کد خبر: 913645
لینک کوتاه: http://www.Javann.ir/003pgD
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۰
حسین کشتکار
وقتی جریان را گفت: با تعجب گفتم: «من که باور نمیکنم تو مطمئنی؟ شاید خواب دیدی یا خیال میکنی بابا گفته.»
سامان با دلخوری گفت: «حالا دیگه من خیالاتی شدم آبجی؟» گفتم: «آخه تا اونجایی که من میدونم یه همچین چیزی واقعیت خارجی نداره. فقط تو قصه‌ها و فیلما پیدا میشه.»
گفت: «باور کن خودم با گوشای خودم از بابا شنیدم.» پرسیدم: «بابا خودش به تو گفت؟» سامان گفت: «نه داشت برای مامان توضیح میداد که من شنیدم.»
- کی؟
- دیشب آخروقت، موقعی که رفتم مسواک بزنم. از جلوی اتاق مامان اینا رد شدم شنیدم بابا در باره کشف فرمول محو شدن حرف میزنه. کنجکاو شدم. پشت در ایستادم و توضیحات بابارو شنیدم که میگفت فرمولی جدید کشف شده که میتونه در عرض یکساعت فوراً آدمو محو و ناپدید کنه.» گفتم: «سامان تو کی میخوای دست از این عادت بدت برداری؟ مگه مامان بار‌ها نگفته فالگوش وایسادن کار خوبی نیست؟» گفت: «من عمداً اینکارو نکردم. رد میشدم شنیدم و همین باعث شد کنجکاو بشم مامان اینا در باره چی حرف میزنن؟ تازه بابا اسم اون ماده رو هم گفت.»
- اسمش چیه؟
- یه اسم عجیب گفت... محیا... محویا... آهان محوا، اسمش محواست.
- فکرشو بکن پریسا چقدر هیجان انگیزه! آدم بتونه غیب بشه طوری که دیده نشه و اطرافیان نتونن حتی حضورش رو احساس کن. اما اونی که غیب شده میتونه همه رو ببینه. وای چه هیجان انگیزه؟
- گفتم:خوبه. عصر بابا که از اداره اومد ازش سؤال میکنیم.
سامان با تأکید گفت: «نه آبجی سؤال نکنی‌ها. من فکر میکنم مامان اینا میخوان اون فرمولو تهیه کنن. احتمالاً فکری تو سرشونه.» گفتم: «از کجا میدونی؟» سامان لبخندی زد و مثل اینکه از رازی با خبر است، گفت: «بعداً معلوم میشه.»
صبح جمعه با صدای ممتد زنگ در از خواب بیدارشدم. در را که باز کردم سامان با دو نان سنگک وارد شد. نگاه به ساعت کردم. حدود ساعت هشت صبح بود. تعجب کردم. سامان معمولاً جمعه‌ها تااین موقع از صبح به زور از خواب بیدار می‌شد. مامان را صدا زدم، اما خبری از مامان و بابا نبود. از سامان سراغشان را گرفتم. سامان لبش را بیرون داد، شانه‌اش را بالا انداخت و چیزی نگفت. از رفتارش سر در نیاوردم. در آشپزخانه سماور روشن بود. بوی چای تازه دم به مشام می‌رسید. بساط صبحانه روی میز چیده شده بود. از سامان که مشغول بریدن نان‌ها بود پرسیدم مامان اینا کجا رفتن؟ سامان به نشانه سکوت انگشتش را روی بینی‌اش گذاشت و با اشاره ابرو سعی داشت چیزی به من بفهماند. گفتم: «یعنی چی؟ پس کی گفت: بری نون بگیری؟» گفت: «کسی نگفته. خودم رفتم. مگه کسی باید بگه؟» از رفتار سامان تعجب کردم. سحرخیزی و گرفتن نان سابقه نداشت. سامان که معمولاً به این سادگی‌ها حاضر به خرید کردن نبود حالا بدون اینکه کسی به او بگوید رفته و نان خریده بود. گفتم: «پس آماده کردن صبحونه و درست کردن چای چی؟ اونم کار توئه؟» گفت: «نخیر کار مامانه.» گفتم: «پس کو مامان؟» گفت: «صبح زود از تشنگی بیدار شدم رفتم طرف یخچال که آب بخورم دیدم در اتاق مامان و بابا بازه و ظاهراً کسی نیست.» گفتم: «پس اونا کجا رفتن؟» گفت: «جایی نرفتن. ظاهراً نیستن ولی همین دور و بر هستن.» از کلمه ظاهراً سامان تعجب کردم و پرسیدم: «ظاهراً! منظورت چیه؟» صورتش رو جلوی گوشم گرفت و آهسته گفت: «یعنی اینکه درسته که نمی‌بینیمشون، اما همینجا هستن.» گفتم: «منظورتو نمیفهمم؟» دوباره دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «آبجی تو چقدر دوزاریت کجه.» گفتم: «خب تو بگو که دوزاریت درسته.» گفت: «اونا تو همین خونه نامرئی شدن و من و تو نمی‌بینیمشون.» گفتم: «فیلمی چیزی دیدی رو مخت اثر گذاشته یا داری سر به سر م. میذاری؟!» گفت: «هیچکدوم.» بعد لقمه نان و پنیر را جلویم گرفت و گفت: «بخور تا بهت بگم.» لقمه را که گرفتم، گفتم: «بگو ببینم دلیلت چیه که میگی همینجا هستن.» اولین لقمه‌اش را که قورت داد، گفت: «یادته بابا همیشه بهمون میگفت سعی کنیم کار‌ها رو از سر احساس مسئولیت انجام بدیم نه از ترس و نظارت بزرگتر‌ها جوری که اگه کسی هم بالای سرتون نبود خودتون کارهاتونو خوب انجام بدین؟» لقمه در دهانم بود با اشاره سر تأیید کردم و گفتم: «اوهوم.» بعد دوباره دهانش را جلوی گوشم آورد و آهسته گفت: «یادته چند روز پیش بهت گفتم مامان اینا در باره فرمول نامرئی کننده صحبت میکردن؟» گفتم: «بله، یادمه.» گفت: «صبح که بیدار شدم مامانو ندیدم، اما سماور روشن بود و بساط چای و سفره صبحانه آماده شده بود. بعد دیدم رادیو هم روشنه. فهمیدم بابا مثل همیشه برای گوش دادن اخبار روشن کرده.»
گفتم: «خب اینا چه ربطی به هم داره؟» سامان گفت: «خب که خب خودت ببین ربطشون چیه؟» کمی فکر کردم تا متوجه منظورش شدم. سامان با نبودن مامان و بابا باورش شده بود که آن‌ها با استفاده از فرمول نامرئی قصد نظارت پنهانی ما را دارند و می‌خواهند بدانند آیا در صورت نبودن و حضور فیزیکی والدین، بچه‌ها درست از عهده مسئولیشان بر می‌آیند یا نه؟ خندیدم وگفتم: «آهان پس بگو چرا داداش ما امروز سحرخیز و منظم و مسئولیت‌شناس شده...» بعد از صرف صبحانه سامان سراغ تکلیف‌های درسی رفت. نزدیکی‌های ظهر صدای زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم مامان و بابا وارد شدند. بابا گفت: «بچه‌های گلم ببخشید که امروز تنهاتون گذاشتیم. صبح زود دایی محمود زنگ زد که مادربزرگ داره از زیارت بر میگرده و هواپیماش ساعت ۶ صبح فرود میاد. دلمون نیومد بیدارتون کنیم. صبحونه رو بدون نون خوردین؟ یادم رفته بود یادداشت بذارم سامان بره نون بگیره.» گفتم: «پس رادیو رو روشن کرده بودین یه وقت ما از تنهایی نترسیم؟» پدر خندید و گفت: «بله، سامان شیطنت نکرد؟» با خنده نگاهی به سامان کردم و گفتم: «نه فقط خیلی از فرمول نامرئی و غیب‌کننده حرف میزد.» مامان با تعجب پرسید: «فرمول غیب‌کننده؟» سامان گفت: «بله همون فرمول محیا دیگه.» مامان با تعجب گفت: «محوارارو میگی؟ شما از کجا میدونین؟ اون که به درد شما نمیخوره؟ اون یه کرم محوکننده لک‌های صورته. بابا میگفت تازه به بازار اومده و لک و پیس صورت رو زود محو میکنه.»
به مامان گفتم: «اتفاقاً برای کار دیگه هم خوبه.» و بعد با اشاره به سامان گفتم: «برای کنترل کردن بچه‌های سر به هوا.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر: