کد خبر: 816800
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۸
گفت‌وگوي «جوان» با همسر شهيد مدافع حرم علي شاه‌سنايي
شهيد علي شاه‌سنايي در وصيتنامه‌اش خطاب به همسرش مي‌نويسد: «از شما مي‌خواهم كه زهرا كوچولو؛ نورِ چشم من را مانند خودت تربيت كني و مسائل ديني را به او آموزش دهي
احمد محمدتبريزي
شهيد علي شاه‌سنايي در وصيتنامه‌اش خطاب به همسرش مي‌نويسد: «از شما مي‌خواهم كه زهرا كوچولو؛ نورِ چشم من را مانند خودت تربيت كني و مسائل ديني را به او آموزش دهي و هواي پدر و مادرم را هم داشته باشي و در نبود من صبور باشي و خواهش مي‌كنم كه در مراسمم خود را كنترل كني و الگو باشي… اميدوارم كه حضرت زهرا(س) شما را شفاعت كند.» نهمين شهيد مدافع حرم شهر اصفهان، ماه صفر سال گذشته همسر و دختر هشت ماهه‌اش را براي دفاع از حرم حضرت زينب‌(س) تنها گذاشت تا 38 روز بعد در آذر ماه 94 خبر شهادتش در فضاي رسانه‌اي كشور مخابره شود. دقايقي با فاطمه باقري، همسر شهيد به گفت‌وگو پرداختيم تا اطلاعات بيشتري از سبك زندگي و اعتقادي شهيد شاه‌سنايي به دست بياوريم كه در ادامه مي‌خوانيد.
آشنايي شما و شهيد شاه‌سنايي از كجا رقم خورد؟
من در دارالقرآن مركزي اصفهان كار مي‌كردم و علي‌آقا من را در مسير مي‌بيند، به دنبالم مي‌آيد و منزلمان را پيدا مي‌كند. البته خانه‌هايمان در يك محله است. منتها ايشان مرا تا آن موقع نديده بودند. علي‌آقا وقتي از خانواده‌شان در موردم مي‌پرسند، مادرشان من را مي‌‌شناسند و بعد از اينكه مي‌فهمند چه كسي هستم، به خواستگاري‌ام مي‌آيند.
خاطرتان هست روز خواستگاري چه مسائل و صحبت‌هايي بين شما و شهيد مطرح شد؟
ايشان تأكيد زيادي روي كارش داشت و مي‌گفت وظيفه خيلي مهم و سنگيني دارم و بايد كارم را به نحو احسن انجام دهم. تعريف مي‌كرد كارم به شكلي است كه مأموريت زياد مي‌روم و من بايد در مورد كارش فكر كنم كه مي‌توانم با آن كنار بيايم يا نه. من شغل نظامي را خيلي دوست داشتم و مشكلي بابت شغلش نداشتم. اسفند سال 88 عقد و يك سال و هفت ماه بعد در سال 91 جشن ازدواجمان را برگزار كرديم.
غير از مسائل كاري چه معيارهاي ديگري را به عنوان همسر در وجودشان مي‌ديديد؟
علي‌آقا طوري از خود، ‌خانواده و بستگانشان صحبت مي‌كرد كه من همان موقع احساس كردم صادقانه و از اعماق وجودش صحبت مي‌كند و اين موضوع خيلي به دلم نشست. احساسم به من گفت دروغ در كارش نيست. زماني كه مي‌خواست صحبت كند گفت من ائمه را به مجلسم دعوت كرده‌ام و حضورشان را حس مي‌كنم. حتي از من خواستند از ائمه بخواهم در مجلس‌مان حضور داشته باشند. اين حرف را كه گفت خيلي خوشحال شدم. من تحقيقاتم را از قبل كرده‌ بودم و وقتي آمدند بيشتر در مورد اخلاقش صحبت كرد كه خيلي خوش اخلاق و خوش رو است. يكي از ملاك‌هايي كه من قبول كردم همين اخلاق و ايمانش بود.
در سال‌هايي كه در كنارشان زندگي كرديد اگر بخواهيد تصويري از شهيد به ما بدهيد كه چطور انساني بودند و چه ويژگي‌هاي اخلاقي داشتند بيشتر روي چه نكاتي تمركز مي‌كنيد؟
شهيد نسبت به همسر، فرزند، خانواده و پدر و مادرش خيلي احساس مسئوليت داشت. مي‌خواست همه كارها را خودش انجام دهد. در كارهاي خانه خيلي كمك مي‌كرد. خيلي دل رحم بود. اگر كسي مشكلي داشت تا مشكل شخص را حل نمي‌كرد آرام و قرار نداشت. خيلي دوست داشت به ديگران كمك كند. خيلي در خانه خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد بود. در اين چند سال نديدم بخواهد تندي يا پرخاش كند. در مسائل معنوي هم خيلي رعايت مي‌كرد. روي خواندن زيارت عاشورا خيلي تأكيد داشت. بعد از نمازهايش و شب‌ها قبل از خواب هميشه زيارت عاشورا مي‌خواند. به من هم مي‌گفت اگر مي‌تواني در روز حتماً يك بار اين زيارت را بخوان. زماني كه به سوريه رفت از آنجا زنگ مي‌زد و مي‌پرسيد كه روزها زيارت عاشورا مي‌خوانم يا نه. اين موضوع خيلي برايش مهم بود.
سال 88 كه با علي ‌آقا عقد كرديد هنوز اتفاقات سوريه شروع نشده بود. همسرتان آن زمان درباره شهادت صحبتي مي‌كرد؟
روز خواستگاري درباره مأموريت‌هاي داخلي صحبت مي‌كرد. نمي‌دانم شايد اگر آن روز درباره مأموريت‌هاي اينچنيني صحبت مي‌كرد دچار ترديد مي‌شدم. خودم هم نمي‌دانم اگر زمان به عقب برگردد چه تصميمي خواهم گرفت، ولي اصلاً فكر نمي‌كردم مأموريت‌هاي اينچنيني برايش پيش بيايد. البته بعداً كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم نمي‌توانستم علي‌آقا را با وجود مأموريت‌هاي خارج از كشور نخواهم. فكر مي‌كنم باز اگر به عقب برگردم به خاطر وجود علي‌آقا جواب منفي نمي‌دادم.
در مأموريت‌هاي داخلي احتمال شهادت و اتفاق خاصي را نمي‌داديد؟
در مأموريت‌هاي داخلي‌ فكر خاصي نمي‌كردم ولي از وقتي به سوريه رفت فكرهاي زيادي به سرم خطور مي‌كرد. در ذهنم مي‌ديدم كه ممكن است همسرم شهيد شود و اگر اين اتفاق بيفتد من چه كار كنم. خودم را آماده اين واقعه مي‌كردم. مي‌گفتم هر جوري شود دست خداست و خدا صلاح مي‌داند كه علي برگردد يا نه. همه چيز را به خدا ‌سپردم. اين حرف‌ها باعث مي‌شد آرام شوم.
از كي تصميم گرفتند به سوريه اعزام شوند؟
از سه، چهار ماه قبل از شهادت مي‌گفت همرزمانم به سوريه مي‌روند و مي‌آيند و ممكن است من هم بروم. من كه مخالفت مي‌كردم مي‌گفت نه همينطوري گفتم و قرار نيست به سوريه بروم. چند ماه به اين صورت من را آماده رفتنش كرد. حرفش را مي‌زد بعد مي‌گفت نه احتمال رفتنم خيلي كم است. اوايل اسم سوريه را كه مي‌آورد خيلي مخالفت مي‌كردم. از اول محرم سال گذشته خيلي مي‌گفت بايد بروم و قول مي‌داد فقط همين يك بار را مي‌رود. از سوريه كه تماس مي‌گرفت فقط مي‌گفت همين يك بار است و قول مي‌دهم ديگر نروم. نهايتاً اول ماه صفر پارسال راهي سوريه شد.
از دلايل رفتن‌شان هم صحبت كرده بودند؟
مي‌گفت من هر روز زيارت عاشورا مي‌خوانم و شما هم برو معني‌اش را بخوان تا بفهمي چه مي‌گويد. مي‌گفت من بايد از حرم حضرت زينب(س) دفاع كنم و اين وظيفه ماست. بيان مي‌كرد اگر من نروم تو بايد جواب حضرت زينب(س) را بدهي و وقتي با حضرت روبه‌رو شوي چه مي‌خواهي بگويي. در آخر با حرف‌هايش مرا راضي كرد. من هم گفتم اگر قول بدهي كه همين يك بار باشد حرفي ندارم. منتها در اولين اعزامش، 38 روز پس از رفتنش به شهادت رسيد.
خاطرتان هست در آخرين صحبت‌هايتان چه مسائلي بين‌تان رد و بدل شد؟
موقع رفتن اصلاً درباره شهادت حرف نمي‌زد. اخلاقش اين بود كه نمي‌گذاشت من متوجه چيزي شوم چون نمي‌خواست ناراحتم كند. زماني كه مي‌خواست به سوريه برود گفت براي آموزش دادن مي‌رويم و من هم اصلاً فكر جنگيدن نمي‌كردم. اسم شهادت را كه مي‌آورد جبهه مي‌گرفتم و ايشان هم ديگر چيزي نمي‌گفت. شايد اگر مي‌گذاشتم حرف‌هايش را بزند خيلي حرف‌ها براي گفتن داشت. حتي يك روز گفت بيا مي‌خواهم درد دل كنم و تا گفت اگر من شهيد شدم به گريه افتادم و نگذاشتم حرف‌هايش را بزند. الان مي‌گويم كاش مي‌گذاشتم حرف‌هايش را بزند.
زماني شهادت براي شما خيلي دور و سخت به نظر مي‌رسيد اما الان كه همسرتان شهيد شده چقدر ديدگاهتان نسبت به آن زمان تغيير كرده و احساس‌تان چگونه است؟
الان خيلي حس خوبي دارم. شهادت علي باعث افتخارم است و براي شهادتش از ته دلم ناراحت نيستم. اتفاقا از اينكه به آرزويش رسيد حس خوبي دارم و مي‌گويم شهادت حق علي بود. هميشه از شهادت مي‌گفت. آرزويش را داشت و در صحبت‌هايش تأكيد مي‌كرد كه دعا كن شهيد شوم. واقعاً از ته دلم خوشحالم. با اينكه نبودش با يك دختر سخت است ولي شهادتش شيريني‌هاي خودش را هم دارد. سختي و شيريني را توأمان با هم دارد. اصلاً آن حسي كه فكر مي‌كردم نيست. اطرافيان مي‌گويند شما چطور اينقدر آرامش داريد و مي‌توانيد تحمل كنيد. براي اطرافيان تحملش خيلي سخت‌تر است اما براي خودمان كه در بطن كار هستيم آنقدر سخت نيست. شايد عنايت خدا و ائمه باعث اين صبر و آرامش در وجودمان شده است. آرامشي كه در وجود مادران هست به خاطر وجود حضرت زينب(س) است. اين شهيدان مدافع حرم بي‌بي بودند و صبوري ايشان در وجود ما تاثير مي‌گذارد. همكاران علي‌آقا از سوريه كه برگشتند مي‌گفتند علي آقا گفته آرزويم شهادت است و فقط از خدا مي‌خواهم صبري به همسرم و پدر و مادرم بدهد و تأكيد كرده خدا آن صبر را بيشتر به همسرم بدهد. فكر مي‌كنم اين دعا بيشتر در وجودم اثر كرده است.
فرزند هم داريد؟
بله، يك دختر يك سال و پنج ماهه به نام زهرا دارم. دخترمان هشت ماهه بود كه پدرش به سوريه رفت. خيلي زهرا را دوست داشت. نمي‌دانم آنجا چه ديده بود كه دل كند و رفت.
چگونه از شهادتشان مطلع شديد؟
همكارانشان به من گفتند پاي علي آقا قطع شده است و بايدپيوندي روي پايشان انجام بدهيم كه خيلي مهم است و فقط بايد خيلي دعا كنيم. من با شنيدن اين حرف گفتم اينطور نيست و حتماً علي آقا شهيد شده است. به فاصله يكي، دوساعت بعد به خانه پدرش آمدند و گفتند علي شهيد شده است. اصلاً آمادگي شنيدن خبر شهادتش را نداشتم. با اينكه قبلش روي خودم كار ‌كرده بودم ولي باز هم شنيدن خبر شهادتش خيلي سخت بود.
الان چطور با شهادت‌ همسرتان كنار آمده‌ايد؟
هميشه پيش خودم مي‌گفتم حتماً خواست خدا بوده و به خاطر دخترم بايد با شهادت علي كنار بيايم. از خدا و حضرت زينب صبر خواسته‌ام. زهرا دو ماهي است كه زبان باز كرده. سعي مي‌كنم جلويش اسم «بابا» را نياورم و نمي‌گذارم كسي هم «بابا» بگويد ولي وقتي عكس علي آقا را مي‌بيند «بابا» مي‌گويد. خودم هم تعجب كرده‌ام كه از كجا مي‌داند به عكس علي‌آقا «بابا» ‌بگويد. اين موضوع برايم عجيب است.
 به نظرتان در مسيري كه با شهيد شاه‌سنايي طي كرده‌ايد چه چيزهايي به دست آورده‌ايد؟
از همان موقعي كه ازدواج كرديم من خيلي در كنارش احساس آرامش داشتم. بعضي از كارهايي كه قبل ازدواج انجام مي‌دادم مثلاً اگر غيبتي مي‌كردم را در كنار علي‌آقا انجام نمي‌دادم و حتي بهشان فكر هم نمي‌كردم. علي‌آقا خيلي مواظب رفتار و كردارش بود و رعايت مي‌كرد. منم سعي مي‌كردم در كنارش رعايت كنم. وجودش خيلي آرامش داشت. هميشه به خودش مي‌گفتم كه علي‌آقا خيلي آرامش داري. خودم هم آدم آرامي هستم ولي بعد از ازدواج خيلي بيشتر شد و هميشه به او مي‌گفتم من اين آرامش را مديون تو هستم.
الان حضورشان را در زندگي‌تان احساس مي‌كنيد؟
اگر اينطور نبود نمي‌شد زندگي كرد. خيلي مواقع كه از ته دل، دلم سوخته شب خوابش را مي‌بينم كه آمده چيزي بگويد. در بيشتر خواب‌هايم تأكيد مي‌كند كه من زنده‌ام و در كنارتم. در سوريه هم موتوري زير پايش بود و روزي سه بار زنگ مي‌زد. زنگ كه مي‌زد مي‌گفتم علي‌آقا خواهش مي‌كنم جلو نرو، هر كاري كه مي‌خواهند انجام بدهند تو جلوتر از همه پيشقدم مي‌شوي و مي‌خواهي نفر اول كار را انجام دهي. خيلي زبر و زرنگ و پر جنب و جوش بود. مي‌خنديد و با شوخ‌طبعي مي‌گفت نگران نباش اينجا آسيبي به من نمي‌رسد.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها