کد خبر: 826233
تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - ۲۱:۲۵
گفت‌وگوي «جوان» با «نيره سادات بلوري» همسر شهيد محمدحسين بشيري يازدهمين شهيد مدافع حرم استان همدان
نيره سادات بلوري متولد همدان است. از يك خانواده انقلابي و متدين. خانواده‌اي كه در انقلاب و دفاع مقدس مجاهدت‌هاي اهل خانه‌اش زبانزد بود و امروز نيز با اهداي يك شهيد مدافع، نشان مي‌دهند كه مسير جهاد را پاياني نيست. ...
صغري خيل فرهنگ
وقتي با نيره سادات بلوري همسر شهيد مدافع حرم محمدحسين بشيري همصحبت مي‌شوم ناخودآگاه ياد دوران دفاع مقدس و نقشي مي‌افتم كه زنان مجاهد و انقلابي‌اش برعهده داشتند. نيره سادات بلوري متولد همدان است. از يك خانواده انقلابي و متدين. خانواده‌اي كه در انقلاب و دفاع مقدس مجاهدت‌هاي اهل خانه‌اش زبانزد بود و امروز نيز با اهداي يك شهيد مدافع، نشان مي‌دهند كه مسير جهاد را پاياني نيست. خانم بلوري خواهر يك شهيد و دوجانباز جنگ تحميلي نيز است و اين روزها با دلتنگي‌هاي عليرضا بشيري فرزند هشت ساله‌اش روزهاي خود را سپري مي‌كند. آنچه در پي مي‌آيد گفت و گوي ما با وي در خصوص همسر شهيدش محمدحسين بشيري است كه پيش رو داريد.

گويا خانواده شما از جمله خانواده‌هاي انقلابي محل زندگي‌تان بوده‌اند؟
بله، ما ابتدا در يكي از شهرهاي همدان زندگي مي‌كرديم كه به خاطر فعاليت‌هاي انقلابي مادر و پدر و برادرهايم و تحت تعقيب بودنشان مجبور به مهاجرت به شهر همدان مي‌شويم. البته من زمان انقلاب هنوز به دنيا نيامده بودم. به هرحال بعد كه ساكن همدان شديم، آشنايي من و محمدحسين در همين شهر رقم خورد. او متولد سال 60 بود و بسيار مشتاق بود كه با خانمي از سادات ازدواج كند. يكي از دوستانش هم كه خانواده ما را مي‌شناخت، ما را معرفي كرده بود. وقتي به خواستگاري من آمدند ايشان را پذيرفتم و جواب مثبت دادم. يكي از دلايل من براي اين كار، لباس سبز سپاهي بود كه بر تن داشت. محمدحسين پاسدار بود، پاسدار انقلاب و ارزش‌هاي اسلام. اين براي من بسيار اهميت داشت. وقتي با محمدحسين همكلام شدم به من گفت: از حضرت زهرا(س) خواسته بود كه همسري سيده نصيبش كند. خانم هم حاجت روايش كرده بود. تا حدودي با زندگي نظامي‌ها آشنايي داشتم اما برادرم، من را بيشتر آگاه كرد. همان زمان هم كه محمدحسين با من صحبت كرد از نبود‌ن‌هاي گاه و بيگاهش در زندگي مشترك و مأموريت‌هايي كه در كارش پيش خواهد آمد برايم گفت و من با علم و آگاهي اين زندگي را انتخاب كردم.
پس وقتي كه با شهيد ازدواج مي‌كرديد با مقوله جهاد و شهادت كه در زندگي با يك پاسدار محتمل بود، آشنايي داشتيد؟
خانواده من در دوران دفاع مقدس دين خود را با نثار دو جانباز و يك شهيد به انقلاب ادا كرده بودند. بنابر اين خواهر يك شهيد و دو جانباز بودن من را به انتخابي كه در خصوص زندگي با محمدحسين كرده بودم، دلگرم مي‌كرد. محمدحسين در همان ابتداي همكلامي‌مان به حفظ حجاب تأكيد زيادي داشت. براي من هم اعتقادات و مذهبي بودن همراه زندگي‌ام مهم بود كه الحمدلله محمد حسين اين دو ويژگي‌ را داشت. در نهايت 9 مهرماه سال 1383 زندگي مشتركمان را آغاز كرديم. محمدحسين مربي تكواندو بود. اهل شنا و فعاليت‌هاي ورزشي ديگر هم بود. اما بعد از ازدواج هميشه از من مي‌خواست دعا كنم بتواند تخريب را هم به خوبي ياد بگيرد. همين يادگيري دوره‌هاي تخريب بعدها كمكش كرد كه در جبهه سوريه حضور يابد.
چه مدت در كنار ايشان بوديد؟
من و محمدحسين 12 سال در كنار هم زندگي كرديم و حاصل اين زندگي مشترك فرزندي به نام عليرضا است كه اكنون هشت سال دارد.
شهيد چه زماني تصميم گرفت به سوريه اعزام شود؟ چند بار اعزام شدند؟
سه بار اعزام شد. بار اول سال 1394 بود كه آقا محمدحسين آرام آرام از اعزام، رفتن و مدافع حرم شدن براي من صحبت كرد. وقتي همكاران و همرزمانش راهي مناطق عملياتي مي‌شدند محمدحسين هم دل در گرو آنها مي‌گذاشت و هواي حرم شيفته‌اش مي‌كرد. وقتي به من از رفتن گفت، ابتدا مخالفت كردم. گفتم آنجا خطرناك است من و عليرضا تنها مي‌مانيم. اما محمد‌حسين از خانم حضرت زينب (س) گفت و غريبي و مظلوميت حرمشان. زماني هم كه خبر شهادت سردار حاج حسين همداني را دادند، گفت ان‌شاءالله قسمت شود تا من هم بروم. با همه نگراني‌ام به خاطر امنيت و خطرات احتمالي منطقه محمدحسين را براي اولين اعزامش اواخر شهريور ماه سال 1394 راهي كردم. محمدحسين به همراه شهيد فانوسي رفت. دو ماه تمام در سوريه بود. بعد از بازگشت از منطقه گويي تشنه‌تر شده بود. وقتي براي بار دوم مي‌خواست برود مخالفت كردم و از دلتنگي‌هاي نبودنش گفتم. در مقابل او هم از شهادت برايم صحبت كرد. از غربت شهدا، از مظلوميت مردم جنگزده سوريه، گفت اگر ما نرويم پس چه كسي بايد برود. بايد برويم و از حرم حضرت زينب(س) دفاع كنيم. مي‌گفت:‌خانم! من فقط براي شهيد شدن و شهادت نمي‌روم. نيت من براي دفاع از اسلام است. شهادت جزو آن سعادت‌ها و لياقت‌هايي است كه خدا در ادامه جهاد به آدم عطا مي‌كند. اميدوارم اين اجرت نصيب من هم شود. بعد از شنيدن اين صحبت‌ها، قبول كردم.
فكر شهادتش را كرده بوديد؟
محمدحسين هميشه از من مي‌خواست براي شهادتش دعا كنم. مي‌گفت من چيز زيادي از شما نمي‌خواهم همين كه از ته دل برايم دعا كني كفايت مي‌كند. من هم وقتي برخورد محمدحسين را مي‌ديدم و صحبت‌هايش را مي‌شنيدم به ياد حضرت زينب (س) مي‌افتادم. بار دوم هم در اسفند ماه 94 رفت. ايام عيد در منطقه بود و بعد از دو ماه برگشت. اوضاع سوريه و مردم مسلمان، حال مجهول محمدحسين را عوض كرده بود. محمدحسين مي‌گفت اگر ما نرويم آنها وارد كشور ما هم خواهند شد. اگر بيايند وارد خاك كشور ما شوند و بخواهند جسارتي به ناموس ما كنند، چه بايد كنيم. بنابراين براي بار سوم هم رفت. اين بار آخرين اعزامش بود كه هيچ وقت فراموش نمي‌كنم. 12 آبان ماه سال 1395 اعزام شد و 22 آبان سال 1395 در حلب سوريه به همراه شهيدان جهاني و حريري به شهادت رسيد. محمدحسين مزد مجاهدت‌هايش را با شهادت از خدا گرفت.
گفتيد آخرين وداع را فراموش نمي‌كنيد، آن روز چه گذشت؟
اين بار وداع من و پسرم عليرضا با محمدحسين خيلي با دفعات قبلي فرق داشت. محمدحسين بار سوم رفتنش را يكباره به من گفت. گفتم چرا يك دفعه به من خبر اعزامتان را مي‌دهي. گفت چون يكباره جور شد. بعد شروع كرد از شهادت حرف زدن. مي‌گفت وقتي خبر شهادتم را شنيدي صبوري كن. راضي نيستم كه گريه و زاري كني. نمي‌خواهم نامحرم صداي گريه و ناله شما را بشنود. من هم وقتي خبر شهادت محمدحسين را دادند ياد سفارشش افتادم. نمي‌خواستم او از من ناراضي باشد. برخي مي‌گفتند گريه كن خودت را بيرون بريز، اما من آرام بودم و گريه و زاري را در خانه دور از چشم نامحرم انجام مي‌دادم.
آخرين مرتبه‌اي كه محمدحسين قرار بود اعزام شود دقيقاً بعد از چهلم شهيد الواني بود. شهيد الواني از دوستان و همرزمانش بود. شب قبل از اعزام رفت گلزار شهدا. گفتم اين وقت شب كجا؟ خنديد و گفت زود برمي‌گردم. مي‌‌دانستم كه مي‌خواهد كجا برود. او با دوستان شهيدش عهدي بسته بود كه گويا با شهادتش به آن عهد پايدار ماند.
عليرضا در رفتن پدرش بي‌قراري مي‌كرد؟
همان شب وقتي پسرم عليرضا مي‌خواست بخوابد به او گفتم بابا فردا صبح مي‌خواهد برود. عليرضا از من خواست تا وقت رفتن پدرش او را هم بيدار كنم. صبح وقتي محمدحسين خواست برود رفت تا عليرضا را بيدار كند. همين كه يك بار گفت عليرضا بلند شو، عليرضا بيدار شد و بدون هيچ حرفي رفت سمت آشپزخانه. كاسه‌اي را پر از آب كرد و قرآن را آورد. عليرضا با قلبي اميدوار و محكم خيلي مردتر از سن و سالش با بابا محمدحسينش خداحافظي كرد.
وقت جدايي من و محمدحسين فرا رسيد. محمد حسين جلوي پاهايم زانو زد و گفت حاج خانم من را ببخش و از من راضي باش. بغض كردم، نمي‌دانستم اين رفتارها و حرف‌هاي محمدحسين بوي رفتن و نيامدن مي‌دهد. نمي‌خواستم اشك‌هاي لحظات آخرم دلش را بلرزاند يا لحظه‌اي ناراحتش كند. محمدحسين حلاليت طلبيد و رفت.
وقتي رفت كمي بعد تماس گرفت و گفت من و چند نفر از دوستانم منتظر پروازيم برايم دعا كن تا مشكل كار حل شود. بعد زمان نماز مغرب بود كه دوباره تماس گرفت و التماس دعا داشت. نماز مغرب را كه خواندم از خدا خواستم هر آنچه خودش مي‌داند و خير است، همان شود. توكل به خدا كردم و راضي به رضاي او شدم. دو ساعت بعد تماس گرفت و گفت پرواز انجام مي‌شود و خداحافظي كرد.
حدود 20 روز بعد هم كه به شهادت رسيدند؟
بله همين طور است. 20 روز بعد از اعزامش، يك شب برادرم به منزل ما آمده بود. دائم به بيرون و داخل خانه‌ تردد مي‌كرد و با تلفن صحبت مي‌كرد. علت كارش را پرسيدم گفت نگران نباش، سفر كربلاي اربعين را پيگيري مي‌كنم. رئيسم اجازه مرخصي نمي‌دهد. مادرم هم پيش من آمده بود. شب استرس عجيبي داشتم تا 3 – 5/2 شب بيدار بودم. مادرم مي‌گفت چه شده، چرا نمي‌‌خوابي؟ نمي‌دانستم چرا آرام و قرار ندارم. فردا صبح برادر كوچكم به همراه همسر و فرزندش به خانه ما آمد. خيلي برايم عجيب بود. آن قدر استرس داشتم كه قرار شد بعد از خوردن صبحانه به خاطر حال و روزم به مطب دكتر برويم. صبحانه را خورديم و همراه برادرم رفتم. در مسير برادرم گفت كه به خاطر پا دردش كربلا نمي‌رود از طرفي مرخصي‌اش هم هماهنگ نشده. خيلي عجيب بود اين همه پيگيري كرد براي رفتن و حالا مي‌گفت كه نمي‌رود. در راه برگشت از مطب دكتر، برادرم در آسانسور به من گفت حرفي را مي‌خواهد بزند كه اميدوار است من ناراحت نشوم.
من هم گفتم بگو، برادرم گفت محمدحسين مجروح شده است. اما من به برادرم گفتم: نه محمدحسين شهيد شده است. سريع سوار ماشين شدم و از او خواستم من را به خانه‌ام برساند. وقتي به مسجد نزديكي خانه رسيدم متوجه شدم كه برادر كوچكم گريه‌كنان محمدحسين را صدا مي‌كند. آنجا بود كه مطمئن شدم محمدحسين شهيد شده است.
استقبال مردم در تشييع پيكر شهيد چطور بود؟
مراسم باشكوه و بي‌نظيري براي شهيد مدافع حرم محمدحسين بشيري برگزار شد. من به شخصه انتظار اين همه حضور و اين همه همدلي و همراهي مردم را نداشتم. اصلاً فكرش را نمي‌كردم مردم اين قدر به خانواده شهدا لطف داشته باشند. ان شاءالله مراسم چهلمين روز شهيد بشيري هم كه در اولين روزهاي دي ماه سال 1395 برگزار مي‌شود، همين طور باشكوه باشد.
قطعاً همسرتان سفارش‌هايي براي تربيت تنها يادگارش داشت؟
محمدحسين از من خواست عليرضا را خوب تربيت كنم. به عليرضا هم سفارش كرد كه حرف رهبر را گوش كند و هر چه ايشان امر كردند انجام بدهد. محمدحسين به نماز اول وقت بسيار تأكيد داشت. بسيار دوست داشت عليرضا مكتبي و قرآني پرورش پيدا كند. همسرم به من هم گفت اعتقاد و ايمان دارم كه شما عليرضا را به گونه‌اي تربيت خواهي كرد كه در مسير درست گام بردارد. عليرضا هشت سال دارد و خودش خوب و بد را تشخيص مي‌دهد و مي‌گويد من بايد راه بابا را ادامه بدهم. هر چه بابا گفته بايد انجام شود. من هم از خدا مي‌خواهم كه محمدحسين براي اجابت خواسته عليرضا دعا كند و هميشه هواي ما را داشته باشد تا عليرضا آن طور كه خودش دوست داشت، سرباز امام زمان (عج) شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها