثار ضرب و جرح به اين شدت را در اردوگاه‌هاي عراق نديده بوديم. اين را گزارش كردند و بعد از آن هيئت‌هاي ديگري هم آمدند و وضعيت‌مان را ديدند.
 
عكس‌العمل آزادگان به آن اتفاقات و برخوردها چه بود؟
بچه‌ها مي‌گفتند حالت خوشي دارد و الان تمام شرايط استجابت دعا مهيا شده است. مي‌گفتند هم عزادار امام حسينيم هم اسير راه او هستيم و بدن‌هايمان در اين راه زخمي شده است.
عراقي‌ها چرا آنقدر روي برگزاري مراسم عاشورا حساس بودند؟
به قول حضرت امام آنها از عاشورا ضربه خورده بودند. كساني كه در اردوگاه بودند بيشتر بعثي بودند. افرادي بودند كه اقوام نزديك و درجه يكشان در جنگ كشته شده و فرصتي به آنها داده بودند كه در خط مقدم شركت نكنند و در اردوگاه‌ها از اسيران نگهداري كنند. اينها پدر يا برادر خود را در جنگ از دست داده بودند و بعثي نيز بودند. اين دو عامل باعث مي‌شد كه خيلي روي ايراني‌ها حساس شوند. خودشان مي‌گفتند چند سال پيش مردم خودمان در كربلا قصد عزاداري داشتند و ما نگذاشتيم حالا شما كه اسير هستيد مي‌خواهيد در كشور ما عزاداري كنيد. زيارت عاشورا خواندن در اردوگاه ممنوع بود. روي مسائل اعتقادي ما خيلي حساس بودند. نقطه قوت ما هم همين اعتقادات ديني‌مان بود و آنها مي‌خواستند همين را از ما بگيرند.
چهره‌هاي شاخص در اردوگاه‌ها چه كساني بودند؟
من يك‌سالي با حاج آقا ابوترابي در يك اردوگاه بودم. همچنين محمد دهقان و حاج‌آقا نري‌ميسا كه از روحانيون بودند در اردوگاه‌ها حضور داشتند.
از حاج آقا ابوترابي خاطره‌اي داريد؟
از حاج‌آقا ابوترابي خاطره زياد است ولي موضوعي كه آن زمان با حاج آقا مطرح مي‌شد اين بود كه در بعضي مواقع با حاج‌آقا اتفاق نظر نداشتيم. حاج آقا ترابي منشي داشت كه احترام زيادي به عراقي‌ها مي‌گذاشت. ايشان اعتقاد داشت كه من مي‌خواهم عراقي‌ها را متحول كنم و نبايد بگذارم آسيبي به بچه‌هاي خودي برسد. در صورتي كه ما اعتقاد داشتيم بايد جلوي عراقي‌ها ايستاد و مقاومت كرد. به هر حال ايشان نظرات خود را داشتند و در خيلي از مواقع هم موفق بودند. خدا رحمتشان كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار