پایگاه اطلاع‌رسانی مركز اسناد انقلاب اسلامی - سیدمحمدمهدی توسلی: عضو شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی در سالگرد انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی با ما به گفت‌وگو نشست. گفت‌وگویی صمیمی و دوستانه كه بارها در حین مصاحبه می‌گفت من را به آن دوران بردید و گاهی هم اشك در چشمهایش جمع می‌شد؛ مخصوصا جایی كه از نحوه شهادت 72 تن از هم حزبی‌های خود را تعریف می‌كند حال و هوایش عوض می‌كند و با افسوس می‌گوید من مشغول هماهنگی با مسئول حزب جمهوری اسلامی در كرمانشاه بودم و به جلسه نرفتم مگرنه من هم شهید شده بودم.
اسدالله بادامچیان؛ نامی آشنا در سپهر سیاسی كشور كه سابقه حزبی‌اش به موتلفه اسلامی و حزب جمهوری اسلامی برمی‌گردد و هنوز هم از فعالیت‌های حزبی دست نكشیده و می‌گوید بیشتر وقتم را در حزب موتلفه اسلامی سپری می‌كنم.
البته برای مصاحبه به بنیاد فرهنگی هفتم تیر رفتیم و 2 ساعت و نیم پای خاطرات شنیدی و ناگفته‌های عضو شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی نشستیم. مطالبی كه برای اولین بار از بادامچیان نقل شد. وی در مورد مخالفت شهید بهشتی با میرحسین موسوی حرف می‌زند و برای اولین بار نظر شهید بهشتی را در رابطه با سردبیری میرحسین موسوی در روزنامه جمهوری اسلامی مطرح می‌كند.
همچنین بررسی ویژگی‌های شخصیتی شهید بهشتی، بررسی فعالیت‌های حزب جمهوری اسلامی، دلایل برخورد گروه‌های ضد انقلاب و ترویستی با حزب جمهوری اسلامی و تدابیر شهید بهشتی در برهه‌های مختلف انقلاب اسلامی از دیگر محورهای گفتگوی مركز اسناد انقلاب اسلامی با اسدالله بادامچیان بود كه مشروح آن را در زیر می‌خوانید
:

 

  • آقای بادامچیان از اینكه فرصتی را در اختیار مركز اسناد انقلاب اسلامی قرار دادید تا بتوانیم از خاطرات و نظرات شما بهره‌مند شویم كمال تشكر را دارم. در سالگرد انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی حرف‌های عضو شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی قطعاً شنیدنی و جذاب خواهد بود.

با توجه به ارتباط نزدیك شما با شهید بهشتی می‌خواستم سؤال اولم را در رابطه با شخصیت شهید بهشتی بپرسم. حضرت امام جمله معرفی دارند و می‌فرمایند «شهید بهشتی یك ملت بود برای ملت ما». به نظر شما چرا حضرت امام (ره) چنین تعبیری را برای شهید بهشتی به كار می‌برند؟ شهید بهشتی چه ویژگی‌های شخصیتی داشت؟

  • بادامچیان: بسم الله الرحمن الرحیم. گفتن خاطرات كار سختی است، مخصوصاً برای امثال بنده، زیرا انسان باید دقیقاً واقعیت‌ها را بگوید. یك موقعی است كه شما می‌خواهید یك تحلیل سیاسی بگویید، می‌شود رعایت كرد ولی در خاطرات بسیار كار سختی است زیرا بعضی از این واقعیت‌ها بعد از گذشت زمانی از آن رویداد با ناباوری روبه‌رو می‌شود.

 

مسئله دوم این است كه در این واقعیت‌گویی نقش خود انسان مطرح می‌شود كه یك مقدار با فرهنگ ما كه خودستایی را بد می‌دانیم، همخوانی ندارد. برای مثال شهید عراقی در «ناگفته‌ها» از خودش حرف نمی‌زند و می‌گوید فلانی رفته و فلان كار را كرده است؛ چرا؟ هم به خاطر مسائل قبل از انقلاب و هم نمی‌خواست از خودش تعریف كند. ولی در كل ذكر واقعیت‌های تاریخی انسان را مجبور می‌كند تا این مسائل را بگوید. لذا از اول باید باید بگویم در بخش خاطرات به این نكته توجه دارم ولی مجبورم بعضی مطالب را بگویم.


اما چرا امام (ره) فرمودند«شهید بهشتی یك ملت بود برای ملت ما» خود نكته بسیار مهمی است، یعنی ابعاد شخصیتی شهید بهشتی از نظر امام (ره) مطرح می‌شود كه كه اهل مبالغه نبود. این یك واقعیتی است كه بهشتی یك ملت بود. از آن طرف هم می‌فرمایند این ملت مظلوم بود، یعنی این كسی كه یك ملت بود مظلوم بود؛ و می‌فرمایند من بیشتر از مظلومیت شهید بهشتی متأثر هستم تا شهادت ایشان.

 

علت این است كه آیت‌الله شهید دكتر بهشتی یك انسان ویژه بود و یك نابغة ناشناخته است. به علت اینكه این شخص از آغاز زندگی‌اش در هر بعدی كه وارد می‌شود، انسان می‌بیند مثل یك چشمه جوشنده سرشار از مطلب است. این مطلب هم به همین صورت دارای یك نظم خاصی است.

 

مرحوم علامه جعفری وقتی كه بالای منبر می‌رفت از یك موضوع شاید پنجاه موضوع دیگر را باز می‌كرد و در آخر نمی‌توانست مطالب را جمع كند و وقتی كه از منبر پایین می‌آمد، می‌گفتیم در آخر چه شد؟ و می‌گفتند خودم هم نفهمیدم چه شد. حالا این انسان دانشمند متقی (ره) كه این همه حرف زد در نهایت نمی‌توانست جمع كند، زیرا بی‌اختیار از ابعاد مختلف سخن می‌گفت ولی بهشتی این طور نبود. شهید بهشتی بحث را منظم و منسجم و با مقدمه و طرح موضوع و با تحلیل و نتیجه‌گیری و راهبرد و راهكار مطرح می‌كرد. لذا شما هر بحث از آقای بهشتی را كه نگاه می‌كنید می‌بینید كه یك بحث منسجم و قوی است.

 

از یك طرف این انسان تنها در خودش محدود نبود و انسانی بود كه كارهای خود را دسته‌بندی می‌كرد و به صورت تشكیلاتی عمل می‌كرد و یك آینده‌نگر طراح بود؛ یعنی آینده را می‌دید و طراحی می‌كرد و به همین علت است كه در طول انقلاب می‌بینید شهید بهشتی در هر مرحله‌ای كه وارد می‌شود از قبل برنامه‌ریزی كرده و روی آن كاركرده است؛ به طور مثال وقتی در سال 1341 به تهران تبعید شده بودند ما به خدمتشان رفتیم. قرار شد كه ایشان برای بنده و آقای شفیق و آقای میرمحمدصادقی و آقای عسگر اولادی یك دوره جلسات اسلام‌شناسی و مسائل گوناگون را بگذارند. گفتند من كه بخواهم بیایم و برای شما صحبت كنم باید چند نكته را دقت كنید كه عبارت بودند از: یك) ایشان گفتند من از آن علمایی نیستم كه بخواهم از نعلین استفاده كنم و كفش پایم است، البته مخالفتی ندارم و شاید در بعضی مواقع استفاده كنم. دو) شهید بهشتی همچنین گفت من قصد سفر به اروپا را دارم به خاطر اینكه دانشجویانمان كه در خارج از كشور درس می‌خوانند و متخصص می‌شوند، در بین آنها حركت اسلامی دیده نمی‌شود. درواقع آنها مسلمان هستند اما بین‌شان حركت اسلامی وجود ندارد. به همین خاطر من باید بروم آنجا و آن حركت را هم راه بیاندازم و اگر فردای روزی رفتم نگویید كه آخوند فرنگ‌رفته شده‌ام. سوم) من دارای یكسری گروه‌های تحقیقی هستم كه اینها دارای هزینه هستند و اگر قرار باشد كه من برای شما وقت بگذارم آیا شما می‌توانید هزینه‌های آن گروه‌ها را تأمین كنید؟ كه مرحوم آقای شفیق هزینه‌های آن گروه‌ها را قبول كرد. بحث بعدی كه شهید بهشتی مطرح كرد این بود كه گفتند من اگر قرار باشد برای شماها بحث كنم بحث دسته‌بندی شده است و از هر دری سخن نمی‌گویم.

 

بعدها كه با ایشان صحبت می‌كردیم ایشان می‌گفتند ببینید آقای بادامچیان این دانشجویان كه به اروپا رفته‌اند و به عنوان متخصص به كشور بازمی‌گردند باید با الفبای اسلام و روحانیت آشنا باشند و همچنین اینها در اروپا به عنوان یك فرد مسلمان هستند و وظیفه ماست كه به اینها بها بدهیم. همچنین می‌گفتند همچنان كه پیامبر در حبشه به ساخت پایگاه پرداخت ما هم باید در خارج از ایران پایگاه داشته باشیم.

 

  • یعنی در واقع شهید بهشتی اولین بار بحث ترویج اسلام در خارج از كشور را شهید بهشتی مطرح كردند؟

     
  • بادامچیان: خیر، برای اولین بار نیست. آقای بروجردی (ره) اولین بار این بحث را مطرح كردند. در واقع آقای بروجردی زمانی كه خودشان مرجع شدند در قم شروع به تدریس به زبان‌های خارجی كردند و آن زمان ذهن متدینیین خیلی باز نبود. و یك عده از كسانی كه سهم امام می‌دادند و موثر هم بودند، پهلوی ایشان می‌رفتند و می‌گفتند شما دارید سهم امام را صرف ترویج زبان كفار می‌كنید. آقای بروجردی چون هنوز ظرفیت اجتماعی بالایی وجود نداشت مجبور شد كار را متوقف كند و ایشان می‌گفتند وقتی یك طلبه به كشور خارجی می‌رود و می‌خواهد حرف بزند باید زبان آن كشور را بداند یعنی با ادبیات آن كشور آشنا باشد و آقای بروجردی این دیدگاه را داشتند. و لذا مسجد هامبورگ را كه راه انداختند به خاطر وجود این عقیده‌شان بود و مرحوم آقای محققی را اولین بار به آنجا فرستاند.

 

  • پس با این اوصاف در زمان شهید بهشتی هم هنوز فضای اجتماعی برای طرح این موضوعات مهیا نبود؟

 

  • بادامچیان: در واقع نیمه‌مهیا بود؛ یعنی تیمی پدیده آمد بود كه شامل آقای مطهری و طالقانی و مرحوم حاج آقای سراج و آقای برقعه‌ای و بعضی علمای دیگر بودند، آقای بهشتی این خط و این ذهنیت را ادامه دادند. باید بگویم كه آقای بهشتی نسبت به تفكر موجود در جامعه گسترده‌تر فكر می‌كرد.

 

 لازم به ذكر است كه در سال 1341 زیر نظر آقای بهشتی یك گروه تحقیقاتی راه‌اندازی شد كه در مورد حكومت اسلامی بحث شود. این بحث بسیار جالب می‌باشد یعنی آمده دوره‌های مختلف تاریخ را بحث كرده و گفته كه نگاه به حكومت چه بوده است و دید پیامبر چگونه بوده است. این را هم در 12 فصل دسته­بندی كرده كه دارای یك مقدمه و نتیجه­گیری است كه هنوز هم می‌تواند یك مبدأ برای قدرت باشد.

جالب است كه از دنباله همین در حسینیه ارشاد محمد خاتم پیامبران درآمد. سپس شریعتی «رفیق اعلی» را نوشت، آقای شهید باهنر «جهان در عصر بعثت» را نوشت. وقتی كه این بحث­ها انجام می‌شد به یاد دارم كه آقای بهشتی می‌فرمود از بركات این بحث­ها این است كه معلوم می‌شود هیچ جا نوع حكومتی كه پیامبر آورده در دنیا نبوده است. یعنی نوع حكومت پیامبر حكومت نبوی است، حكومتی اسلامی با نوع نبوی است. این نوع نبوی غیر از مسئله جمهوری اسلامی و غیر از مسئله خلافت اسلامی است.

من در كتاب «نگاهی بر اندیشه سیاسی امام»، این را نوشته‌ام. در آنجا اصلاً آقای بهشتی با خوشحالی می‌گفتند كه یكی از معجزات اسلام در این است كه نوع حكومتی كه پیامبر اسلام آورده در هیچ جا نمونه‌ای ندارد و تقلیدی نمی‌باشد و بعد از پیامبر اسلام بحث خلافت مطرح است و یا بحث شیوه اداره جامعه با امامت دارای اهمیت است. باید گفت امامت در اصل غیر از پیشوایی و رهبری می‌باشد، امامت یعنی كسی كه از درون مردم و همپای مردم و هم‌زبان با مردم و محور مردم می‌شود، برای اینكه جلو رود. حال شیوه امامت چیست؟ وقتی حضرت ابراهیم كه خلیل­الله است بین ستاره­پرستان قرار می‌گیرد به آنها نمی‌گوید كه شما چرا ستاره را پرستش می‌كنید، بلكه می‌گوید این ستاره خدای من است و همه مردم دورش جمع می‌شوند و علاقه‌مند می‌شوند و به او محبت می‌كنند و در اینجا حضرت ابراهیم محور مردم می‌شود و آرام آرام اینها را پایین می‌آورد و وقتی كه ماه می‌آید و درخشان است ابراهیم می‌گوید این خدای من است و مردم هم در مقابلش مقاومت نمی‌كنند و دیدگاه مردم را از ستاره‌پرستی به ماه‌پرستی با استدلال مردم‌پسند تغییر می‌دهد.

 

وقتی كه ماه غروب كرد گفت من غروب‌كننده‌‌ها را دوست ندارم. حضرت ابراهیم این قدر بین مردم محبوب شده بود كه وقتی می‌گوید چیزی را دوست ندارم مردم هم از آن پیروی می‌كنند؛ همانند امام خمینی. یعنی امام خمینی در بین مردم این طور بود كه وقتی چیزی را دوست نداشت مردم هم دوست نداشتند. وقتی امام لبخند می‌زد و شاد بود همه شاد بودند وقتی هم كه كمی امام اخم می‌كرد همه ناراحت بودند و این معنای امامت است. باید گفت امامت خیلی چیز عجیبی است.

 

بعد كه خورشید درآمد حضرت ابراهیم گفت این خدای من است و باز هم از استدلال مردم‌پسند استفاده می‌كند. حضرت ابراهیم به بت‌خانه رفته است و به جای اینكه بت بزرگ را بشكند می‌آید و بت كوچك را می‌شكند و تبر را روی دوش بت بزرگ می‌گذارد و وقتی از او درباره این مسئله سؤال می‌شود می‌گوید تبر بر روی دوش بت بزرگ است و باید از او سؤل كنید.

 

 بعد وقتی به او می‌گویند كه از این بت كاری برنمی‌آید حضرت ابراهیم می‌گوید كه اگر از این كاری برنمی‌آید پس چرا این را برای خود، خدا قرار داده‌اید. و در واقع برای بطلان راه نمرودی از زمینه‌سازی خودشان استفاده می‌كند و این همان معنای امامت است. و باید گفت آن بحث‌هایی كه آقایی بهشتی می‌كند بحث‌های ولایت فقیه است. بعد جالب است كه در مجلس گفته می‌شد كه كسی كه نماینده است وكیل مجلس است، سپس بحث شد كه آیا این از باب الوكالت است یعنی وكیل مردم است و مردم موكلش هستند كه با بحثی كه صورت گرفت گفته شد كه نماینده، وكیل نیست چون وكیل را هروقت كه موكل بخواهد می‌تواند عزل كند و باید فردی كه موكل گفته است را انجام دهد. بنابراین از باب الراعی است یعنی از باب حاكم مسلمانان است یعنی به او اختیار می‌دهند از طرف ملت تا قانون‌گذاری كند. پس نماینده یك مسئول است و موكل نمی‌تواند او را تا 4 سال عزل كند. پس نتیجه می‌گیریم وكیل نیست. این نوعی نمایندگی است كه كلكم راع و كلكم مسئول.

  • بحثی را در رابطه با تحقیق شهید بهشتی برای قانون اساسی كشور مطرح كردید و گفتید قانون اساسی كشور در عرض سه ماه نوشته نشده است و اینكه برخی فكر كنند قانون اساسی را سه ماهه نوشتند فكر اشتباهی است زیرا شهید بهشتی از ابتدا روی بحث قانون اساسی كشور تحقیق می‌كردند؛ از طرف دیگر آقای ابراهیم یزدی از اعضای نهضت آزادی مدعی است كه قانون اساسی كشور را او نوشته است. با این شرایط اظهارات ابراهیم یزدی خلاف واقع است؟
  • بادامچیان: آقای ابراهیم یزدی زمانی كه در فرانسه بودند پیش­نویس قانون اساسی را نوشتند. بعداً با حسن حبیبی این پیش‌نویس را كامل كردند كه تقلیدی است از قوانین بلژیك، هلند، انگلستان و مشروطه. امام این قانون اساسی را دیدند و مجلس خبرگان آمدند این قانون را عوض كردند.
  • ولی قانون اساسی فعلی كشور تئوری و نظر امثال ابراهیم یزدی نیست؛ درست است؟
  • بادامچیان: خیر. پیش‌نویس آمد منتشر هم شد كه در آنجا مجلس موسسان نوشته بود و اصل ولایت فقیه در آن نوشته نشده بود. بعد كه این قانون در مجلس خبرگان بحث شد. اساس كار خبرگان ما از همان كارهای تحقیقاتی است كه مبانی اسلامگرای تدوین شده است كه با دید و مدیریت فقهای حوزه علمیه قم و مدیریت برجسته شهید بهشتی كه هرجا بود مدیر بود. شما در این مجلس خبرگان هم می‌بینید آقای منتظری رئیس مجلس می‌شوند اما كی مجلس خبرگان را اداره می‌كرد؟ آقای بهشتی. در تشكیلات و تحزب چه كسی حرف اول را می‌زد؟ آقای بهشتی بودند. هنوز هم حزب از دیدگاه شهید بهشتی دیده می‌شود. پس بنابراین آقای بهشتی یك انسان جامع الاطراف بود یك انسان امام گونه بود، در درون مردم با مردم و آینده­نگر بود.
  • اینكه می‌گویید شهید بهشتی آینده‌نگر بودند را می‌توان در همین بحث تحقیق ایشان برای قانون اساسی كشور مشاهده كرد و حتی رهبر معظم انقلاب می‌فرمایند زمانی كه كسی در مورد ولایت فقیه صحبت نكرده بود شهید بهشتی به دنبال تشكیل همایش بزرگی بود. این‌ها همه می‌تواند نشانه‌هایی از آینده‌نگری شهید بهشتی باشد؟
  • بادامچیان: غیر از آن خیلی گسترده‌تر از آن است، اما این چند مورد هم هست كه گفته شد. از دیگر ویژگی‌های شهید بهشتی روشن‌اندیشی بود نه روشنفكری. یك انسانی بود كه در غالب عادات و سنت‌های موجود نمی‌گنجید. از حالا دست بالاتر را داشت و اصلاً به قول خودش ما سنت‌شكن هستیم نه این است كه ما تابع سنت‌های عادی جامعه كه عادات جامعه هست بشویم و ضمن همه اینها یك انسان تشكیلاتی با برنامه بود.

بحث مردمی كه عرض كردم یكی این بود كه ایشان همیشه كار تشكیلاتی می‌كرد. می‌خواست گروه راه بیاندازد. در قم می‌آمد و طلبه‌‌ها را جمع می‌كرد تا كار تشكیلاتی انجام دهد. آن روزگار معمولاً مرسوم بود علما كار فردی می‌كردند. از حالا كه داشت بحث می‌كرد می‌گفت آینده چه كار كنیم. این ایده‌‌ها را هم به داخل مردم می‌برد. آن كتاب اسلام شناسی كه آقای باهنر و بهشتی تنظیم كرده‌اند ایشان یك جلسه داشت با موتلفه‌ای‌‌ها و یك جلسه هم با بازاری‌‌ها داشت برای نمونه موضوع امامت را می‌برد در جمع اینها یا مسئله فقه جهان­بینی. بعضی از دوستان می‌گفتند كه آقای بهشتی اینها بازاری هستند و فقیه كه نیستند، چرا این مسائل را مطرح می‌كنید. ایشان می‌فرمودند اگر ما می‌خواهیم مسائل و مباحث مردمی باشد یعنی به درد مردم هم بخورد باید همه مردم را در معرض اینها قرار بدهیم. می­گفتند من وقت ندارم اگر وقت داشتم اینها را برای كارگران و كشاورزان هم بحث می‌كردم. همچنین عنوان می‌كردند كه دین برای همه قابل فهم است اما باید با راه و روش خاص خودش وارد شویم. ایشان توجه خاصی به نیروهای مردمی می‌كردند. می­گفتند می‌خواهیم آموزش دینی دهیم، باید به گونه‌ای باشد كه همه مردم را فرا بگیرد. آن امامتی كه می‌گفتم باید بین مردم محور باشد این است.

یكی از ویژگی­های آقای بهشتی تقوای زیاد ایشان بود و از طرف دیگر هم انسانی خالی از هوا بودند هیچ هوای نداشتند و همچنین یك انسان ضابطه­مند بودند. خدا رحمت كند آقای پرورش را در حزب گفته بودیم آقای بهشتی این همه علیه شما جوسازی می‌كنند شما این قدر تریبون در اختیارتان است چرا از این تریبون­ها دفاع نمی‌كنید. عكس­العمل آقای بهشتی واكنش یك انسان با تقوای الهی است. آدمی كه این همه تهاجم به او می‌شد و دروغ می‌گفتند. آقای بهشتی در جواب پاسخ دادند: آقای پرورش من تعجب می‌كنم یعنی شما می‌گویید كه من از تریبون كه متعلق به عموم مسلیمن است از خودم دفاع كنم. آقای پرورش گفت: آقای بهشتی اینكه مال شما نیست، دعواها كه با شخص شما می‌كنند مال شما كه نیست، شما به عنوان آقای بهشتی متعلق به عموم باید دفاع كنید. آقای بهشتی فرمودند: نه آقای پرورش ما ایمانی عمل بكنیم، خدا از مردم مومن دفاع می‌كند. الان همه آنهایی كه از بهشتی بد گفتند كجا هستند. از بنی‌صدر تا بقیه كجایند و بهشتی كجاست. تازه بهشتی ده درصدش هم مطرح نیست.

 روز 14 اسفند بالاترین تهاجمات بنی­صدر به ایشان صورت گرفت. در مقابل آقای بهشتی روی صندلی نشسته بود. مرحوم شهید حسنی آمد و گفت آقای بهشتی نمی‌دانید در دانشگاه این مردك خبیث چه كرد؟ شهید مالكی آمدند و گفتند ببینید چه كار این انسان بی‌خود، خلاصه در مقابل این حرف‌‌ها فرمود: من همان نصحیت مولایتان علی(ع) را برای شما می‌گویم كه می‌فرمایند: من دوست ندارم كه شماها بدزبان شوید. اگر آقای بنی­صدر خلاف كرده است شما نباید در بیانتان واژه بد را به كار ببرید. كارهای زشت دیگران باعث نشود كه شما از عدالت خارج شوید.

 

آدمی كه در اوج این درگیری‌‌ها به این شهدا و استاد اخلاق درس اخلاق می‌دهد یا نه؟ و مهم این است كه در میدان مبارزه و هیجان‌‌ها انسان بتواند تقوا را رعایت كند. تقوای عادی در جامعه هست اما یك كسی كه همه به او حمله می‌كنند اما فقط وظیفه اوست كه در مقابل خداوند تبارك و تعالی پاسخگو باشد. این یك ملت در انقلاب نقش‌اش، كارش، برنامه‌ریزی، طراحی، تربیت‌هایش، چه در داخل كشور و چه در خارج از كشور تأثیر زیادی داشت. اما هیچ وقت نخواست كه رئیس شود همیشه خواست كه سیدالقم، خادم القم باشد.

*** نظر شهید باهنر در مورد شهید بهشتی/هر جا كم می‌آوردیم پیش شهید بهشتی می‌رفتیم

بعد از شهادت ایشان ما رفتیم خدمت شهید باهنر، ایشان گفتند آقای بهشتی عجیب انسان پربركتی بودند. هركدام از ما هرجایی كه كم می‌آوردیم و مشكل داشتیم امیدمان آقای بهشتی بود. زمانی كه پیش ایشان می‌رفتیم مشكلات ما حل می‌شد و این موضوع صرفاً به دلیل تقوای آقای بهشتی بود.

  •  پس از صدور رأی مجلس برای عدم كفایت بنی‌صدر و عزل وی بود كه شاهد اقدامات تروریسی و مسلحانه در كشور بودیم. در 6 تیرماه سعی دارند مقام معظم رهبری را ترور كنند و در 7 تیرماه هم سازمان مجاهدین خلق دفتر حزب جمهوری اسلامی را منفجر می كند. چرا گروهك‌های ترویستی به دنبال انفجار حزب جمهوری اسلامی بودند؟ چرا آنها دولت یا سایر بخش‌ها را در دستور كار نداشتند و فقط به دنبال انهدام حزب جمهوری اسلامی بودند؟
  • بادامچیان: این موضوعات یك زمینه‌های دارد كه اگر آن زمینه‌‌ها را ندانیم آگاهی درستی از مسئله پیدا نمی‌كنیم. 1. در نهضت اسلامی ایران كه در سال 1341 شروع شد، در آن زمان روحانیت، جامعه مدرسین و موتلفه اسلامی حضور داشتند. هیچ‌كدام از احزاب مانند نهضت آزادی، جبهه ملی، حزب زحمتكشان بقایی، در آن زمان حضور نداشتند چرا كه این جریانها به طور كل مرجعیت را قبول نداشتند. حتی نهضتی‌‌ها جلوی درب دانشگاه پرچم زدند كه گفتند «اصلاحات آری دیكتاتوری نه». امام می‌فرمودند شاه بر ضد اسلام كار می‌كند اما آنها می‌گفتند كه اصلاحات شاه قبول اما شاه دیكتاتوری نكند. شما در فیضیه، در قیام 15 خرداد، مقابله با كاپیتولاسیون كدام یك از این جریانات را می‌بینید؟ از زمانی كه حسنعلی منصور ترور شد اقتدار نهضت امام روشن شد به تدریج گروه‌های دیگر هم به این فكر افتادند كه باید كاری كنند. لذا شما می‌بینید كه حزب ملل اسلامی در سال 1344 در دارآباد گیر می‌افتند. به تدریج می‌بینید كه شمس‌آبادی تلاش می‌كند شاه را ترور كند یا گروهایی مانند مجاهدین انقلاب به وجود می‌آیند. با شكل‌گیری گروهای گوناگون در كشور، امام با هیچ یك از این گروه‌‌ها برخورد نكرد چون همه اینها علیه شاه كار می‌كردند، اما آنها را به خط اصلی خودش هدایت كرد. ما هم به دستور علما رفتیم با مجاهدین خلق همكاری كنیم منتها مرا به عضویت هم نپذیرفتند، چرا كه می‌دانستند من به كار آنها نمی‌آیم.

وقتی به تدریج اقدام به ایجاد تشكیلات كردند جریان مبارزه به دست دو گروه افتاد: یك گروه مجاهدین خلق از تیپ مذهبی‌‌ها و یك گروه هم تیپ غیر مذهبی مانند چریك‌های فدایی خلق. اینها در اوایل با هم ساختند و به تدریج بر سر قدرت با هم اختلاف پیدا كردند. كمونیست‌‌ها می‌گفتند شما باید تحت رهبری ما دربیایید. آنها هم می‌گفتند ما همه امكانات شما را تامین می‌كنیم پس باید زیر قدرت ما دربیایید و در نتیجه همدیگر را لو دادند و باعث انهدام یكدیگر شدند. من آن زمان در زندان اوین بودم كه ظرف 40 روز 60 نفر از سران چریك‌های فدایی خلق كشته شدند. در این گیر و دار معلوم شد اینها انحراف عقیدتی و سیاسی دارند و هم دروغگو و فریبكارند؛ مثلاً سال 1349 به نزد امام رفته و دو ماه برای امام نهج­البلاغه و دینامسم قرآن و خط مشی مسلحانه را توضیح داده بودند ولی امام به طور كل خط مشی آنها را رد كرد. برگشتند به ایران و گفتند كه امام ما را تأیید كرده است. در نتیجه ما در زندان علیه این دروغ ایستادیم ولی آنها هم مقابله كردند.

 

 در نتیجه نیروهای متدین دینمدار از این جریان خارج شدند و رهبری هم از اینها گرفته شد و طبعاً امام در اردیبهشت 1356 توسط شهید مطهری پیغام داد كه به برادران بگوید ریشه شجره خبیثه پهلوی از خاك بیرون خواهد آمد همت كنید و برای همیشه آنها را از خاك میهن اسلامی دور بریزید.

 

در اینجا مومنین هم جمع شدند تحت رهبری امام خمینی(ره) آن جلسه مخفی كه اداره‌كننده جریانات سال 1356 تا 1357 است از اینجا شكل گرفت. من نیمه دوم سال 1356 كه از زندان بیرون آمدم به این جریان پیوستم و بعد هم كه این مبارزات شكل گرفت.

 

*** نظر هایزر در مورد گروه مخفی انقلابیون

این بار رهبری مبارزه كاملاً سری و پنهان بود كه ژنرال هایزر در خاطرات خود می‌گوید كه ما با یك گروه ناشناخته روبه‌رو هستیم كه قوی­ترین روش­های ضد جنگ­های روانی را اجرا می‌كند و ما اینها را نشناختیم. در این رابطه زمانی كه این كار انجام شد استكبار خیالش راحت شده بود كه اینها خیانت كرده‌اند و از هم پاشیده شده‌اند. آنها فكر می‌كردند اگر ما از زندان برویم بیرون ما با مجاهدین خلق و فداییان درگیر می‌شویم. زمانی كه من بیرون آمدم، دو ساعتی با آقای بهشتی بحث كردم، سپس به مشهد رفتم و خدمت مقام معظم رهبری رسیدم كه مجموعا‍ً 14 جلسه با ایشان داشتیم. با شهید باهنر نزدیك 6 ساعت و شهید مطهری 3 ساعت گفتگو داشتیم. ما به این نتیجه رسیدیم بالاخره ما به جای اینكه دعوای داخلی راه بیندازیم بهترین راه این است كه با رژیم مبارزه كنیم.

 

 در ادامه می‌بینید علی‌رغم خیانت‌های آنها ظرف سال 56-57 نهضت مردمی تحت رهبری امام خمینی(ره) با یك كار بسیار منسجم ـ كه نمونه‌اش در كمیته استقبال مشاهد شد 65 هزار نیرو بدون اخذ هیچ پولی كاملاً هماهنگ در كنار یكدیگر حركت می‌كردند و این كمیته را تشكیل دادندـ پیروز شد. وقتی انقلاب به پیروزی رسید این گروه‌های منافق همگی آمدند و سوءاستفاده كردند و در نتیجه حزب جمهوری اسلامی كه شكل گرفت آنها احساس كردند نظام یك كار تشكیلاتی انجام می‌دهد.

 

در اسفند 1346 فرمودند حزب تشكیل بدهید و همه به این حزب بپیوندید. ما این بحث را دنبال كردیم و آقای بهشتی فرمودند كه احتمال قوی انقلاب به پیروزی نزدیك می‌شود. برای بعد از پیروزی انقلاب یك حزب لازم است كه غیر از حزب قبل از پیروزی است كه یك جریان مبارزاتی مخفی بود اما حزب بعد از انقلاب قصد اداره جامعه را دارد و باید سازوكاری دیگر داشته باشد.

  •  یعنی فعالیت باید از شكل مخفی خارج شود و در حزب جمهوری اسلامی نمایان شود؟ و همان اشخاص می‌آیند و حزب جمهوری اسلامی را تشكیل می‌دهند؟
  • بادامچیان: قرار شد كه با هم این حزب را راه بیندازیم. همچنین قرار شد از روحانیت جامعه مدرسین و همچنین موتلفه و یكی دیگر از دوستانی كه غیر از موتلفه هستند كمك بخواهیم. موتلفه‌ای‌‌ها در خرداد 57 جمع شدند در منزل حاج آقا. در آنجا ما 7 نفر را انتخاب كردیم كه عبارت بودند از مرحوم آقای عسگر اولادی، شهید عراقی، شهید درخشان، بنده، مرحوم حاج سعید امانی، آقای حائری­زاده و آقای توكلی بینا. از علما هم 14 نفر انتخاب شدند كه عبارت بودند از آقایان منتظری، بهشتی، مطهری، باهنر، محلاتی، ربانی املشی، یزدی، مفتح، ناطق نوری، هاشمی و خامنه‌ای.

*** پیگیری تأسیس حزب جمهوری اسلامی توسط امام خمینی (ره)

 

تا اینكه  امام رفتند به پاریس. آقای عراقی را فرستادیم پاریس كه امام به ایشان فرمودند بمان و از من محافظت كن. آقای عراقی فرمودند این چند وقت زندان بودیم كاسبی نكردیم، امام فرمودند اینجا مهم است. آقای بهشتی رفتند كلیات را گفتند و امام فرمودند فعلاً شما كلیات را كار كنید. بعداً آقای عسگراولادی را فرستادیم كه رابطه خاصی با امام داشت. امام به ایشان فرمودند اگر می‌خواهید حزب راه بیندازید الان شما را از كارهای روزمره بازمی‌دارد. الان انقلاب مسائل روزمره دارد شما صبر كنید باهم به زودی به ایران می‌رویم و آنجا فكری برای حزب می‌كنیم.

بعد كه امام (ره) آمدند ایران و انقلاب پیروز شد، بعد از 22 بهمن امام فرمودند آن حزب شما چه شد و چند بار هم پیگیری كردند.

  • امام به آقای هاشمی گفتند؟
  • بادامچیان: بله در نتیجه آقای باهنر را بردیم به خانه شهید اسلامی و 48 ساعت محبوسشان كردیم و گفتیم كه باید در این خانه بمانید تا اساسنامه را تنظیم كنیم، كه با كمك مقام معظم رهبری با هم تنظیم كردند. اساسنامه در 29 بهمن 1357 رسماً اعلام شد. قرار بود كه این 3 نفر را ببریم آنجا، كه در این گیر و دار آقای بهشتی آمدند و فرمودند: آقای بادامچیان شما صبح به این دوستان بگو ساعت 8 كه ثبت‌نام شروع می‌شود 7 و نیم بیایند. 30 نفری كه ما در نظر داریم بایستند و اولین ثبت­كنندگان باشند. آن وقت ما هم بگویم یك تا 30 را در شورای مركزی قرار داده‌ایم. من  30 : 5 صبح رفتم آنجا كه دیدم 15 نفر قبل از من آنجا ایستاده­اند؛ از جمله سید رسول حجازی برادر سید عبدالرضا حجازی كه هر دو در مسائل ضد انقلاب بعداً گیر افتادند. وقتی كه رفتم آنجا دیدم یك عده از این پیر پاتال‌های عوضی هم آمده‌اند و ایستاده‌اند. آن‌قدر خندیدم و گفتم كه تدبیر آقای بهشتی به جایی نرسید. عصر كه برگشتم حزب، آقای بهشتی گفتند: چی شد آقای بادمچیان؟ گفتم كه بوذرجمهر گفت به انوشیروان كه سحرخیزی كامروایی می‌آورد، انوشیروان را به یك عده دزد سپرد. صبح انوشیروان را لخت كردند بوذرجمهر پاسخ داد قربان آنها سحرخیزتر بودند. این هم حكایت ماست آقای بهشتی، من 30 : 5 رفتم اما 15 نفر زودتر از من آمده بودند. خود ایشان خنده‌شان گرفته بود و در ادامه گفتند: پس معلوم است این خوشه‌چین‌‌ها خیلی وقت‌شناس‌تر از ما هستند.

بعد از این ما شورای مركزی را تشكیل دادیم. وقتی شورای مركزی تشكیل شد از افراد منسجمی نبود، گروهایی كه دارای دیدگاه مختلف بودند و امام را قبول داشتند و در مبارزه بودند قرار شد كه در حزب جمع شوند. اینها در همان خط امام حركت می‌كردند تا اینكه جلوی تكثر بی‌جهت احزاب گرفته شود و بعد هم به جای اینكه گرفتار تفرقه و دعوا نشویم تحت نظر امام در داخل حزب فعالیت كنند و افكارشان به هم نزدیك شود. این حزب درواقع یك حزب منسجم نبود بلكه متشكل از افراد مختلف‌العقایدی بود كه فقط به این دلیل كه تبعیت امام را داشتند در حزب جمع شده بودند. وقتی این افراد داخل حزب آمدند، امام حكومت را به دست نهضتی‌‌ها و دیگران آنها داد. در آنجا حزب پاسدار معیارهای انقلاب اسلامی و خط امام شده بود. وقتی امام این 5 روحانی معتبر را در آنجا قرار دادند، گفتند گروه‌های دیگر باید زیرنظر این 5 روحانی كار بكنند. موتلفه هم دقیقاً بنا به نظر مبارك امام با حفظ شاكله اصلی در حزب ادغام شد. از همین جاست كه برخورد‌‌ها شروع می‌شود. اولین برخورد را مجاهدین انقلاب اسلامی انجام دادند.

  • برخوردها به این دلیل بود كه می‌دانستند قرار است كار تشكیلاتی صورت بگیرد؟
  • بادامچیان: نه، چون آنها دلشان نمی‌خواست زیر چتر روحانیت قرار بگیرند، رفتند و خودشان حزب راه انداختند. تیپ روشنفكرمآب مثل بهزاد نبوی. وقتی كه درجمع با آقای بهشتی صحبت كردیم به آقای بهشتی گفتند: ما نه تنها با اینها برخورد نمی‌كنیم بلكه اگر در خط امام كار بكنند از آنها حمایت هم می‌كنیم. بعداً اینها كه دور هم جمع شدند رفتند خدمت امام و گفتند: ما یك تشكیلات راه انداخته‌ایم، شما یك نماینده روحانی برای ما معرفی كنید كه از طرف شما باشد. امام فرمودند: آقای بهشتی. اینها می‌خواستند كه زیردست آقای بهشتی نباشند آنها قبول نكردند و بهانه آوردند كه آقای محسن رضایی پیشنهاد آیت‌الله راستی كاشانی را دادند و آنها هم قبول كردند. پس اولین گروهی كه اختلاف را ایجاد كرد این گروه مجاهدین انقلاب اسلامی بودند. البته امام دوست داشتند كه همه در داخل حزب باشند. وقتی كه اینها جدا شدند البته ما با آنها همراهی كردیم.

 

*** جلسه مجاهدین با منتظری

 

از اینجای كار منافقین از آغاز مسئله‌شان گرفتن قدرت بود می‌خواستند به حكومت برسند. در ادامه اینها هم عنوان كردند كه راه ما از راه شما جداست. آقای منتظری در خاطراتش می‌گوید مجاهدین اجازه گرفتند از ساواك و آمدند پهلوی ما گفتند انقلاب در حال پیروزی است و امام خمینی رهبر است، ما آمده‌ایم بگوییم اگر انقلاب به پیروزی رسید امام باید حكومت را بدهد دست ما كه تنها گروه مبارز و مسلح بوده‌ایم. آقای منتظری در خاطراتشان در ادامه می‌گویند: من گفتم اولاً كه من زندان هستم به من ربطی ندارد، در ثانی امام كار خودش را می‌كند به من چه ربطی دارد؟ پس قدرت‌طلبی این است كه اینها تا دیروز می‌گفتند خمینی كی هست ما صد تا خمینی در آستین‌مان داریم حالا یك مرتبه آمدند و گفتند امام حكومت را باید به ما بدهد. امام فرمودند شما كه به قانون اساسی رأی ندادید چرا كاندیدای ریاست‌جمهوری شده‌اید؟ پس از پیروزی انقلاب هم آنها كوشیدند سرپلها را گرفته و قدرت را در اختیار خود بگیرند. سپس مسعود رجوی كاندیدای ریاست‌جمهوری شد. امام هم فرمودند تو كه به قانون اساسی رأی ندادی چگونه می‌خواهی رئیس‌جمهور شوی؟! بعد از این مسائل این گروه‌های مختلف احساس خطر كردند.

 

*** تلاش خلیل تهرانی برای جلوگیری از ریاست جمهوری شهید بهشتی

 

حزب توده بعد از اینكه بنی‌صدر آمد حالا بازی بنی‌صدر بماند. خلیل تهرانی چرا آن بازی‌ها را درآورد؟ برای اینكه آقای بهشتی رئیس جمهور نشود. اصلاً همه ما اعتقادمان بر این بود كه بهشتی رئیس‌جمهور می‌شود. ولی آنقدر مسائل گره خورد كه امام دید اگر اینها بیایند دعوا می‌شود، لذا امام فرمود كه روحانی كاندیدا نشود. در مورد آقای فارسی هم همین‌طور.

 

 در حقیقت اینها نمی‌خواستند فارسی هم برنده شود بنابراین باز هم بازی درآوردند. پس از این جریان‌ها بود كه بنی‌صدر آمد. امام هم به فارسی گفت كه با او كنار بیایید. بنی‌صدر كه رئیس‌جمهور شد اینها خیلی خوشحال شدند و به دنبال او رفتند. منتها در آغاز به ظاهر بنی‌صدر با آنها نبود تا اینكه وقتی چهره‌اش رو شد كه مقابل امام و انقلاب و خط امام است، دو تا خط تشكیل شد: یك خط بنی‌صدر و یك خط امام.

 

 خط بنی‌صدر عبارت بود از نهضت آزادی، جبهه ملی، اومانیست‌ها، فداییان خلق، كومله، دموكرات‌ها و همه گروه‌های مسئله‌دار و به طور كلی منافقان و ضدانقلاب. در سوی مقابل، در خط امام تمام كسانی كه به امام اعتقاد داشتند قرار گرفته بودند. خط بنی‌صدر می‌خواست مجلس را در اختیار بگیرد اما نتوانستند و مجلس از دست آنان خارج شد. حال بگذریم از آنكه خودش خاطرات عجیب و غریبی دارد. ما در مجلس حدود سه شبانه‌روز با جامعه روحانیت در مورد بحث انتخابات چانه می‌زدیم. سپس ائتلاف بزرگ كه شكل گرفت و خط امام و حزب جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت و مجاهدین انقلاب با هم آمدند و رای اكثریت مجلس را به خود اختصاص دادند، یك مرتبه گروه مقابل ناامید شدند. حتی یك نفر از منافقین هم در مجلس رأی نیاورد. اینها در حقیقت از آغاز انقلاب در فكر گرفتن قدرت بودند و میلیشیا را برای همین راه انداختند.

 

میلیشیا یك گروه نظامی بود كه در ظاهر به منظور مبارزه با امپریالیسم آمریكا شكل گرفته بود. این گروه استفاده از سلاح را به دختران و پسران آموزش می‌داد و در واقع اینها را برای یك كودتای شهری آماده می‌كردند. آنان اعتقادشان بر این بود كه دیگر امكان انجام كودتای جنگلی نیست لذا می‌خواستند تا در یك كودتای شهری حكومت را سرنگون كرده و خود به قدرت برسند. برای این منظور با آمریكا نیز ساخت و پاخت كردند. اما زمانی كه مجلس از اختیار آنان خارج شد خیلی عصبانی شدند.

 

جالب است كه در این زمان كمیته مركزی حزب توده اعلامیه‌ای با این مضمون صادر می‌كند: حالا كه در انتخابات مجلس نامزدهای مترقی و ترقی‌خواه ما رأی نیاوردند ما سه نفر را به عنوان كاندیدای خود معرفی می‌كنیم. این افراد عبارتند از: دكتر كاظم سامی كرمانی، مسعود رجوی، و نفر سومی كه نمی‌خواهم اسمش را بگویم (با خنده). این اعلامیه را بنده دارم.

 

به هرحال این سه نفر را حزب توده معرفی كرد. من با آن دو نفر كار ندارم و تنها با رجوی كار دارم. حالا باید دید چرا حزب توده مسعود رجوی را معرفی كرد. در این رابطه در مجلس هم شروع به شیطنت كردند اما موفق نشدند. پیشنهاد بنی‌صدر برای نخست‌وزیری سلامتیان و سودابه سدیفی بود كه بحث‌های زیادی برای انتخاب اینها انجام دادند، وقتی رجایی نخست‌وزیر شد، بنی‌صدر گیر كرد و یك مرتبه استكبار متوجه شد كه رئیس قوه قضاییه آقای بهشتی است و دادستان كل آقای موسوی اردبیلی است كه هر دو از حزب بودند. رئیس مجلس هاشمی رفسنجانی است. درحالی كه آنان می‌خواستند یدالله سحابی را رئیس مجلس كنند. نخست‌وزیر هم كه رجایی بود و كابینه هم كابینه رجایی بود و نه كابینه بنی‌صدر. اكثرشان هم كه از حزب بودند. درواقع آقای رجایی، آقای باهنر، آقای مهدوی كنی، آقای پرورش و آقای ولایتی همه از حزب بودند. حالا بنی‌صدر شروع كرد به بازی درآوردن. بنی‌صدر كه عزل شد و ملت چهره او را شناختند و وی را كنار زدند، منافقین تصمیم گرفتند كودتای شهری‌شان را در روز 30 خرداد 1360 عملی كنند. برنامه آنان این‌گونه بود كه صبح تظاهرات راه بیندازند بعد وارد درگیری با نیروهای پاسدار شده و هم یا بكشند یا كشته دهند و به این صورت مظلوم‌نمایی كنند. از ساعت چهار بعد از ظهر حركت انقلابی یا همان كودتای شهری را شروع كنند. جایگاه‌های حساس را بگیرند و نظام را سرنگون كرده و پیش بروند. همان كاری كه كمونیست‌ها در روسیه تزاری كردند.

*** تدبیر شهید بهشتی برای مقابله با كودتای منافقین

از صبح كه درگیری شروع شد، آقای صفی‌زادة روزنامه ابرار و یكی از دوستانش كه بعدها فرماندار شد اینها مسئول امنیت تهران بودند. دستور به آنان این بود كه هیچ‌كس كشته نشود. عصر هر دو باهم در دفتر حزب در اتاق 201 نزد من آمدند. گفتند آقای بادامچیان ما هیچ روزی مثل امروز حقارت و ذلت نكشیدیم. ما درحالی كه مسلسل دستمان بود اجازه هیچ كاری نداشتیم، درحالی كه آنان تخریب كردند، زدند و همه كار كردند. به آقای بهشتی بگو چرا این كار را كردی؟! چرا اجازه نداد ما دمار از روزگار آنها دربیاوریم؟! اینها نمی‌دانستند كه آن روز آنها می‌خواستند كشتار متقابل راه بیندازند تا اذهان را درگیر كنند و بعد از ظهر كار اصلی را انجام دهند. صبح موفق نشدند كه نظام را وادار به كشتن بكنند و این ضربه سنگینی به آنان زد. و چه كسی این ضربه را به آنان زد؟ آقا بهشتی. بعد كه آقای بهشتی باخبر شدند كه صفی‌زاده پیش من آمده و آن حرف‌ها را زده گفتند كه بله من می‌دانم اما به خاطر خدا باید خیلی چیزها را تحمل كنم. از ساعت چهار بعد از ظهر كه مجدداً لشكركشی را شروع كردند با حركت عمومی مردم مواجه شدند، لذا مجبور به عقب‌نشینی شدند. در آن جریان بچه‌های دادستانی، شهید لاجوردی، شهید احسانی، شهید حسنی، شهید مالكی و . . . . تلاش فراوانی كردند. مردم در آن روز شعار می‌دادند: «منافقین كوشن؟ تو سوراخ موشن!» حالا منافقان فرار كرده بودند و كودتا شكست خورده بود و آقای هادی غفاری تیربار را در اختیار گرفته بود و شلیك می‌كرد. بسیار كار بدی بود كه ایشان در آن لحظه انجام داد. كسی نبود به او بگوید كه تو از صبح كجا بودی؟ حالا كه همه چیز تمام شده و درحالی كه ما به دنبال آرام كردن اوضاع بودیم او پشت تیربار قرار گرفته بود و شلیك می‌كرد.

 

از اینجا بود كه منافقان متوجه شدند كه نه كار انتخاباتی و تشكیلاتی فایده‌ای دارد و نه كودتای شهری. بنی‌صدر هم كه عزل شده و رجایی هم كه با امام است و خود را فرزند ملت و مقلد امام می‌داند. لذا منافقان كه اوضاع را چنین دیدند ناچار فرار كرده و پنهان شدند. مدتی هم در حوالی خیابان ری پنهان بودند. سپس استكبار به این فكر افتاد كه با انفجار قضیه را تمام كند. برهمین اساس عملیات ترور را ابتدا از آقای خامنه‌ای در 6 تیر آغاز كردند. كلاهی به همه تلفن می‌زد كه امروز جلسه مهمی است حتماً بیایید. من هم كه در حزب بودیم چند بار آمد و گفت كه بیا جلسه منتظر شماست. من هم كه مشغول صحبت با آقای سبحانی‌نیا و آقای معلا در مورد راه‌اندازی حزب در كرمانشاه بودم به او گفتم برو من می‌آیم. بعد كه انفجار رخ داد آنها تصور كردند كه كار تمام است. برعكس نظر آنها امام با قدرت سركار بود و آقای رجایی سالم بود.

 

*** ماجرای شعار "ایران پر از بهشتی‌"

 

سحر همان روز من رفتم به جمع موتلفه. همه نگران بودند و گریه می‌كردند. در آن لحظه من گفتم گریه‌ها را كنار بگذارید و بگویید در این لحظه كه انفجار رخ داده ما چه كار باید بكنیم. حالا داماد ما آقای شهید اسلامی هم در آن انفجار حضور داشت و شهید شده بود. آقای حائری‌زاده به من گفت تو چقدر بی‌رحم هستی كه گریه نمی‌كنی. من گفتم بنده هم ناراحتم اما الان باید چه كرد؟ آنجا تدبیر كردیم. این شعار «ایران پر از بهشتیه» از همان جلسه بیرون آمد. گفتیم كه فردا شعار می‌دهیم ایران پر از بهشتیه.

امروز باید دبیركل حزب را انتخاب كنیم. مسئله دوم اینكه از امام بخواهیم جایگزینی برای شهید بهشتی پیدا كند. و اینكه امروز شور ایجاد كنیم و ضعف نشان ندهیم. فردای آن روز اول صبح به دفتر حزب رفتم. وقتی وارد شدم بچه‌های حزب اندوهگین بودند و مدام گریه می‌كردند. من برایشان سخنرانی كردم و گفتم كه انقلاب همین است. یك چشم انقلاب شادی و یك چشمش اشك است. دیروز بنی‌صدر رفت و ما خوشحال بودیم و امروز بهشتی شهید شد و ناراحت هستیم. گفتم یادتان باشد كه بهشتی عاشق شهادت بود و همیشه می‌گفت آیا دیده‌اید كه عاشقی را از معشوقش بترسانند؟ امروز بهشتی شهید شده و به معشوقش رسیده است. الان باید راه بهشتی را دنبال كنیم نه غم بهشتی را.

وقتی هانل حسن به محل قتلگاه آمد گفت ما قبل از انقلاب اسلامی كه در چین دوره می‌دیدیم هر كسی كشته می‌شود را زود از میدان بیرون ببرید تا روحیه دیگران خراب نشود. انقلاب اسلامی و امام به ما آموخت كه با همین جنازه به دشمن حمله كنیم. ما باید جنازه شهید بهشتی را سردست بگیریم و به استكبار حمله كنیم.

بنابراین امروز نباید دشمن در چهره ما غم و ذلت را ببیند. به یاد داشته باشیم كه شهادت موجب نشاط اباعبدالله(ع) شد. الان باید به فكر مراسم تشییع باشیم و شعار بدهیم كه ایران پر از بهشتیه كه بعد خود مردم گفتند "آمریكا در چه فكریه"؛ یعنی شعاری است كه یك مصرع را ما ساختیم و مصرع بعدی را مردم ساختند. آن روز در واقع ملت ما بیدار شد و وقتی ملت بیدار شد كسی نمی‌تواند جلویش را بگیرد. بعد خون خط سیاسی انقلاب اسلامی با خط بهشتی تضمین شد.

  • یكی دیگر از مسائلی كه در رابطه با حزب جمهور ی اسلامی مطرح بود؛ حضور میرحسین موسوی به عنوان سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود. حضرتعالی سابقاً گفته بودید كه حزب از اول مخالفتی با مسئولیت موسوی نداشت ولی رفته‌رفته كه مواضع موسوی مشخص شد اعضای حزب با وی مخالفت كردند. نظر شهید بهشتی در رابطه با سردبیری میرحسین موسوی بر ارگان رسمی حزب جمهوری اسلامی چه بود؟

*** موسوی شاگرد پیمان بود/پیمان غرب‌زده بود و منزلش را به مستشار امریكایی اجاره داده بود

  • بادامچیان: مسئله آقای موسوی مسئله عجیب و غریبی است و من آقای موسوی را از قبل از انقلاب می‌شناختم. شخصی بود كه قبلاً هم وارد كار با پیمان شده بود. آقای پیمان شخصی بود كه زندگی‌اش غربی بود و تفكرات چپ غربی داشت. طوری كه خانه‌ای را كه در خیابان ظفر داشت. طبقه بالای خانه‌اش را بعد از 17 شهریور به یك مستشار امریكایی اجاره داده بود و آقای موسوی شاگرد همین پیمان بود. آقای پیمان تفكرات چپ غربی را تبلیغ می‌كرد و در واقع تئوریسین همین جریان بود. موسوی در همان‌جا نیز با خانم زهرا رهنورد آشنا می‌شود. رهنورد هم چندی قبل در دانشكده هنرهای زیبا درس می‌خواند و سرهنگ زاده بود. طوری كه خودش در خاطراتش ذكر می‌كند، می‌گوید در خانه ما دموكراسی به تمام معنا حاكم بود، طوری كه خواهرم كمونیست بود و من هم تفكرات خود را داشتم. بعد خانم رهنورد همان جا كت و دامن می‌پوشد به جای مانتو و روسری پوشیدن. یك مرتبه خانم رهنورد شروع به رشد می‌كند طوری كه دو تا كتاب نوشت یكی  «تحریری بر دو واژه قرآنی» كه دقیقاً كتابی التقاطی است؛ یعنی تفكرات چپ و منافقین را با آیه‌های قرآنی در هم آمیخته است. در همین زمان آقای موسوی اسمش را عوض كرد و «حسین رهجو» گذاشت و خانم رهنورد نیز كه اسمش زهره بود به «زهرا» تغییر نام داد. خانم رهنورد یك مرتبه از این حالت تبدیل شد به نویسنده بانوان كه تفسیر قرآن هم می‌گفت و موضوعاتی مانند قیام موسی، همگام با موسی و زن مسلمان و . . . از این قبیل می‌نوشت. ما كتابهای خود را نگاه می‌كردیم و این كتابها را از كتابخانه‌های زیر مجموعه خود خارج می‌كردیم. و هنوز هم هست كتاب‌هاشون را من دارم.

*** خطوط موسوی در روزنامه با اعضای حزب جمهوری اسلامی فرق داشت

 

بعد آقای موسوی یك مرتبه چون در معماری مسجد كانون توحید بود با آقای باهنر رفیق شد و از طریق آقای باهنر وارد شورای مركزی حزب شد و دیدم رشد بلاجهت می‌كنیم. آقای موسوی نه سابقه مبارزاتی داشت و نه سابقه صحیحی داشت.  او به سرعت مسئول روزنامه و مسئول واحد سیاسی حزب و بعد وزیر امور خارجه شد. اول كه ایشان سردبیر روزنامه شدند هیچ كس با وی مخالفت نكرد و چون روزنامه صاحب امتیازش مقام معظم رهبری بودند توی روزنامه خطوطش با ما فرق داشت و معلوم شد كه افكار ایشان با افكار حزب اختلاف دارد.

*** عصبانیت شدید مسیح مهاجری از موسوی

موسوی در مورد مصدق مقاله‌ای با عنوان  «فرزند رشید ملت» در روزنامه نوشت كه باعث عصبانیت آقای مهاجری شد و ایشان نیز بر علیه‌اش مقاله نوشت و در همان روزنامه چاپ شد. قرار شد یك هیئت برای گروه سیاسی روزنامه بگذراند كه اعضای این هیئت مرحوم شهید آیت و مرحوم آقای زواره‌ای، شهید اسلامی، من و یك نفر دیگه بودیم. اما آقای موسوی اصلاً زیر بار این هیئت نرفت و یك جلسه نیز با این هیئت نگذاشت. ایشان اصلاً تبعیت حزبی نداشت ولی بعد در واحد سیاسی كوشید تا حزب را در اختیار بگیرد.  به تدریج این تفكرات ایشان رو شد و معلوم شد كه ایشان با حزب اختلاف دارند.

*** مخالفت شهید آیت با موسوی/شهید آیت: خط موسوی به امریكا می‌انجامد

 

 با همه این حرف‌‌ها شب هفت تیر بود كه در شورای مركزی حزب بحث شد كه ایشان را به سمت وزیر امور خارجه بگذارند كه شهید آیت به شدت مخالفت كرد و گفت كه آقای موسوی در خط تفكرات آقای پیمان هست و خط آقای پیمان نیز در نهایت به خط آمریكا می‌انجامد و گفت كه من با ایشان مخالفت خواهم كرد.

*** ماجرای نامه موسوی به بادامچیان

 

در مجموع آقای موسوی در این گیرودار نامه‌ای به من نوشت با این عنوان كه جناب آقای بادامچیان دبیر اجرایی حزب، كار من در روزنامه به جایی رسیده كه آقای اسلامی می‌گوید كه شما خط نفاق و منافقین را دنبال می‌كنید. بعد او با باندبازی و این چیزها یك مرتبه نخست­وزیر شد.

*** نظر شهید بهشتی در رابطه با سردبیری موسوی/شهید بهشتی: موسوی افكار حزب را در روزنامه دنبال نمی‌كند

  • نظر شهید بهشتی در رابطه با میرحسین موسوی چه بود؟
  • بادامچیان: آقای بهشتی بارها از او پرسیدند و ایشان گفتند روزنامه، روزنامه حزب هست اما افكار حزبی را در آن نمی‌گویند. اما یك سری مخالفت‌هایی نیز داشتند؛ مثلاً در مسئله نخست‌وزیری آقای مهندس میر سلیم صراحتاً در حزب آقای زارع و آقای موسوی مقابل آقای بهشتی و آقای خامنه‌ای و مقابل نظر حزب ایستاند. آقای بهشتی پرسیدند آقای موسوی، اگر حزب موافقت كند و آقای میر سلیم با موافقت بنی‌صدر نخست وزیر بشود شما در روزنامه از ایشان حمایت می‌كنید؟ آقای موسوی به صراحت، گفتند: نه. یكی از آقایان گفت كه اینكه نمی‌شود شما روزنامه حزب را در اختیار داشته باشی اما تصمیم شورای مركزی حزب و عضو مركزیت حزب مخالفت بكنید و آقای موسوی نیز جواب داد كه نه ما در روزنامه حرف خودمان را می‌زنیم.

صبح جمعه بود، بعد از ظهر آقای بهشتی گفتند، بروید بگویید آقای میر سلیم نه، پس كی؟ یعنی پیشنهادات را بده. گفت به نظر من آقای غرضی، آقای آلادپوش و در نهایت اگر نشد آقای فارسی. آلادپوش را كه خودش گفت، در دورانی كه سه روز در مقابل امام ایستاد در خانه او مخفی شده بود. آقای غرضی هم كه قبلاً در دیداری كه با هم داشتند ایشان علاقمند بود تا نخست‌وزیر بشوند این دو با هم كمی رفاقت داشتند. اما بعد دیگر زمانی كه نخست‌وزیر شد و آن مسائل پیش آمد.

  • آقای بادامچیان از اینكه فرصتی را در اختیار بنده قرار دادید تا بتوانم گفت‌وگویی با حضرتعالی داشته باشم كمال تشكر را دارم.
  • بادامچیان: خواهش می‌كنم انشاءالله موفق باشید.